تبلیغات
Be HaPpY - (2)Deep In My Heart

We're All MAD Here

(2)Deep In My Heart

نویسنده :Crystal Cullen
تاریخ:سه شنبه 30 تیر 1394-11:12 ب.ظ

خیلی خب اینم از قسمت دوم داستان....

چشمانش درخشید و گفت:«میدونم میدونم همه ی دخترا عاشقشن،اون و هیوک...واااااااییییی...زودباش لباستو عوض کن من پایین منتظرم،میرم بگم به مامانم!» و به سرعت برق از اتاق بیرون دوید.به سمت چمدانم رفتم و سوییشرتی هم اندازه سوییشرتی که به تن داشتم بیرون کشیدم،زرد رنگ بود و شبیه به شخصیت انیمه ای پوکیمون بود،کلاهش دو گوش بزرگ داشت و از پشت سوییشرت دم بزرگی آویزان بود،آن را به تن کردم،گوشی و کیفم را برداشتم و از اتاق بیرون دویدم.

من نباید میرفتم،همین امروز آبرو ریزی بزرگی کردم جلوی یکیشان،اگر صدای مثل کلاغم را پایین نگه میداشتم شاید میتوانستم با خیال راحت بروم،اما با این وجود داشتم میرفتم، ذوق داشتم انگار واقعا یک فن بودم که دلش میخواست هرچه زودتر ایدل هایش را ببیند.

-یون دیوانه نباید بری...ولی دلم میخواد دوباره ببینمش...وای نه تو یه دیوانه یون!

واقعا داشتم دیوانه میشدم،با خودم حرف میزدم و درگیر بودم تا به حال چنین درگیری نداشتم از طرف دیگر این درگیری سر کسی است که به طور قطع تا حالا من را فراموش کرده بود با این وجود حالا حس خوبی داشتم،اینجا بودن خیلی بهتر بود تا زندگی در آلمان،هیچوقت پدرم اجازه کاری را به من نمیداد،هرچند نمیتوانم او را مقصر بدانم،سرش به قدری شلوغ بود که بعضی شب ها به خانه نمی آمد و یا دیر می آمد و فقط غذایی میخورد و میخوابید تا فردا صبح زود دوباره سرکار برود و یا آن زن،دبورا هیچوقت وقت اجازه نمیداد پدرم توجهی به من نشان بدهد.

به حیاط رفتم،مادرم به سمتم آمد و گفت:«میبینم خیلی زود صمیمی شدید؟!»

خنده کنان برروی پنجه ی پایم بالا و پایین رفتم و گفتم:«آره...میخوایم...»

هانا هیجانزده وسط حرفم پرید و گفت:«میریم فن میتینگ سوجو امممممممممممممممم!!» و از درحیاط بیرون دوید،مادرم را بغل کردم و گفتم:«زود برمیگردیم!!»

خانم پارک خنده کنان گفت:«اینطور فکر نمیکنم،هنوز هانا رو نشناختی هنوز!!»

خنده کنان دنبال هانا از حیاط بیرون دویدم تا به او برسم،یقه اش را از پشت گرفتم و گفتم:«هی صبر کن،من اونقدارم که فکر میکنی زور ندارم بدوام!!»

خندید و گفت:«وااای چه فن شلی هستی!!!»

خندیدم و گفتم:«ای وای،هانا من....»

-هیییس بدو بدوووو....

دستم را گرفت و من را به دنبال خودش کشید،به سمت ایستگاه اتوبوس دوید و منتظر اتوبوس ماندیم،کلاهم را برروی سرم گذاشتم و گفتم:«آروم بگیر هانا!!»

دور من میچرخید و دست میزد یا بالا و پایین میپرید،گفت:«نمیتونم نمیتونممم..!»

چند دقیقه بعد سوار اتوبوس شدیم،نمیدانستم کجا میرویم و فقط خیابان هارا تماشا میکردم و منتظر بودم تا برسیم،اتوبوس مقابل ایستگاه ایستاد و هردو پیاده شدیم،رو به هانا گفتم:«خب کجان؟؟»

دستش مانند تیری از کنار گوشم عبور کرد و به پشت سرم را شان داد،برگشتم و پارکی را دیدم که جمعیت زیادی در آن به چشم  میخورد،ناگهان استرس بدی گرفتم و میخواستم هرچه که خورده بودم را بالا بیاوردم،به شدت عرق کرده بودم و گرمم بود اما نمیخواستم کلاهم را دربیاورم.

دستم را گرفت و عرض خیابان را دویدیم،از لا به لای جمعیت خودمان را عبور دادیم و جلو رفتیم،میتوانستم ببینم،میزی بلند بود و هفت مرد را که پشت میز نشسته بودند و با خوش رویی از طرفدارانشان استقبال میکردند،با آنها عکس میگرفتند و چیزهایی را امضا میکردند.

-واای هیوک رو نگاه کن...چقدر این بشر عالیههه!!

نمیدانستم که هیوک که بود و فقط سرتکان دادم،گفت:« زودباااااااش...بدووو باید بریم توی صف وایسیم!!!»

من را به طرف صف کشید،خوشبختانه ابتدای صف بودیم و خیلی زود میتوانستیم آن هارا ملاقات کنیم،از طرفی استرسم رفته رفته بیشتر میشد و از طرف دیگر مشتاق بودم تا آنهارا از نزدیک ببینم،هرچند که یکی از آنها را دیده بودم ولی هیجان عجیبی داشتم.

چند دقیقه ای از ایستادنمان در صف نبود که متوجه شدم هانا این پا آن پا میکند،گفتم:«چیه؟چت شده؟؟» با چشمان گردش نگاهم کرد و گفت:«یووون؟؟»

-چیه؟؟

-اینارو بگیر!!!

وسایل هایش را به دستم داد و مثل برق از صف بیرون دوید،نمیدانستم چکار کنم و از صف هم نمیتوانستم بیرون بروم،فقط سه نفر دیگر جلویم بودند تا نبوت من و سه نفر پشت سری ام شود،آینه ام را از کیفم بیرون کشیدم  و خودم را نگاه کردم،مثل مرده ها سفید شده بودم.تا به حال آدم های مشهور را از نزدیک ندیده بودم و نمیدانستم چطور بخورد کنم!!!

-هانای دیوونه کجا رفتی؟ وای خدا اینارو کجای دلم بذارم آخه...

کم کم داشت گریه ام میگرفت،نمیخواستم دوباره با آن دونگهه لعنتی رو به رو شوم که سه نفر جلویی من نیز امضاها و عکس هایشان را گرفتند و نوبت من بود،نفس عمیقی کشیدم و کلاهم را جلو کشیدم و به سمت میز سفید رفتم،سه نفری پشت سرم به سرعت از کنارم عبور کردند و به سمت آنها دویدند،من نیز با تعجب نگاهشان کردم و به سمت اولین مردی رفتیم که سر میز نشسته بود.

عینک آفتابی بزرگی به چشم زده بود و کلاه بافتنی رنگی موهای قهوه ای تیره اش را پوشانده بود،صورت گردی داشت و بینی متوسطی،لبانش کوچک و بانمک بودند،بلیز سفید رنگی به تن داشت و سوییرتی آبی بررویش، تیپ و ظاهر با نمکی داشت و به نظر دوستانه می آمد.جلو رفتم و سعی کردم تا با لبخند استرسم را مخفی کنم و گفتم:«روز...ب-بخیر!!»

با خوش رویی جواب داد:«سلام...چطوری؟؟»

از رفتار صمیمانه و گرمش متعجب شدم،یک فرد مشهور چطور اینقدر صمیمی برخورد میکرد؟ در جواب لبخندی زدم و گفتم:« ممنونم!»

دفتر هانا را باز کردم و مقابلش برروی میز گذاشتم و گفتم:«اگه ممکنه اینو امضا کنید!!!»

لبخندی زد و گفت:«حتما...!» سپس دفترچه را گرفت و داخلش امضا کرد و آن را به من داد و گفت:«روز خوبی داشته باشی،ببینم تو اهل کره ای؟؟؟»

کلاهم را جلو کشیدم و زیر لب گفتم:«ممنونم، نه راستش همین امروز رسیدم اینجا،دورگه هستم!»

خندید و دستش را بریم تکان داد و گفت:«خوش اومدی پس!»

سپس به سراغ نفر بعدی رفتم و دفتر را برروی میز گذاشتم و به شخص مقابلم نگاه کردم و به سرعت جلوی دهانم را گرفتم تا جیغ نکشم،خودش بود...دونگهه،همانی که در خیابان به او برخورد کردم،چشمانم از شدت تعجب آنقدر گرد شده بود که حس میکردم هرلحظه امکان دارد از جایش بیرون بیاید، با دیدن من لبخند وسیعی زد.

لبخندش برایم به قدری دلنشین بود که ناخودآگاه لبخند زدم،گفت:«تو همون دختر حاضر جواب نیستی که امروز دیدم؟؟»

لبخند برروی لبانم خشک شد و دهانم باز ماند،لعنتی...لعنتییی من را یادش بود،صدایم را صاف کردم و گفتم:«من...امروز... شمارو...نه اصلا...نمیخوام یعنی ندیدم...میشه اینو امضا کنید؟؟؟»

میدانستم اگر بیشتر ادامه بدهم بیشتر خرابکاری میکنم،این پا آنپا کردم و پشت سرم را  نگاه کردم تا شاید هانارا پیدا کنم، اما نبود. دختره ی وروجک کجا رفته بود؟

-اسمت حالا چی هست حاضر جواب؟؟

زیر لب غرغر کردم:«من حاضر جواب نیستم...» سپس صدایم را بلند کردم و گفتم:«برای من نیست،برای دوستمه و اسمش هاناس!»

ابتدا با تعجب نگاهم کرد و سپس سرتکان داد و دفتر را باز کرد تا داخلش امضا کند،بعد از آن دفتر را بست و دستش را زیر چانه اش گذاشت و با لبخندی بانمک تر از قبل گفت:«هی میدونستی که دقیقا مثل گوجه فرنگی سرخ شدی؟؟» با این حرف حس کردم حتی سرخ تر هم شدم.

-هیییی یوووووووون....یووووووون من اینجا بدو دیگه....چرا معطل وایسادیییی!!

برگشتم و هانارا دیدم که کنار یکی از پوسترهای بند بالا و پایین میپرید،صورتم از عصبانیت دوبرابر قبل سرخ شد و دفتر را از روی میز برداشتم تا به سمتش بدوم،که صدای دونگهه را شنیدم:«پس اسم این دختر حاضر جواب یونه...ملودی...اصلا بهت نمیاد اسمتو میذاشتن حاضر جواب خیلی بهتر بود!!»

به سمتش برگشتم و چشمانم را با حالت تهدید آمیزی ریز کردم و گفتم:«من حاضر جواب نیستم!!» سپس به سرعت به سمت هانا دویدم،کنارم  بالا پایین میپرید،دفتر را داخل کیفش گذاشتم و محکم بازویش را گاز گرفتم و گفتم:«دختره دیوونه منو با اونا تنها گذاشتی،داشتم آب میشدم!!»

خنده کنان گفت:«بار اوله درست میشه نترس!!!!!!»

دستش را گرفتم و به دنبال خودم کشیدم اما قبل از آنکه کاملا از آنجا دور شویم برگشتم و دوباره به او نگاه کردم،درحال حرف زدن با یکی از طرفدارانش بود و ناگهان چشمانش به طرفم چرخیدند و پوزخندی برروی لبانش جا خوش کرد.

-بدو هانا...

***

-تو دیونه ای هانا....

-هی بیا و قبول کن که همچین بدتم نیومده بووووود!!

خندیدم و نیشگونش گرفتم و گفتم:«آره بدم که نیومد....» سپس صورتم را نزدیک گوشش بردم و جیغ زدم:«فقط داشتم سکته میکردم!!»

خندید و گوشش را مالش داد  گفت:«عادی میشه نترس!!»

-سلام دخترا!

صدای مادر هانا را شنیدیم که دم در خانه ما ایستاده بود و با مادرم حرفم میزد،هردو به طرف مادرهایمان دویدیم،مادرم را در آغوش گرفتم و فشردم.

-چطور بود؟؟

مادر هانا پرسید و هانا زیر خنده زد و من نیز سرخ شدم و گفتم:«این هانای دیوونه منو وسط اون همه جمعیت و یه مشت خواننده ول کرد رفت معلوم نبود کجا!!!»

لپش را با حالت مظلومانه ای باد کرد و گفت:«دشویی!!!»

چشمانم گرد شد و همه خندیدیم،خانم پارک رو به مادرم کرد و گفت:«خیلی خب،فردا میبینمت سو!!!»

مادرم سرتکان داد و هردو یکدیگر را بغل کردند،رو به هانا گفتم:«فردا بیا پیشم حتماها!!!»

لپ هایش را دوباره باد کرد و سر و بدنش را به نشانه باشه خم کرد،خندیدم و دست تکان دادم و به داخل خانه برگشتیم. همیشه آرزوی این را داشتم که رو در رو با مادرم حرف بزنم،سال ها بود که این خواسته بر خواسته های دیگرم ارجحیت داشت و ازین که نمیتوانستم به آن دست پیدا کنم ناراحت بودم.

وارد خانه شدیم و به سمت آشپزخانه رفتیم،ساعت تقریبا 8 بود و من بعد از یک پرواز 13 ساعته و یک فن ساین در اولین روز ورودم به سئول واقعا خسته بودم و دلم میخواست هرچه زودتر در اتاق جدیدم بخوابم اما بیشتر دلم میخواست کنار مادرم باشم و با او حرف بزنم از او در مورد این سال هایی که پیشش نبودم بپرسم.

-خب یون چی دوست داری درس کنم؟

کمی فکر کردم و گفتم:«دوست دارم غذاهای کره ای رو امتحان کنم ببینم چطورین!!»

خندید و موهایم را پشت گوشم داد و گفت:«مطمئنی؟؟فکر نکنم خوشت بیادا!!»

کلاهم را از سرم برداشتم و گفتم:«به امتحانش می ارزه،اگه خوشم نیومد یه کاریش میکنم!!»

سرتکان داد و گفت:«خب حالا چی دوست درای درس کنم؟؟»

با موهایش بازی بازی کردم،همیشه وقتی میخواستم فکر کنم این کار را میکردم،عادت خنده داری بود ولی خب عادتم بود، گفتم:« نمیدونم دوسه تا نمونه بگو!!»

برروی صندلی پشت میز کوچکی که داخل آشپزخانه بود نشست و گفت:«خب...میتونم برات سوجبی درست کنم، کیک برنج یا توفو؟؟ کیم بپ هم میشه!»

کمی فکر کردم و گفتم:«خب سوجبی،اسمش باحاله!!!»

خنده کنان از جایش بلند شد و گفت:«تو به اسم غذا دقت میکنی یا مزه اش؟؟»

شانه بالا انداختم و سرم را تکان دادم و گفتم:«من که هنوز نخوردم،باید خورد و دید!!!»

-باشه،برو تو اتاقت غذا آماده شد صدات میکنم.

کنارش پریدم و محکم بغلش کردم و لپش را بوسیدم و به اتاقم برگشتم.

برروی تخت نشستم و نفس عمیقی کشیدم و به اطرافم نگاه کردم،همه چیز عالی بود و دلم نمیخواست از دستش بدهم این ها چیزهایی بودند که همیشه آرزویشان را داشتم.نمیدانستم پدرم الان چه حالی داشت،اما اگر نگران من بود به طریقی به من دست رسی پیدا میکرد اما حالا که اینکار را نکرده بود پس معلوم بود خیلی سرش شلوغ است.

برروی تخت دراز کشیدم و چشمانم را بستم تا مادر صدایم کند.



نوع مطلب : FanFiction  Deep In My Heart 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 11:10 ب.ظ
My partner and I stumbled over here by a different web
address and thought I might as well check things out.
I like what I see so i am just following you.
Look forward to looking over your web page again.
parmida
چهارشنبه 31 تیر 1394 08:13 ب.ظ
یعنی دونی اینطوری ح میزنه عایا؟انقدر صمیمی؟ک ب فنش برگرده بگه حاضرجواب
عالی بود عزیزم...ولی برام یجور میاد...من تاحالا دونی و انقدر مرد ندیده بودم اخه همیشه فیک ایونهه میخونم حتی فیک هه هیوکم نخوندم تاحالا...ب خاطر همین دونیو همیشه یه جورایی عین دخترا فرض میکنم مرسی عزیزم
پاسخ Crystal Cullen : خب این یه تجربه ی جدیده ^-^
ببینیم عاااایــــا این مدل فیک هام میتونن خوب باشن یا نیییی
jasmine(سمن چو)
چهارشنبه 31 تیر 1394 12:25 ق.ظ
خخخخخخخخخ هائه!!!!!!!!
مثل همیشه عالی
پاسخ Crystal Cullen : ای ووییی..هائه
میسییییییییییییییییییییییییییی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo