تبلیغات
Be HaPpY - مهمان ناخوانده 1

We're All MAD Here

مهمان ناخوانده 1

نویسنده :Thanatos
تاریخ:جمعه 26 تیر 1394-04:02 ب.ظ



خب خب خب سلام وصد سلام خدمت شما بازدیدکنندگان عزیز...!!!
اونایی که هستن واونایی که قراره بیان 
روزهای آپ من شنبه سه شنبه هاست ولی ازاونجایی که فردا خونه نیستم کلا وداریم میریم باغ،امروز میذارمش! فقط خواهشا هرکی میخونه نظرشو بگه.انتقاد پیشنهاد هرچی...من کاملا آدم انتقاد پذیری هستم ولی توهین نکنین ها!!!!!اهاااااان عیدتون هم مبارک باشه پیشاپیش!!!
این یه فیک ایونهه هست و من به شخصه عاشق این کاپلم...امیدوارم لذت ببرین. سلما(کریستال کالن)یه کاور خیلییییییی خوشگل برای این فیک زحمت کشیده درست کرده!ممنون بابت کاور سلما
خبببب بفرمایین ادامه میدونم کمه به بزرگی خودتون ببخشید دیگه

عشقی تنها به اندازه ی یک هم آغوشی آرامش بخش...پاک وبزرگ...باابهت وزیبا...عشقی که کسی نتوانست آن را درک کند و هنوز هم خیلی ها از آن در عجب اند...!

آری عشق می تواند سردی قلب ونگاهی را ذوب کند تا آن جا که همان نگاه سرد گذشته بتواند گرمابخش قلب یخی شخص بعدی باشد...

زندگی را می توان زیبا دید اگر نگاه زیبا داشته باشی...و این است ماجرای دو 

                                                                                           مهمان ناخوانده...!

 

صدای همهمه ی جمعیت خط می کشید روی اعصاب متشنجش.صدای ضربان قلبش تمام منطقه ی اطرافش را احاطه کرده بود وباعث تنگی نفسش شده بود.با چشمانش درست مثل عقاب گرسنه ای که به دنبال شکار میگردد،استیج خالی را لحظه به لحظه چک می کرد.بالاخره انتظار خفه کننده اش به پایان رسید.چراغ ها همه خاموش شدند.داد وفریاد ها اوج گرفتند،قلب بی قرارش در سینه بی قرارتر از قبل شد...لرزش دستان یخ زده اش تشدید و مایع بی رنگ درون شات ها روی میز پخش شد.لب های بی رنگ وسفیدش به شدت می لرزیدند به سختی درتلاش برای کمی آرامش بود اما دریغ...!چراغ گردان روی مرکز استیج متوقف شد...صدای پرشی آمد ودرست مقابل دیدگان هزاران نفر که بهت زده او را می نگریستند فرود آمد!با ظاهری مثل همیشه آراسته...برای کمی اکسیژن بیشتر به یقه اش چنگ انداخت.نفس کم آورده بود.درست انگار کسی گلویش را می فشرد.نفهمید چه طور لحظه به لحظه ی آن کنسرت نفس گیر را تماشا کرد و زنده ماند ونفس کشید...هم سالن کنسرت وهم سالن بار در سکوت مطلق فرو رفته بود...صدای نفس کشیدن هم به سختی به گوش می رسید!گویی همگی مسخ صدا وحرکات خواننده شده بودند!!

با به اتمام رسیدن کنسرت چراغ های بار هم روشن شدند...صدای بلند تنفس های عمیقی که آمد اورا به دنیای خودش برگرداند وتازه متوجه تکان هایی شدید از طرف دوستش شد که بانگرانی او را صدا می کرد:«هائه...هائه...حالت خوبه؟چرا جواب نمیدی؟!»

نگاهش رنگ بغض گرفت وبی هیچ حرفی سرش را درون سینه ی دوستش فرو برد و آرام آرام اشک ریخت...زمزمه کرد:«دیدیش؟...آره کیو دیدیش؟قلبم دیوونشه...دیگه داره روانیم میکنه...چی کار کنم؟»

این صدای ملتمس واشک های پاک ومعصوم خنجری بودند روی قلب کیو...بادیدن اشک های رفیق دوران دورش حس میکرد زندگیش درحال پایان یافتن است!درحالی که سعی می کرد ناراحتی وبغضش را جلوه ندهد بالحن بشاشی جواب داد:«اوه هائه!خیلی جالب بود...همیشه فکر می کردم سلیقت بد باشه اما انگاری اشتباه می کردم!»کمی سکوت کرد و زمانی که متوجه شد هائه هنوز هم درحال اشک ریختن است دستش را روی سرش گذاشت وباصدایی مهربان وآرامش بخش گفت:«دونگهه...عاشقی میدونم...اما این طوری فقط خودت رو عذاب میدی.نمی دونم چی بهت بگم که آروم بشی...»وباکلافگی چشمانش را بست ودر دل ادامه داد:«امیدوارم یه روز دردهات تموم بشن...»

دونگهه آرام سرش را از روی پیرهن تنها رفیقش بلند کرد واشک هایش را پاک کرد وگفت:«میدونی کیو از بعد از اینکه دونگهوا ترکم کرد...قلبم یخ بست...هیچ وقت فکرش رو هم نمی کردم بتونم دوباره گرمای عشق رو حس کنم اما حالا به خاطر اون...»

کیو لبخندی زد وباچشمانی فوق العاده مهربان در چشمان دونگهه نگاه کرد:«عشق همیشه همین طوریه...بی سروصدا میاد ولی هرگز نمیره اگه عشق واقعی باشه...قلب تو به خاطر اون تونست دوباره زندگی کنه...پس قدرشو بدون.میدونم درد میکشی اما به نظرم همین درد رو هم دوست داری درسته؟!»

سرش را آرام تکان داد وگفت:«درست 5 ساله کیوهیون...پنج ساله فقط با یاد اون می خوابم وبا فکرش بیدار میشم...اگه نبود شاید تاحالا هزارباره مردم بودم...اگه تو نبودی نمی دونم باید چی کار می کردم...»

کیو به پشتش زد وبا خنده گفت:«خب پسر عاشق بلند شو که بابا حسابی ازت شاکیه.تو خجالت نمی کشی یه هفتس نیومدی اونجا؟خیرسرت خونته...فکر کنم این بار پاپی هم بکنی قیافتو باهات حرف نزنه!»

دونگهه با لب های آویزان نگاهش کرد وگفت:«خب آخه کیوهیونی...نمیشه که من همش بیام اونجا...»می خواست ادامه دهد که با نگاه مرگبار کیوهیون ترجیح داد ساکت بماند!!!

ساعت کاری تمام شده بود که دو دوست محبوب و جذاب از بار بیرون آمدند وبه سمت خانه ای رفتند که پس از آن واقعه ی سهمگین تنها سرپناه برای دونگهه بود...



نوع مطلب : Unwelcome Guest  FanFiction 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
How do you get a growth spurt?
دوشنبه 27 شهریور 1396 06:32 ق.ظ
Good post. I learn something totally new and challenging on websites I stumbleupon on a daily basis.
It will always be useful to read articles from
other writers and use something from their websites.
rubierounkles.blog.fc2.com
چهارشنبه 18 مرداد 1396 01:45 ب.ظ
These are in fact fantastic ideas in regarding blogging.
You have touched some nice factors here. Any way keep up wrinting.
BHW
جمعه 1 اردیبهشت 1396 06:10 ب.ظ
Keep this going please, great job!
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 03:32 ب.ظ
This is a topic that's close to my heart... Many thanks! Exactly where are your contact details
though?
A.s
چهارشنبه 7 مرداد 1394 03:58 ب.ظ
واو عالی بود^_________^

چقدر قشنگ احساسات رو توصیف میکنی...همچین مسخ شدیم رفت:دی

من با این که اینارو نمیشناسمتیام منو نزن:دی ولی عااااشق این داستان شدم
پاسخ Thanatos : ممنووووووووون لطف داری!!!
وااااای واخعنی؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!
جیییییییییغ ذوووووووووووق
parmida
سه شنبه 30 تیر 1394 08:54 ب.ظ
واااااییییییییییییییییی عاشقش شدم...شروعش خیلی جذاب بود...یعنی اون خواننده هه کی میتونه باشه ک قلب فیشیه مارو دزدیده(الکی مثلا ما نمیدونیم)
واایییی زود زود بقیه اشو بذار...مرسی
پاسخ Thanatos : سلااااااااام
ممنوووووووون عزیزم لطف داری!
خخخخخخخ ما که نمیدونیم اصن!
حتما میذارم عزیزم.ممنون که خوندی
Crystal
یکشنبه 28 تیر 1394 03:25 ب.ظ
ععععععععععععععععععععععر خیلی خوب بودش شروعش!!!!!
بدو بذاااااااااااااار....
عاقا خب یکم بیشتر میذاشتی :| تا اومد شروع بشه تموم شد!
ععععر بگو هائه گریه نکتههههه
پاسخ Thanatos : مرسییییییییییییی
دیگه شرمنده میدونم کم بود ولی وقت نشد ادامشو بنویسم.سوری!
عرررررررر باشه میگم ولی شک دارم گوش بده بهم
M.C
جمعه 26 تیر 1394 08:09 ب.ظ
وییییییییی سمن یادش به خیر عررررر
تو مدرسه نوشته بودی اینو وییییییییییی
تازههههه من فک میکردم این کیومینه :| اصن نمیدونستم میخوای اینو بزاریییییییییییییی
ببین..میدونم اصن بلد نیستی اهم بنویسی..ولی دیدی که چقد زور وبا رو میپوکونن...پس هرجا یه خورده کوچولو هم مورد دار شد
پاسخ Thanatos : اوکی کوهایچان!!!حله اره نهایتا اوایل تختو بنویسم!!!!
بلی بلی اینو گذاشتم ولی تقریبا عوضش کردم!!!
حالا واس چی عرررر؟! :|
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo