تبلیغات
Be HaPpY - (2)Deep In My Heart

We're All MAD Here

(2)Deep In My Heart

نویسنده :Crystal Cullen
تاریخ:سه شنبه 30 تیر 1394-11:24 ب.ظ


خیلی خب...
مــــــــــــــــاو اومیدم!
البته بازم با پرتاب جانانه ای اومدم خخخخخ
خب من اول یه دو سه تا نکته بگم...
1-من یه تازه الفم خوو؟
2- این فیکی که مینویسم زوجش ایونهه نیس ^-^ ولی قوووول که یه فیک بنویسم براشون!
3-هیچی دیگه همین...
خب درمورد داستانم و کلا همه داستانا برید به پست ثابت اونجا نوشته شده ^-^
با تچکر...
پ.ن:
اگه غلط املائی چیزی بود،ببخشید. در اولین فرصت ادیت میکنم و اینگه داستان رو توی دوتا پارت میذارم حجمش بالاس...

-ما...در!!!

چندلحظه ای مکث،فقط صدای نفس های مادرم را میشنیدم،سپس در باز شد و وارد شدم. حیاط کوچک و زیبایی را دیدم که یک دست میز و صندلی سفید رنگ مقابل استخر کوچکی بود،سمت چپ حیاط ماشینی پارک شده بود.از حیاط گذشتم و مقابل درب خانه ایستادم تا در را برایم باز کند،صدای چرخیدن دستگیره در را شنیدم و به آرزوی کودکی ام بعد از 20 سال رسیدم، توانستم مادرم را ببینم،زنی که فقط هاله ای از چهره اش را در لا به لای خاطرات محوم میدیدم.

-ی..یون؟؟تویی؟؟

گوشت داخل دهانم را گاز گرفتم تا گریه نکنم ولی نمیتوانستم،چشمانم پر شده بودند و بندم میلرزید، قدمی جلو گذاشتم و دستانم را دراز کردم تا مادرم را لمس کنم  و مطمئن شوم که او واقعی است  و من خواب نیستم. آرام دستم را برروی گونه های مثل یخ سردش گذاشتم،میتوانستم لرزشش را حس کنم.

-مامان...خودتی؟؟

لبخند دلنشینی زد و گفت:«خودمم یون...من  مادرتم،خدای من!!» دستم را گرفت و من را در آغوشش کشید و این اطمینان را به من داد که واقعی است،محکم در آغوشش گرفتم،نمیخواستم جدا شوم، عطر بدنش را به یاد آوردم. همان عطری که در تنهایی هایم دنبالش بودم تا من را آرام کند.

-چقدر بزرگ شدی،روزی که...روزی که...

بغضی که در گلویش بود اجازه نداد حرفش را کامل کند،محکم بغلش کردم و گفتم:«گریه نکن مامان،الان اینجام پیشتم،دیگه نمیرم جایی!!!»

عقب رفت و نگاهم کرد،با سر آستینم بینی ام و چشمانم را پاک کردم،متوجه شدم که تمام خط چشمم به سر آستینم مالیده شده و دور چشمانم نیز سیاه شده بود،مادرم خندید و گفت:«خدای من،باورم نمیشه اینقدر بزرگ شدی یون،چقدر دلم برات تنگ شده بود.»

خنده ی بزرگی تحویلش دادم و دستانم را در هوا تکان دادم و گفتم:«منم همینطور...نمیدونم چطوری بگم ولی خیلییییی دلم تنگ شده بود!!»

خندید و گفت:«بیا تورو به دوستم معرفی کنم کنم،دخترشم هست میتونید باهم دوست شید!!»

سرتکان دادم و چمدانم را گوشه ای گذاشتم و به دنبال مادرم به راه افتادم،از راهروی باریکی که در سمت راستش پله ای به طبقه ی بالا میخورد عبور کردیم و وارد اتاق کوچکی شدیم که نشیمن بود،یک دست مبل کرم رنگ وسط اتاق قرار داشت و تلویزیون نبستا کوچکی به دیوار نصب شده بود و در گوشه ی سالن میز غذا خوری دایره واری قرار داشت،برروی یکی از مبل ها زنی هم سن و سال  مادرم نشسته بود،موهای بلند مشکی رنگی داشت که پشت سرش جمع کرده بود،پوستش کمی تیره بود و چشمانی به رنگ موهایش داشت،بلیز لیمویی و شلوار سفید رنگی به تن داشت.

با دیدنم با لبخند از جا بلند شد و به طرفم آمد و من را بغل کرد و گفت:« وای سو چقدر شبیه خودته،اصلا باورم نمیشه بالاخره دیدیمش!!!»

-آره می واقعا باورم نمیشه دختر کوچولوم الان جلوم وایساده،یون ایشون دوست من یورا هست،پارک یورا!

لبخندی زدم و مقابلش تعظیم کوتاهی کردم و گفتم:«خوشوقتم خانم پارک!!!»

-واقعا خوشحالم برات سو،بالاخره به آرزوت رسیدی. نگا کن، نسخه جوون تره خودته با این تفاوت که چشم و موهای روشنی داره!!

به مادرم نگاه کردم،خانم پارک واقعا راست میگفت،من مدل جوانتر او بودم و کمی کوتاه تر، صورت گردی داشت و چشمانش کمی ریز بودند اما من نسبتا چشمان درشت تری داشتم و چشمانی آبی داشتم،موهای کوتاهی برعکس من داشت و وقتی میخندید برروی گونه اش چال کوچکی نمایان میشد،پوست هردویمان بسیار سفید بود.

صدای پای شخصی از پشت سرم توجهم را به خود جلب کرد و به سمت صدا برگشتم،در چهار چوب در دختری ایستاده بود که چند سالی از من کوچکتر نشان میداد،موهای کوتاه و پسرانه ای داشت درست همرنگ مادرش و جلوی چشمانش را کمی گرفته بود، چشمانی درشت و تیره، عینکی مشکی رنگ به چشم داشت که دور قابش سفید رنگ بود، ابتدا فکر کردم که لپ هایش را باد کرده باشد ولی متوجه شدم لپ های خودش بود، دلم میخواست بغلش کنم و بچلانمش اما جلوی خودم را گرفتم و برروی پنجه ی پایم بالا پایین رفتم.

تیشرت راه راه خاکستری رنگی به همراه شلوار لی مشکی رنگ و آل استار های خاکستری رنگ،در نگاه اول چهره ی مظلومی داشت ولی خیلی خوب از برق شیطنت بار چشمانش میتوانستم بفهمم که بسیار شر و شیطان است و خیلی خوب میتواند از دیوار راست بالا برود.

خنده کنان به طرفم آمد و گفت:«پس یون تویی؟؟»

لحنش بسیار دوستانه بود انگار من را چند سال بود که مشناخت،کلاهم را برروی سرم گذاشتم و گفتم:«آره منم!»

لبخندی تحویلم داد و ناگهان دستم را محکم گرفت و تکان داد،نخودی خندیدم و گفتم:«توهم هانا؟»

سرتکان داد و دستم را رها کرد،شانه ام را گرفتم و مالش دادم و گفتم:«وای چقد زورت زیاده نسبت به جثه ات!» چشمانش را بست و لبخند بزرگی تحویلم داد،کیفم را برروی شانه ام جا به جا کردم و هر دو رو به مادرم کردیم،گفت:«بریم بالا اتاقت رو نشونت بدم،با هزارتا ذوق و شوق برات آماده کردمش!!»

سرتکان دادم و همراه هانا کنار ایستادیم تا اول مادرهایمان از اتاق بیرون بروند و سپس ما،در راهرو چمدانم را برداشتم و به طبقه ی بالا رفتیم،طبقه ی دوم چهار اتاق داشت، دوتا برای حمام و دستشویی،یکی برای مادر و دیگری برای من بود، اتاق من در انتهای راهرو قرار داشت و در اتاقم بنفش کم رنگی بود که برایم خوشایند بود.

ناگهان جیغ کشیدم:«ماماااان از کجا میدونستی؟؟؟»

هر سه نفرشان از جا پریدند،مادرم با خنده گفت:«دختره ی دیوونه ترسیدم،من مادرتم خیلی چیزارو بدون اینکه نیاز باشه ازت بپرسم میدونم!!» ازین که زودتر به این فکر نیفتادم که پیش مادرم بیاییم حسابی از دست خودم کفری بودم،میتوانستم زودتر از این ها پیش مادرم باشم و آرامشی را که سال ها به دنبالش بودم را از همان ابتدا داشته باشم،از طرف دیگر ناراحت بودم چرا مادرم من را همراه خودش به کره نیاورد و آنجا گذاشت.

سرتکان دادم و چمدانم را برداشتم،مادر رو به من و هانا گفت:«شماها رو تنها میذاریم باهم خوش باشید!!!»

رو به هانا خنده کنان سرتکان دادم و وارد اتاق شدم،دیوار اتاق نیز بنفش بود،تخت بزرگی زیر پنجره ی رو به خیابان بود و رو تختی آبی رنگی بررویش قرار داشت،میز کامپیوتر و یک لپ تاب بررویش کنار در ورودی بود و آن طرف تخت کمد لباس هایم و میز آرایش کنار یکدیگر بودند و همه شان بنفش خوشرنگی بودند،همان اتاقی که همیشه میخواستم.

-یون...یون...یووون!!!

با خنده به سمت هانا برگشتم و گفتم:«بله؟؟»

-تو اصلا شبیه کره ای ها نیستی!!

با چهره ی شبیه به علامت سوالش نگاهم کرد،خندیدم و گفتم:«چون پدرم آلمانیه دیگه!!!» سری تکان دادم و برروی تخت پرید،من نیز کنارش برروی تخت پریدم و گفتم:«خوب از خودت بگو!!»

کفش هایش را در آورد و چهارزانو برروی تخت نشست و گفت:«15 سالمه تو چی؟»

کیفم را برروی زمین کنار تخت گذاشتم و گفتم:«من 20،ببینم خونه اتون نزدیکه به خونه ما؟؟؟» خندید و به شانه ام زد و گفت:«اگه از پنجره نگاه کنی خونه ی مارو میبینی!!»

به سمت پنجره رفتم و خانه ای را دیدم که کمی از خانه ما بزرگتر بود و از دیواره هایش از سنگ مشکی رنگی تشکیل شده بود، برگشتم و گفتم:«عالیه اینطوری میتونیم همدیگرو تند تند ببینیم!!!»

مشتش را به هوا برد و گفت:«آآآره!!»

-مدرسه میری پس،عالیه!!!

-توام تو دانشگاهیی پس،راستش اصلا دوست ندارم برم مدرسه یا دانشگاه...کیف نمیده!

سرتکان دادم و گفتم:«همچین بدهم نمیگی ولی خب جذابیتای خودشم داره!!»

کیفم را برروی تخت گذاشتم و سپس گوشی ام را از جیب در آوردم و همراه هندزفری ام داخل کیفم گذاشتم و گفتم:«خب دیگه چی؟؟»

لپ هایش را باد کرد و سرتکان داد و گفت:«نمیدونم!!!»

دستم را دوباره داخل جیب سوییشرتم کردم و بروشوری که دائه بهم داده بود را بیرون آوردم،ناگهان جیغ بنفش هانا من را از جا پراند و به طور قطع اگر گربه بودم به سقف چسبیده بودم،تقریبا فریاد کشیدم:«چی شدهههه؟؟» شانس که آوردیم آن بود که مادرم و خانم پارک در حیاط بودند و نشنیدند.

هانا به سمتم هجوم آورد و بروشور را از دستم قاپید و گفت:«واااای سوجو....باورم نمیشهههه...چرا ندیدم؟؟؟باورم نمیشه،ماه دیگه میتونم هنوز بلیط بخرم؟آره میتونم!!!»

-هانا...

-باید عجله کنم...فکر کنم بتونم وی آی پی بخرم!

به حرفم گوش نمیداد و پشت و سرهم با خودم حرف میزد،خندیدم و به سمتش رفتم و در گوشش جیغ کشیدم:«هاناااا!!»

از جا پرید و گفت:«هااان؟چیه؟ ببخشید...وای یون تو هم طرفدارشونی؟؟»

میخواستم بگویم که من اصلا نمیشناسم این بند را ولی امروز به طور خیلی خجالت آوری به یکی از اعضای آنها برخوردم اما هانا مجال حرف زدن نمیداد،به سمتم دوید و دستم را محکم گرفت و گفت:«خیلی خوبن نه؟؟ واقعا عالین...عجوبه هستن...باورم نمیشه یه الف دیگه...»

الف؟درمورد چی داشت حرف میزد،پرسیدم:«ولی هانا...الف...»

حرفم را قطع کردم و گفت:«وااااای یادم رفت بگم،فن ساین دارن،باید حتما باهام بیایی میخوام برم!»

دهانم مانند ماهی بازمانده بود و نمیدانستم چه بگویم،سرعت حرف زدنش دوبرابر من بود اگر من جایش بودند از کمبود هوا درجا افتاده بودم،بروری تخت نشستم و مات و مبهوت نگاهش میکردم که درمورد بند صحبت میکرد.

-یووووون باید حتما بیایی....سوجو اممم...فن ساااین وااای این بار 5 که دارم میرم،واقعا عالیه!!!

با تعجب نگاهش کردم و گفتم:«سوجوام؟»

ناگهان دست از ورجه وروجه کردن برداشت و صورتش را با حالت عجیبی به صورتم نزدیک کرد و جیغ کشید :«یوووووون؟یعنی نمیدوووونی؟ از یه فن بعیده که ندونهه!!»

خندیدم و دستانم را مقابلش تکان دادم اما فقط آستین های بلندم بودند که تکان میخوردند،گفتم:«هانا باور کن من...»

حرفم را قطع کرد و تند تند ادامه حرفش را گفت:«هیوک،هنری،ژومی،ریوونگ،سونگمین،کیوهون و دونگهه...پاشووو زودباش...بدوووو!!»

دستم را گرفت و من را از جا بلند کرد،ناگهان دستم را کشیدم و گفتم:«دو...دونگهه؟»



نوع مطلب : FanFiction  Deep In My Heart 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
feet complaints
یکشنبه 26 شهریور 1396 01:39 ق.ظ
Keep on working, great job!
foot complaints
شنبه 18 شهریور 1396 08:26 ق.ظ
Thanks in support of sharing such a pleasant thinking, post is pleasant,
thats why i have read it fully
crystaneuenschwande.hatenablog.com
چهارشنبه 18 مرداد 1396 01:24 ب.ظ
Aw, this was an incredibly good post. Taking a few minutes and
actual effort to produce a really good article… but what can I say…
I put things off a lot and never manage to get nearly anything done.
BHW
چهارشنبه 23 فروردین 1396 05:51 ب.ظ
What's up, after reading this remarkable post i am as well glad to share my knowledge
here with colleagues.
jasmine(سمن چو)
جمعه 2 مرداد 1394 02:35 ب.ظ
والا تیام جان منم طرفدار هانا هستم فقط گفتم به دیوونه بازی های خل مانندش خندیدم!!! ^^
پاسخ Crystal Cullen : هانا خوبه ^-^
ورونیکام خوبهههههههه
parmida
چهارشنبه 31 تیر 1394 07:59 ب.ظ
دونگهه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اره دیگه دیوونه دونگهه همون ک بهش خوردیو هرچی از دهنت دراومد گفتی بهش بعدم ک شناختیش عین جن دیده ها فرار کردی!!!دیوونه من اگه جای تو بودم باید تو بیمارستان پیدام میکردن
مرسی عزیزم عالی بود
پاسخ Crystal Cullen : اصنشم تقصیر من نیست،اون خودش خودشو زد به من!!
حالا به بیمارستانم راه پیدا میکنم به زودی
مرسیییییی که نظر میدیییی ^-^
M.C
چهارشنبه 31 تیر 1394 03:20 ب.ظ
چکار هانا دارید خیلی هم بچه ی معصوم و بامزه ایه...از الان طرفدارشم من
پاسخ Crystal Cullen : بلهههههههههه شما که باید طرفش باشــــییی!
منم طرفـــــــــدارشم ^-^
jasmine(سمن چو)
چهارشنبه 31 تیر 1394 12:24 ق.ظ
وای چه قدر خندیدم سر دیوونه بازیای هانا!
پاسخ Crystal Cullen : من خودم مرده بودم وقتی تموم شد...پخش زمین شدم!!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo