تبلیغات
Be HaPpY - Can You Talk?| PART 1

We're All MAD Here

Can You Talk?| PART 1

نویسنده :pค໓r໐ຖē
تاریخ:چهارشنبه 31 تیر 1394-04:47 ب.ظ




خب خب خب...درود!

این جانب میلانا و دوست ملنگ بنده بی- رابیت...
یوهو یه ایده زد به سرمون...البته ایده ی بی-رابیته در اصل :|
اینم شده حاصل اون ایده...یک قسمت من می نویسم یک قسمت اون
زمان آپ رو هم از توی جدول ببینید ولی خب الان ذوق داشتم گفتم زوتر بزارم :)
خیلی خب برید ادامه واسه قسمت اول
:)


http://uupload.ir/files/7cgy_photo_2015-07-22_05-51-10.jpg



گوش عروسک خرسی کوچکش را گرفت و کشید.تاپ..تاپ...تاپ...آرام به پشت سر عروسکش ضربه زد.سرش را کج کرد و با چشمان درشتش پرسید:
_تو چرا حرف نمی زنی؟حرف بزن دیگه...
یک ساعتی بود که سعی در به حرف در آوردن آن عروسک داشت و هربار جواب آن همه اصرار فقط سکوت بود.با صدای مادرش که عبارت " ناهار حاظره" را سه بار پشت سر هم تکرار می کرد دست از تلاش برداشت و عروسک را روی تختش کنار انبود اسباب بازی هایش پرت کرد.
 دوست ندارم دیگه!..._عروسک بد
و به حالت قهر در حالی که پاهاش را روی زمین می کوبید از اتاق خارج شد. اتاقش در انتهایی ترین قسمت خانه در طبقه ی دوم قرار داشت.خودش آن جا انتخاب کرده بود.مکانی دنج بود برای انجام شیطنت و پنهان کردن خراب کاری هایش.روز قبلش اسباب کشی کرده بودند و با توجه به سرعت مادرش در انجام فعالیت های مربوط به خانه فقط طبقه ی اول کامل شده بود.پله هارا یکی در میان پایین آمد و با سرعت به طرف آشپزخانه رفت.وارد آشپزخانه شد و سریع قبل از اینه کسی صندلی مورد علاقه اش را غصب کند روی آن نشست و طبق عادت همیشگی اش به محض نشستن دهانش را باز کرد و سیل کلمات بیرون ریختند:
_مامانی من الان خیـــــلی ساعته هرکاری می کنم تدی حرف نمی زنه...ناراحته یعنی؟ بهش شکلات هم دادم ولی بــــازم حرف نزد..
پدر با بهم ریختن موهاش لخت حرفش را قطع کرد و آرام خندید:
_چرا به جای انجام عملیات "بیا از تدی حرف بکشیم"نمی ری وسایلت رو از توی حیاط جمع کنی؟ شک ندارم دلشون واست تنگ شده!
با استفهام به پدرش خیره شد.تا جایی که به یاد داشت تمام وسایلش را وارد اتاقش کرده بود و بیشترین تلاشش تا آن لحظه این بود که چیزی را فراموش نکند.چشمانش را گشاد کرد و به مادرش که در حال گذاشتن بشقاب ها روی میز بود گفت:
_ مامانی میشه برم بیارم اونارو؟ بعدا می تونم غذا بخورم ولی این خیـــــلی مهمه من نباید عروسکام رو تنها بزارم ممکنه دزد بیاد اونا رو ببره بعد اذیتشون کنه..تازه شاید همسایمون یه بچه ی کوچولوی بی ادب داشته باشه و بخواد عروسک های منو کثیف کنه...من باید اون هارو نجات بدم من قـــول دادم حواسم باشه به اونا...
مادرش سرش را تکان داد و برای جلوگیری از نطق بیشتر دخترش گفت:
_ باشه باشه آلیس می تونی بری..ولی سریع برگرد که غذات رو بخوری!
آلیس چشم بلندی گفت و در حالی که با سرعت از آشپزخانه بیرون می رفت تا عروسک هایش را از دست آن موجودات خبیث خیالی اش نجات دهد داد زد:
_ من نجاتتون می دم!
و از خانه خارج شد.....
حیاط خانه ی جدیدشان پشت خانه بود و از مکان های مورد علاقه ی آلیس به حساب می آمد.می توانست آنجا تا می تواند بازی کند بدون آنکه کسی از بهم ریختگی آنجا شاکی شود.وارد حیاط که شد با دیدن جعبه ی مقوایی بزرگی روی تاب کوچکی که پدرش به محض ورود برایش آماده کرده بود چشمانش را گرد کرد و به طرف جعبه یورش برد. یادش نمی آمد که وسایلش را در چنین جعبه ای جاسازی کرده باشد. حتم داشت کار مادرش باشد.
در جعبه را آرام باز کرد و با دیدن محتوایات داخلش ابروهایش را در هم کشید.آن ها عروسک ها و وسایل خودش نبودند.او هیچ وقت وسایلش را آنقد کثیف نمی کرد که نشود حتی نگاهشان کرد.یک عروسک خرس پارچه ای قهوه ای رنگ که حدس می زد رنگ اصلی آن صورتی باشد و یک زرافه که یک چشمش کنده بود روی بقیه عروسک ها قرار داشتند.به سختی جعبه را از تاب پایین آورد و محتویات آن را روی زمین خالی کرد.همه ی آن ها کهنه و قدیمی بودند و به درد بازی نمی خوردند.اما یکی از آن ها به طور غیر طبیعی تمیز مانده بود.خرگوش بزرگی بود که اگر آلیس آن را صاف نگه می داشت تا گردنش می رسید.روکشش که ترکیب مخمل و چرم مشکی بود از تمیزی برق می زد و چشم های درشت و قرمز رنگش تصویر چهره ی شگفت زده ی آلیس را بازتاب می کردند.عروسک را برداشت و در حالی که با دقت نگاهش می کرد پرسید:
_ تو نیتونی حرف بزنی؟



نوع مطلب : Can You Talk?  Stories 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
How do I stretch my Achilles tendon?
یکشنبه 26 شهریور 1396 05:46 ب.ظ
I love looking through an article that will make people think.
Also, thanks for allowing me to comment!
feet problems
شنبه 18 شهریور 1396 04:44 ب.ظ
It's nearly impossible to find knowledgeable people about this topic, but you
sound like you know what you're talking about! Thanks
How do you get a growth spurt?
سه شنبه 17 مرداد 1396 11:05 ق.ظ
You actually make it appear really easy with your presentation but I to find this topic to
be really something that I believe I might never understand.
It sort of feels too complicated and very large for me.
I'm having a look forward for your subsequent publish, I'll attempt to get
the grasp of it!
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 06:51 ب.ظ
Hi there to every single one, it's genuinely a pleasant for me to go to see this web site, it contains priceless
Information.
N.D
جمعه 2 مرداد 1394 06:01 ب.ظ
با عرض سلام و درود فراوان و اینا:|
یادمه نصف اینو دادی بخونم منم چون دو دیقه قبلش داشتم ارتمیس می خوندم و مخم هنگ بود هر بندشو سه بار می خوندم تا یه چی بفهمم^_^
ژانرش هارور باید باشه و خب تم تاریک و این جور چرت و پرتا....اوممم خب شاید چاشنی رمز الود و اینا بهش اضافه کردی و گنگ شده ولی فضا سازیت به اندازه ای نبود که تم تاریک داستانو نشون بده...
می دونی چی می گم؟مثلا همین اخر داستان می تونستی بهتر درمورد اطرافت توضیح بدی و یه کم تم دارک به داستانت بدی...همین پشت خونشون و اینا...یا مثلا ما هیچ اطلاعی از زمان داستان نداریم:/تو شبه روزه ظهره کیه:/
یه کم سریع داستانو جلو بردی و انگاری که با عجله بنویسی
بیشتر روی صحنه های هارور وقت بذار...تو که فیلم بیشتر از من دیدی:|مواقعی که می خوان یه صحنه ی هارور نشون بدن یه تم دارک و معمولا پس زمینه ای از رنگای سرد و خنثی...و کلی کار روی فضای صحنه تا بیشتر تاثیر بذاره
و این که به نظرم احساساتی که توصیف کردی احساسات یه بچه ی چهار یا پنج یا این رده سنی نبود.دیالگ ها اره ولی احساسات...من نمی تونستم اون خامی بچگی رو توی احساسات دختره حس کنم....دانای کل می نویسی درسته؟پس چرا افکار دختره نیست این جا؟:|فقط و فقط و فقط انگار نشستی از دور حرکات و رفتار و حرفای یه بچهه رو یاداشت می کنی ولی دانای کل یه چیزیه توو مایه های ارتمیس فاول....این کالفر دانای کل می نوشت ولی این شکلی نبود...
کمی عادی تر بنویس:)
همین دیه:|مقاله علمی پژوهشی شد:/قرارم بود ایراد نگیرم:/
در کل خوب بود:)پیشرفت کردی قلمت به خامی گذشته نیست:)
پاسخ pค໓r໐ຖē : سلام دختر خاله که شرط میبندم یه خط در میون خوندی داستان رو :|
اره خب تمش رو اون بالا نوشتم...رمز الود....نه چیزی به عنوان رمز آلود اضافه نکردم بهش
خب ببین....همین فیلم های ترسناک...از اول که نمیان با جیغ و داد و اره برقی شروع بشن. بیشتر با یه خانواده ی خوشبخت شروع میشه...و خب منم دارم دارک رو کم کم بهش اضافه میکنم...اطلاعات از زمان داستان...بزار واست بیارم متن رو :
" با صدای مادرش که عبارت " ناهار حاظره" را سه بار پشت سر هم تکرار می کرد"
خب الان...میشه گفت زمان رو....صد در صد ادم ساعت هشت شب ناهار نمیخوره...یا مثلا ساعت ده صبح....
سریع داستان جلو نرفت...من فکر میکنم به اندازه بود..شاید... صحنه هایی که وقت گذاشتم...
نمیشه همه چیو یهو باهم تعریف کرد...باید کم کم فضای اطراف رو توصیغ کنم...بخوام مثلا خونه رو یک دفعه با تمام جزئیات تعریف کنم خود خواننده خسته میشه...
راجب احساسات دختره...توی قسمت های بعد میفهمی که چرا مثل بقیه ی بچه های چهار یا پنج ساله نیست...اره دارم دانای کل مینویسم...توی قسمت اول نمیشه همه چیو اورد...یکم صبور باش دختر خاله کفر نمیشه ^^ در ضمن...توی این جور داستان های هارور اگه بخوام افکار یه دختر بچه ی 4 یا 5 ساله رو به قول خودت بگم صد در صد خواننده از حس پرت میشه بیرون....ارتمیس نابغه بود و سیزده سالش...خیلی فرق دارن باهم...نه ^^

تو ایراد نگیری نگار نیستی :|
مرسی دختر خاله ^^
jasmine(سمن چو)
جمعه 2 مرداد 1394 01:37 ب.ظ
خیلی قشنگههه ^^
من هم چشم قرمز عاشق!!!
زودی بذارش دیگه!
پاسخ pค໓r໐ຖē : چش قرمز دوس....عرررررررررر
الان نوبت سحره به اون بوگو 0-0
parmida
چهارشنبه 31 تیر 1394 06:44 ب.ظ
وووااااااااایییییییییی چشم قرمز..من عاشق ژانر وحشتم...اسمش منو یاد الیس در سرزمین عجایب انداخت...
خیلی قشنگ بود دستتون درد نکنه..منتظر بقیه اش هستم...
پاسخ pค໓r໐ຖē : اوهوم منم چش قرمز دوست ^^
پوهااااااااااااااااا...ایدش رو یه جورایی از روی همیم الیس و یه چیزی برداشته ^^
تا فردا بصبر :)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo