تبلیغات
Be HaPpY - Deep In My Heart

We're All MAD Here

Deep In My Heart

نویسنده :Crystal Cullen
تاریخ:سه شنبه 23 تیر 1394-10:26 ب.ظ



هی هی هی هی ^-^
سلین ^-^
خوب اوووومدم...خیلیم خوش اومدم ولیـــــــــــــــــــــــــی با ضربه ی تیام با کله اومدم....بعله خیلیم بد زد...من درد!!! 
خــــــــــــــــــــــــــــوب،میرسیم سر آپ...
نزدیک یک ماه یا شایدم کمتره که بنده عاشق شدم (دوباره،دل که نیست،گاراژه!!!!)
حالا عاشق کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟؟
یــــــــــــــــــــــــــــــــه مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــاهـــــــــــــــــــــــــــــــــــی.....بلـــــــــــــــه یه مااااهیییی....
دوستان آشنایی دارن....
خیلی خب،بریم سر داستان...
عاقاااا نظر درست ندییییییییدااااااااااااااااااا.....میگم یه تیتان بیاد بزندتون 

از دور منظره ای غمگین را میدیدم و عده ی زیادی مرد و زن که با چترهای سیاهشان ایستاده بودند،همه چیز در لایه ای از مه فرو رفته بود و تنها صدایی که به گوش می رسید صدای برخورد قطرات ریز و درشت باران به زمین بود. به آسمان نگاه کردم،خاکستری و غمگین بود.اخم هایم در هم رفت،دوست نداشتم آسمان را خاکستری ببینم.

چرا اینقدر غمگین بود؟ چه اتفاقی افتاده بود؟ چیزی درونم را میسوزاند ولی نمیدانستم که چه بود،ارام قدم برداشتم تا از آنجا دور شوم، تحمل غمگین بودن را نداشتم،تحمل ناراحتی را نداشتم و فقط میخواستم بروم.

هر قدمی که در خیابان های سئول برمیداشتم برایم مثل ورق زدن دفترچه خاطراتی بود که سال ها پیش بسته شده بود،خاطراتی که از روز ورودم به کره داشتم و برایم بسیار مقدس و مهم بودند.

مقابل مغازه ای ایستادم،از پشت شیشه به سی دی ها و دی وی دی های مختلف خیره شدم و یاد روزی افتادم که مقابل همین مغازه با او آشنا شدم، برای اولین بار با او چشم در چشم شدم و زندگی ام متحول شد،خوب یا بدش را نمیدانستم ولی آنجا... برایم مکانی فرا مقدس تر از یک کلیسا بود و حسی وصف ناپذیر سراسر وجودم را فرگرفته بود.

چشمانم را بستم و اجازه دادم اشک هایم جاری شوند.

11 ماه پیش

-مسافران عزیز لطفا برروی صندلی های خود قرار گرفته و کمربندهای خود را ببندید،درحال فرود در فرودگاه سئول هستیم.

صدای سرمهماندار از بلندگوهای داخل هواپیما آمد و بالاخره نفس عمیقی کشیدم.هیچوقت از مسافرت با هواپیما لذت نمیبردم، حس نا امنی بدی به من دست میداد و با دیدن تعدادی فیلم درباره ی سقوط هواپیماها شب قبل از پروازم این حس دوچندان شده بود.

مانند یک کودک چندساله نخودی خندیدم و برروی صندلی ام جا به جا شدم تا کمربندم را ببندم.کتاب هایم را برروی پایم گذاشتم و به صندلی تکیه دادم. کمی پنجره را بالا کشیدم تا بیرون را نگاه کنم اما ترسو تر از آن بودم و به سرعت پنجره را پایین کشیدم، چشمانم را با دستانم پوشاندم و زیر لب گفتم:«خیلی بلنده...خیلی خیلی خیلی!!!»

دستانم را از روی چشم هایم برداشتم و به مرد میانسالی که کنارم نشسته بود و با تعجب به کارهایم نگاه میکرد نگاه کردم. لبخند وسیعی زدم و کلاه سوییشرتم را که حداقل دو سایز بزرگتر بودند و آستین هایش بلندتر از دستانم بودند را برروی صورتم کشیدم و سعی کردم تا جای ممکن خودم را مخفی کنم،زیر لب به خودم تشر زدم:«خیلی دیونه ای یون...خل خل...خل!»

کم شدن ارتفاع هواپیما را کم کم احساس میکردم،ناخودآگاه دستگیره ی صندلی را محکم چسبیدم انگار مردن یا زنده ماندنم به آن بستگی داشت،چشمانم را محکم بستم و دعا دعا میکردم تا هرچه زودتر پایم به زمین صاف برسد.

-دختر خانوم نمیخوایی پاشی؟؟؟

با صدای یکی از مهماندارهای مرد چشمانم را باز کردم و به اون نگاه کردم و گفتم:«فرود اومدیم ؟؟»

آشکارا سعی داشت خنده اش را کنترل کند،داخل مشتش سرفه ای کرد و گفت:«بله... هواپیما هم خالی شده،عجله کن!» لبخند احمقانه ای تحویلش دادم و از جا بلند شدم.کیف و کتاب هایم را بغل زدم و از ردیف صندلی که نشسته بودم بیرون آمدم، مقابل مهماندار تعظیم کوتاهی کردم و گفتم: «مرسی!»

به سرعت به طرف در هواپیما دویدم،میخواستم مطمئن شوم که به زمین رسیده ام و زنده ام، برروی پله آهنی که مقابل درهوا پیما برای خروج مسافرین بود ایستادم و فریاد کشیدم:«همینه...!»

با فریاد ناگهانی ام مسافرانی که در حال پایین رفتم از پله بودند با نگاه های متعجب برگشتند و به من خیر شدند،کلاهم را بیشتر برروی سر و صورتم کشیدم و سرخ شدم،باورم نمیشد چنین آبرو ریزی کرده باشم،به سرعت از پله های پایین دویدم و به داخل فرودگاه رفتم تا چمدانم را بگیرم و از آنجا خلاص شوم.

چیز زیادی به همراه نداشتم و فقط یک چمدان کوچک بود که چند دست لباس و وسایل شخصی ام داخلش بود،میتوانستم بعدا برای خرید با مادرم بیرون بروم. از شدت هیجان دیدن مادرم بعد از سال ها نمیتوانستم برروی پایم بند شوم.

تا جایی که یادم می آمد از وقتی 5 سالم بود مادرم را ندیدم،او و پدرم وقتی پنج سالم بود از هم جدا شدند و من به همراه پدرم در آلمان ماندیم و مادرم به کشورش کره بازگشت،پدرم هیچوقت دلیل جداییشان را برایم تعریف نکرد من هم نپرسیدم درواقع من و پدرم به سختی روزی یک ساعت با یکدیگر حرف میزدیم و من بیشتر در اتاقم بودم تا روزی که با زنی به خانه آمد و بدون آنکه توضیحی بدهد فقط گفت که ازدواج کرده. بعد از آن دیگر تحمل آنجا بودن را نداشتم و میخواستم پیش مادرم برگردم.

هیچ شناختی از مادرم نداشتم اما مطمئن بودم با او زندگی کردن خیلی بهتر بود تا زندگی با پدری که به سختی دخترش را میدید و زنی که چشم دیدن من را نداشت و منتظر فرصتی بود تا من را جلوی پدرم خراب کند.

سرم را تکان دادم تا این افکار را از سرم بیرون کنم،چندبار به شقیقه ام کوبیدم و گفتم:«هی خودتو جمع کن...فکر نکن بهش...بهش فکر نکن!!» نفس عمیقی کشیدم و با لبخنی عریض از فرودگاه بیرون آمدم و به اطرافم نگاه کردم،همه چیز برایم جذابیت داشت،ساختمان های بلند، بیلبردهای بزرگ مغازه های بزرگ و آدم هایی که در رفت و آمد بودند اصلا شبیه به آلمان نبود.

هندزفری هایم را در کوشم چپاندم، آهنگ را زیاد کردم و به راه افتادم تا به نزدیک ترین ایستگاه اتوبوس بروم، خانه ی مادرم در ایتاوون بود،نمیدانستم چطور محله ای میتوانست باشد اما حس خوبی داشتم، حس میکردم میتوانستم به راحتی در آنجا جا بی افتم.

در ایستگاه اتوبوس ایستادم و اینطرف آنطرف خیابان را نگاه کردم،هنوز خبری از اتوبوس نبود دستانم را در جیب سوییشرتم فرو کردم،حس کردم شخصی کنارم ایستاده،کمی چرخیدم و پیرزنی را دیدم که ایستاده بود،با دیدنم لبخندی زد،من نیز متقابلا لبخند گشادی زدم و برگشتم.

نگهان شخصیی برروی شانه ام زد و این باعث شد تا وحشت زده از جا بپرم و تقریبا فریاد کشیدم:«وااای!»

برگشتم و دختری را تقریبا هم سن خودم دیدم که با تعجب به من نگاه میکند،گفت:«متاسفم نمیخواستم بترسونمتون!»

خنده  کنان هندزفری را از داخل گوشم بیرون آوردم و گفتم:«اوه نه نه اصلا...تقصیر من بود اونشکلی پریدم!»

دختر تقریبا مثل من ریز اندام بود ولی پوستش از من سفید تر بود و چشمان مشکی رنگی داشت،موهای قهوه ای بسیار روشنی داشت که چتری های کوتاهش جلوی پیشانی و کمی از چشمانش را گرفته بود.

-بفرمایید!

بروشوری به دستم داد،آن را نگاه کردم عکس مردی بررویش بود.پرسیدم:«این چیه؟؟»

خنده کنان بالا و  پایین پرید و گفت:«برنامه ماه آینده سوجو...سعی کن از دست ندی!!» با تعجب به بروشور نگاه کردم و گفتم:«سوجو؟؟»

چشمان بادامی اش گرد شدند و گفت:«یعنی نمیدونی؟؟»

لبخندی از سرتعجب تحویلش دادم و گفتم:«اممم....نه!!»

-تو اهل سئولی؟؟

سرتکان دادم و گفتم:«نه من از آلمان میام،مامانم اهل سئوله!»

گویی مشتاق شده بود تا بیشتر با من حرف بزند،پرسید:«جدا؟ پدرت اهل آلمانه؟ پس چرا اینقدر شبیه به کره ای ها هستی؟؟ به جز رنگ  موهات و چشمات که روشن هستن!»

شانه بالا انداختم و گفتم:«نمیدونم برو از پدرم بپرس چرا شبیه اون نشدم ولی واقعا خوشحالم که شبیه به اون نشدم!» و ریز خندیدم،دختر سرتکان داد و گفت:«این واقعا عالیه،به هرحال به سئول خوش آمدی،اسم من دائه اس!»

سپس دستش را به طرف دراز کرد تا دست بدهیم،من نیز دستم را دراز کردم و با یکدیگر دست دادیم، گفتم:« من هم یون هستم!»

-اسمت هم کره ایه!

خیلی خوشش آمده بود،من نیز خوشحال بودم که توانستم در روز اولی که وارد کره شده بودم دوستی یا حداقل هم صحبتی پیدا کنم،صدای بوق اتوبوس از پشت سرم من را به خود آورد و گفتم:«خیلی خب من دیگه باید برم!»

-اوه یون اگه اشکالی نداره بازم باهم در ارتباط باشیم؟خیلی خوشحال میشم یه دوست خارجی داشته باشم!

خنده کنان سرتکان دادم و به سرعت شماره ام را به او دادم و داخل اتوبوس پریدم قبل از آنکه درها بسته شوند،از خوشحالی نمیتوانستم سرجایم بند شوم.حس میکردم به واقعا به آنجا تعلق داشتم و از طرف دیگر ناراحت بودم که چرا مادرم من را با خود نیاورده بود.

هندزفری ام را دوباره در گوشم فرو کردم و آهنگ را بلند کردم،به بروشوری که دائه به دستم داده بود نگاه کردم بررویش زمانبندی کنرست های این گروه را نوشته بود،از قرار معلوم بند بسیار معروفی در کره بودند،تصویر مردی که بررویش بود را نگاه کردم،چهره ی خاصی داشت، چشمانش برخلاف کره ای هایی که دیده بودم کمی درشت تر بود و برق خاصی درشان میدرخشید با وجود آنکه من فقط عکسش را میدیدم با این وجود بسیار معصوم و دوست داشتنی بود، لبخندی دلنشین داشت که لبانش را حتی خوش فرم تر ساخته بود و دندان های سفیدش را نمایان ساخته بود موهای قهوه ای سوخته اش به بهترین حالت ممکن عقب داده شده بود،پوستی سفید و یک دست داشت.

-پوست این از من بهتره؟؟

به خودم آمدم و متوجه شدم که بلند فکر کرده بودم چراکه دو سه نفر با پوزخند به من نگاه میکردند، تصمیم گرفتم از اتوبوس پیاده شوم و پیاده به خانه بروم. اطرافم را نگاه کردم و به راه افتادم و هنوز به عکس مرد برروی بروشور خیره بودم.

-لی دونگهه...جالبه!!

در نگاه اول بند جالبی به نظر می آمد و خیلی دوست داشتم بدانم که سبکشان چطور بود ،از آنجایی که عاشق موسقی بودم،بروشور را داخل جیب سوییشرتم فرو کردم و حواسم را به راه دادم اما چیزی  نظرم را جلب کرد، یک مغازه ی سی دی فروشی بود،مقابل ویترین ایستادم و به ردیف سی دی ها و دی وی دی ها خیره شده بودم.

-بهشت رو پیدا کردم!!

از خوشحالی نمیدانستم چه کار کنم،باید هرچه زودتر به خانه میرسیدم تا وسایل هایم را بگذارم و به اینجا بیایم،دسته ی چمدانم را گرفتم و چرخیدم تا شروع به دویدن کنم که محکم با شخصی برخورد کردم، عقب عقب تلو خوردم و به پشت برروی زمین افتام،شخصی که با او برخورد کرده بودم نیز تعادلش را از دست داد ولی زمین نخورد.

از جا پریدم و تقریبا فریاد کشیدم:«هی حواست کجاس؟؟؟ هیچ معلومه داری چیکار...میکنی؟؟» پشتم را که به شدت درد میکرد مالاندم.

-واقعا متاسفم ولی باید بگم این شما بودی که به من برخورد کردی!!

صدایش تا عمق استخوان هایم را لرزاند،دلنشین بود و دوست داشتم ساعت ها به صدایش گوش بدهم اما در آن لحظه فقط میخواستم حالش بگیرم،سریع خودم را جمع کردم و گفتم:«شما که منو دیدی باید حواست رو جمع میکردی!»

با عصبانیت گفت:«همیشه اینقدر حاضر جواب هستی؟؟»

نگاهش کردم،چهره اش برایم اشنا بود،پوستی بسیار سفید و صاف داشت،چشمان درشت و معصوم لبان خوش حالتی که در آن لحظه برروی یکدیگر فشرده شده بودند،موهایش قهوه ای سوخته بودند و کمی نامرتب اما خوشایند جلوی صورتش ریخته بود.

دهانم را باز کردم تا  جواب بدهم اما جوابی که بیرون آمد با چیزی که میخواستم بگویم فرق داشت. گفتم:«اون عکسه...اون عکسه کوش!!»

با تعجب به من که به سرعت دستم را داخل جیب سوییشرتم برای پیدا  کردم آن بروشور فرو کرده بودم نگاه کرد و یکی از ابروهایش را بالا برد و گفت:«حالت خوبه؟؟؟»

بروشور را در آوردم و به عکس لی دونگهه نگاه کردم،سپس مقابلم طوری گرفتم که صورت مرد و عکس لی دونگهه کنار هم بودند،بدنم داغ کرده بود و صورتم به طور قطع مثل گوجه فرنگی سرخ شده بود.

-ل...لی...دو..نگهه...تو؟ تو...

با چشمانی گرد نگاهم کرد به وضوح مشخص بود درحال منفجر شدن از خنده بود و همین اتفاق هم افتاد،خنده کنان گوشه ی چشمش را پاک کرد و گفت:«اینقدر برات عجیب بود؟؟؟»

-تو...من...متاسفم متاسفم واقعا متاسفم!

دو سه بار جلویش تعظیم کردم اما  او هنوز داشت میخندید،نمیخواستم به خودم دروغ بگویم دوست داشتم همینطور بخندد،خنده اش برایم دلنشین بود،سرخ تر از قبل شدم و کلاهم را برروی سرم کشیدم و به سرعت چمدانم را برداشتم.

-هی صبر کن کجا میری؟؟

-امم...خونه ام!

سپس شروع به دویدن کردم با این وجود به سرعت از کارم پشیمان شدم که چرا اصلا شروع به دویدن کردم،چندین بار در راه نزدیک بود به خاطر چمدانم زمین بخورم اما خودم را جمع و جور کردم.تا خانه را یک نفس دویدم،هربار که یاد تصادفمان می افتادم دلم میخواست از ته دل فریاد بکشم.

باورم نمیشد چنین حرکت احمقانه ای کردم،من یک احمق به تمام معنا بودم.

مقابل خانه ی سنگ سفیدی ایستادم،دو طبقه بود و شیروانی سفید رنگی داشت،چهار پنجره ی کوچک دیده میشد که جلویش بوته های بنفشه ی کوچک دیده میشد. دو درب یکی بزرگ برای ورود ماشین به داخل پارکینگ و دری کوچکتر برای ورود به خانه.

جلو رفتم و زنگ را فشار دادم،چند لحظه صبر کردم و سپس صدای زنی آمد:«بله؟؟»

دلم لحظه ای لرزید،صدای مادرم بود...صدایی که سال ها آرزوی شنیدنش را داشتم،با ترس و لرز گفتم:«ما..در!!»

 

 



نوع مطلب : FanFiction  Deep In My Heart 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Can you lose weight by doing yoga?
یکشنبه 26 شهریور 1396 09:18 ب.ظ
Hello to every one, the contents present at this web site are truly
amazing for people knowledge, well, keep up
the nice work fellows.
oneidaopsahl.hatenablog.com
چهارشنبه 18 مرداد 1396 09:05 ق.ظ
Awesome post.
BHW
دوشنبه 28 فروردین 1396 12:34 ب.ظ
This article offers clear idea for the new
viewers of blogging, that genuinely how to do running a blog.
BHW
چهارشنبه 23 فروردین 1396 08:33 ب.ظ
I always emailed this website post page to all my associates, because if
like to read it after that my friends will too.
A.s
شنبه 3 مرداد 1394 12:50 ق.ظ
خخخ..سلما خیلی باحال بود...

خوشمان آمد

پاسخ Crystal Cullen : خخخخ تچکر :))
امیدوارم از بقیه اشم خوشت بیاد
parmida
سه شنبه 30 تیر 1394 08:30 ب.ظ
ووویییی عالی بود...ولی ایشالله زوجش ایونهه ست دیگه درسته؟میشه اولش یخورده درباره فیک بنویسین؟ژانرش چیه؟زوجش؟ممنون میشم...قسمت اولشم عالی بود بیصبرانه منتظر بقیه اش هستم!!!
پاسخ Crystal Cullen : خب متاسفانه زوجش ایونهه نیست...
ولی تصمیم دارم یه فیک درمورد زوج ایونهه بنویسم!
مرسی که نظر دادی
M.C
جمعه 26 تیر 1394 06:09 ب.ظ
عالی عالی دوباره خوندمشششش عرررر من دوسش دارممم وییییییییی جییییییییغ به قول خودت ویییییییییییییییییخ
پاسخ Crystal Cullen : خخخخ
ولی خداااااااااااااااا وکیلی کاشکی یه جوری میشد خوب بشه ععععر آرزو به دلم موند یه داستان فارسیم که مینویسم بترکونه :))))
jasmine(سمن چو)
جمعه 26 تیر 1394 02:26 ب.ظ
من داستان تو رو بسییییییی دوست دستت ندرده
پاسخ Crystal Cullen : داستانمم تو رو بسییییییییییییییی دوست
خوهژ
Uzumaki Stella
پنجشنبه 25 تیر 1394 11:28 ق.ظ
سلمااااا خیلییی خوب بووووود
منتظر بقیش هم هستم!!
پاسخ Crystal Cullen : واقهنیییییی؟؟؟؟ ^-^
تچکر تچکر
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo