تبلیغات
Be HaPpY - مهمان ناخوانده 2

We're All MAD Here

مهمان ناخوانده 2

نویسنده :Thanatos
تاریخ:سه شنبه 30 تیر 1394-09:06 ب.ظ



سلام بر همه ی دوستان!ببخشید کمی دیر شد اما اومدم باقسمت دوم فیک
الان می پرسین چرا گریه؟بخونین خودتون متوجه میشین...فقط یه جعبه دستمال کاغذی هم بذارین کنارتون واگه الفیش هستین آب قند هم داشته باشین.من یکی خودم دق کردم موقع نوشتن این پارت...یه چشمم اشکه یکیش خون!
درجواب سوال دوست جدیدمون پارمیدا خانوم!عزیزم تو جدولی که اول وب هست میتونی اطلاعات داستان ها وفیک ها رو ببینی .همین طور روز های آپ شدنشون رو!
بچه ها این اولین فیکیه که با ژانر تراژدی می نویسم وخب نمی دونم از نظرتون خوبه یا بد؟پس خواهشا اگه از نظرتون جایی خوب نشده ویا به دلتون ننشست بگین که من بتونم تقویت کنم مهارت های نوشتنم رو و این که من بیشتر دنبال نقاط ضعفم هستم!دیگه اینکه...
دیگه اینکه هیچی!
بفرمایین برین سراغ داستان!



«مامااااااان!بابااااا وایسین!» صدای فریاد کودکانه اش بلند شد که بااعتراض خانواده اش را صدا میکرد.سرش را به سمتی برگرداند وباخنده داد زد:«دونگهوا بجنب الان بدون مامیرنا!»

صدای خنده ی مادر وپدرشان بلند شد.مادرش روی زمین زانو زد ودستانش را برای به آغوش کشیدن دوپسرعزیزش از هم باز کرد.هردو پسر با خنده خود را درآغوش مادرمهربانشان انداختند.مادر به آرامی زمزمه کرد:«من هیچ کجا بدون شما دوتا نمیرم.شماها تموم امید منین!»

پدر با لبخند به صحنه ی زیبای مقابلش نگاه می کرد وکمی بعد خم شد وآن ها را درآغوش گرفت واین بار خدا بود که به آن تابلوی عاشقانه با لبخند نگاه می انداخت...»اما درد ورنج دوست همیشگی شادی وخوش بختی،بالاخره به سراغ آنها هم آمد...«عزیزم...عزیزم چشم هاتو باز کن.لطفا بیدارشو.حق نداری این طور بری.حق نداری منو این طور ول کنی وبری...بیدار شو(فریاد کشید)بیدارشوووووووووو...»وکمی بعد صدای هق هق مردانه ای کل فضای خانه را به آتش کشید...آن روز شروع رنج آن ها بود.مادرشان...مهربان ترین فرد خانه اشان به ملاقات خدا رفت وآن ها را تنها گذاشت...رفت وروح خانه را هم باخود برد.رفت ومرد خانه را هم برد!بعد از مرگ مادر،با وجود آن که دلش به اندازه ی اقیانوس پهناوری شکسته بود مقاوم ماند.فقط او بود که می توانست کمی وضع آشفته ی خانواده اش را سامان بدهد.تلاشش را کرد اما به نظر بدبختی کمر به نابودی آن خانواده بسته بود!دونگهوای او...تنها برادرش ساعت ها بدون تکان خوردن به نقطه ای خیره میشد وباهیچ کس دم نمی گرفت.پدرش هم که...!راست گفتند عشق آدم را می سازد ونابود می کند!بعد از رفتن مادر،پدرش به تکه ای چوب بدل شد که هرروز در خاطرات شیرین گذشته غرق میشد.نه اشکی می ریخت ونه ناله ای سر میداد.نوری در چشمانش دیده میشد که او نمی توانست هضمش کند.هنوز دوهفته از مرگ مادر نگذشته بود که پدرشان هم ترکشان کرد!با رفتن او دونگهوا بیمار شد وخودش نابود!ستون های خانه از بین رفتند وحالا او بود که به خاطر برادرش می بایست با پاهای نحیفش ستون های خرابه را از نو بسازد!و چه قدر کار سختی بود!همه چیز را رها کرد.درس ومدرسه وحتی دوستانش را...با آن اندام لاغر وسن کم کار می کرد.به مردم توی رستوران ها سرویس می داد ودرقبالش حقوق ناچیزی گیرش می آمد و همه را برای خرج دوا و دکتر دونگهوا خرج می کرد!برادرش افسردگی حادی داشت که دکتر آن را به علت شوک ناشی از دست دادن خانواده می دانست!صبح تا شب بیدار بود وکار می کرد وشب ها فقط به امید دیدن دوباره ی لبخند دونگهوا به خانه می آمد اما افسوس که هرگز نتوانست آن لبخند را دوباره ببیند ویک شب برای همیشه همان کورسوی زندگی درون چشمان برادرش هم خاموش شد!

بارفتن برادرش هم دیگر چیزی ازاو جز ویرانه هایی باقی نماند.خاکستری که توان جمع شدن نداشت.زندگی برایش سیاه شد.تنها شد ومرد...روحش مرد وجسمش دراین دنیای بی رحم پرسه میزد!کمی بعد تر به دلیل قرض های بالا آمده از خانه بیرونش کردند واز آن زندگی برایش یک کت ماند ویک قاب عکس از دوران خوش کودکی! هیچ امیدی به آینده نداشت...شب ها زیر بوته ها و لابه لای درختان می خوابید و صبح ها درون خیابان ها پرسه میزد!از زندگی متنفر شده بود!مگر چند سال داشت؟فقط ده سالش بود که آن همه بلا بر سرش نازل شد!هیچ چیز از کودکی اش نفهمید.هرچه خاطرات خوش وشیرین داشت با مرگ تک به تک اعضای خانواده اش دود شد وبه هوا رفت واو ماند وخاطراتی که چه دور به نظر می رسیدند!

هیچ چیز نمی دید وفقط می خواست برود.به کجا؟حتی جواب این سوال راهم نمی دانست!دیدگانش به رقص درآمده بودند وپاهایش توان حمل وزن او را نداشتند.همان جایی که ایستاده بود نشست وچشمانش را بست.مرگ را پیش روی خود می دید ودیگر هیچ چیز از آن زندگی نمی خواست جز خاموشی وسیاهی!و لحظه ای بعد همه چیز به رویش رنگ باخت!»

چشمانش را با ترس گشود تا موقعیت خود را بفهمد.همان جا بود.درون همان خانه ای که در آخرین روز از زندگی قدیمش روی پله هایش نشسته بود!همان جا بود در کنار کسانی که مانند خانواده ی از دست رفته اش در کنارش ماندند واز او مواظبت کردند.همان جا بود در کنار کسی که مانند برادر گذشته اش از همان روز بااو ماند وترکش نکرد.اشک هایش به سرعت روی گونه هایش می غلتیدند وبالش زیر سرش را خیس کرده بودند!دستش را جلوی دهانش گرفت تا مبادا صدای هق هق خفه اش عزیزترین هایش را بیدار کند!به پهلو چرخید ومشتش را روی دهانش فشرد وکمی بعد به آرامی درون آغوش گرمی فرو رفت تا به او یاد آوری کند تنها نیست!

دست هایی به آرامی روی کمرش می رقصیدند واو را به آرامش دعوت می کردند وبوسه هایی مهربانانه که روی موهایش می نشست تا از درد درون او بکاهد!و اشک های بی صدایی که روی موهایش می نشستند و نشان دهنده ی درد حس شده ای از جانب کیوهیون بودند!کسی که هرگز نتوانست پس از دیدن او روی پله های ورودی خانه اشان او را به باد فراموشی بسپارد...

«هی یونهو مسخره!تو این هوای سرد این چه کاریه میکنی؟!مریض بشیم خودت باید جواب بابامو بدیا من حوصله ی غرغرهاشو ندارم!»

پسری که نامش یونهو بود باخنده گفت:«خیلی خب بابا لوس!یکم آب بود اسید نریختم روت که!برو تو که باباجونت احتمالا تا الان از نگرانی پس افتاده!»

فریادی کشید وبطری درون دستش را به سمت یونهو پرتاب کرد که باسرعت در حال فرار کردن بود!زیرلب زمزمه کرد:«پسره ی خل وضع!» و باخنده به سمت پله های ورودی رفت که با دیدن جسم نحیفی که درون کت ضخیمی مخفی شده بود سرجایش ایستاد.با کمی ترس به سمتش رفت ودستش را روی جایی گذاشت که حدس میزد شانه هایش باشد.آرام تکانش داد:«هی...تو.بیدارشو.چرا اینجا خوابیدی؟» وبا حس سرمای استخوان سوزی که از زیر کت به کف دستش منتقل شده بود با ترس از جایش پرید.جلوی پسرک زانو زد و کلاه کت را از روی سرش برداشت.با دیدن صورت تکیده وسفیدی که به ظاهر آخرین نفس هایش را می کشید وحشت کرد.با تمام توانی که در جانش مانده بود به سمت زنگ خانه دوید ودستش را روی زنگ فشرد.بغضی بزرگ در گلویش رخنه کرده بود و ترس او را به مرز جنون رسانده بود.صدای داد پدرش از درون خانه به گوشش رسید و کمی بعد آیفون را جواب داد:«چو کیوهیون این چه طرز زنگ زدنه نمیگی...» با تمام قوا فریاد کشید وبا گریه داد زد:«باباااا...بیا پایین!تورو خدا بیا یه نفر...یه پسره...جلوی در خونس...داره می میره!»

چند ثانیه بعد در باشدت باز شد وپدر کیوهیون با وحشت به داخل خیابان دوید وبا دیدن پسرش که در کنار جسم کوچکی زانو زده بود و در حال هق هق کردن بود سرجایش خشک شد.نفس عمیقی کشید وبلند گفت:«بلندش کن من میرم ماشین رو بیارم!» وبه سرعت به داخل خانه دوید.کیوهیون پسرک را روی دستانش بلند کرد .از سبک وزنی بیمار گونه اش اشک هایش شدت گرفت.به سرعت پسرک را درون ماشین پدرش گذاشت که جلوی پایش ایستاده بود وماشین ثانیه ای بعد از جایش کنده شد وبه سمت نزدیک ترین بیمارستان رفت...»



نوع مطلب : Unwelcome Guest  FanFiction 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 01:38 ق.ظ
Hello! Someone in my Facebook group shared this website with us so I came to take
a look. I'm definitely loving the information.
I'm bookmarking and will be tweeting this to my followers! Terrific blog and
great design.
BHW
شنبه 12 فروردین 1396 01:53 ب.ظ
What's up to every body, it's my first pay a quick visit of this blog; this web site consists of remarkable
and actually excellent stuff in support of readers.
A.s
چهارشنبه 7 مرداد 1394 04:05 ب.ظ
من مررررررررررررررررگ

من بغضضضضضض

من هیش حرفی نارم دیه:(
=(
پاسخ Thanatos : گریه نکنننننننن.......
*marziyeh*
شنبه 3 مرداد 1394 12:08 ق.ظ
سلااااااام.
من امروز به جمع خواننده هاتون اضافه شدم.
امیدوارم کنار هم بهمون خوش بگذره.

عاغا از این فیک خوشم اومده.
خیلیییی ممنون که مینویسیش
پاسخ Thanatos : سلااااااااام
خوش اومدی بسی زیاد!!!
ممنون عزیزم خیییلییییی خوش حالم خوشت اومده!خواهش دارم!
parmida
چهارشنبه 31 تیر 1394 07:51 ب.ظ
جیگرم کباب شدددددددووویی خدا چ زندگی سختیبیچاره دونگهه ک با اون سن کمش باید هم مراقب باباش میبود هم داداشش...عزیزممماین قسمتم مثل اولی عالی بود مرسیییییییییییی
پاسخ Thanatos : عرررررر گریه نکن
اوهوم خیلی سخته بمیرم واسه داداش هائم...
خواهش دارم گلی!لطف داری!
M.C
چهارشنبه 31 تیر 1394 12:01 ق.ظ
عررررررررررر....
هائه نههههههههههههه
....عر عر عر ....اون بالایی رو درک میکنم الان...ووهههههههه عررررررررررر
من با کومودو نیتونم نظر بدم حتما باید با کروم باشم -___- تف :/
پاسخ Thanatos : گریه نکننننننننن
اژدهای کومودو :|
Crystal
سه شنبه 30 تیر 1394 11:58 ب.ظ
اییییییییییی پدرم دروم تا تونستم بذارم کامنت رو :|
یه چیزی میگم شما خودت بفهم دیگه
عـــــــــــــــــــــــــــــــــر
عالی بووووود داشتم میمردم،چشام داغ کرده بووووود....
بدو بقیه اش رو بذار....
بچم هائههههههههههههههههههه :(((((
پاسخ Thanatos : فهمیدم می ئرکمت عزیزم
ممنونننن
دیگه تا شنبه خبری نیس!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo