تبلیغات
Be HaPpY - مهمان ناخوانده 4

We're All MAD Here

مهمان ناخوانده 4

نویسنده :Thanatos
تاریخ:سه شنبه 6 مرداد 1394-04:44 ب.ظ

سلام دوست جونیا!حالتون خوبه؟اومدم با پارت بعدی!واااای خودم ذوق کردم این پارتو می نوشتم!
نی نی های گرامی چشمانم را به شکل قلب درآوردند!
خودتون بخونین متوجه میشین!ممنون بابت نظرات خیلی خوشحال شدم دیدم 2نفر جدید به دوستانی که سر میزنن به وب اضافه شدن!
الان هم وقتتون رو نمی گیرم بفرمایین برید ادامه برای خوندن مطلب ونظرتون هم حتما بگین لطفا!


این شما واین دو جیگر!کیو عشقم وهائه داداش ماهیم!


«با زمزمه های جونگ سوک که نامش را صدا میزد چشمانش را باز کرد.آرام نشست وپرسید:«اون پسربچه به هوش اومده؟» ومنتظر به دهان جونگ سوک چشم دوخت.

پزشک قدبلند سری تکان داد:«آره ولی متاسفانه حرف نمیزنه...علائم افسردگی داره...»

آقای چو سرش را با درماندگی پایین انداخت ولبش را بین دندان هایش کشید وچشمانش را بست.همان لحظه سکوت آزاردهنده ی اتاق را کیوهیون بهم ریخت وبالحنی خواب آلود گفت:«می خوام ببینمش...»

هردو مرد سرهایشان را به سرعت به سمتش چرخاندند.پدرش با مهربانی موهایش را نوازش کرد:«بیدارشدی پسرم؟مطمئنی می خوای ببینیش؟جونگ سوک میگه صحبت نمیکنه...!»

کیوهیون بالبخند ناراحتی با آن چشمان تیله ای مشک به پدرش خیره شد وگفت:«بابا میشه ببریمش پیش خودمون؟...وقتی عمو جونگ سوک راجع به وضعیتش می گفت بیدار بودم.همه رو شنیدم...دلم واسش خیلی میسوزه...»و چشمانش اشکی شدند اما به آن ها اجازه ی سرریز شدن نداد.

آقای چو و دکتر لی هردو ناراحت به او نگاه کردند تا این که جونگ سوک با مهربانی خم شد وبه او نگاه کرد:«کیوهیونا...اگه میخوای ببینیش بامن بیا...ولی ممکنه خوابش ببره واز اثرات مسکنه...»

کیوهیون بلند شد وسرش را تکان کوچکی داد وهرسه از اتاق خارج شدند وبه سمت اتاق پسرکی رفتند که حالا بعد از چندساعت به هوش آمده بود...

پشت در اتاق ایستادند وبه او که با آرامی وقدم های کوچک وارد اتاق می شد نگاه می کردند.جونگ سوک زمزمه کنان پرسید:«مطمئنی؟»

آقای چو سرش را تکان داد وگفت:«آره...اگه کیو نبود این پسر می مرد.حقشه اول از همه ملاقاتش کنه.همین طور حق اون پسره تا بخواد ناجیش رو بشناسه...»

درون اتاق هوای مطبوعی وجود داشت که باعث شد کیوهیون نفس عمیقی از عمق ریه هایش بکشد.به سمت تختی رفت که پسرکی لاغر وفوق العاده زیبا درونش آرام گرفته بود واین بار با گرمایی مطبوع زیر لحاف خوابش برده بود!

لبخندی روی لبانش جای گرفت وبه تک تک اجزای صورت پسرک نگاه کرد.بینی خوش فرم وچشم هایی که با پلک هایی افتاده ثابت می کردند چشمان درشتی هستند!ولی بیشتر از هرچیز لبان صورتی رنگ وباریک پسرک توجه کیو را به خود جلب کردند!لبانی کوچک که کمی بین آنها باز شده بود وحالت فرشته وار کودک را بیشتر نمایش می داد.کیوهیون بدون آن که خود بفهمد بالبخندی جون گرفته به او خیره شده بود.آرام روی صندلی کنار تخت نشست ودست کوچکش را به آرامی به سمت دست پسرک برد.دستش را آرام روی دستانش گذاشت ولبخند زد وبا خود گفت:«امیدوارم زودتر بیدار بشه...خیلی دوست دارم باهاش حرف بزنم...!»

همان لحظه تخت تکان آرامی خورد وکیوهیون را ازافکارش بیرون کشید.سریعا صاف نشست ودستانش را برداشت وبه پسرک چشم دوخت که گویی درحال بیدارشدن بود.با باز شدن چشمان پسرک کیوهیون نفسش را حبس کرد.چشمانش را به او دوخت ومنتظر عکس العمل طرف مقابلش شد.می ترسید پسرک او را پس بزند...می ترسید صحبت نکند وحالش بد بماند.نتوانست تحمل کند ونفسش را بیرون داد وباردیگر نفسی عمیق کشید!

پسرک به روبه رو خیره شده بود وگویی وجود او را حس نمی کرد.کیوهیون آرام گفت:«اوم...سلام!»

پسرک سرش را به سمت صدا برگرداند وبا دیدن کیوهیون در فاصله ی کمی از خود چشمانش کمی گشاد شدند!

کیوهیون مسخ شده به دوچشم درشت وقهوه ای رنگ مقابلش خیره شده بود.چشمانی که حاضر بود قسم بخورد تابه آن روز به پاکی وشفافی آن را ندیده!چشمانی که احساسات درونی کیوهیون را مانند آینه ای شفاف به خوبی نمایان می کردند!پسرک هم با چشمانی کمی بی روح به دوجفت چشم براق وتیله ای مشکی مقابلش خیره شده بود!

کیوهیون باخنده گفت:«وااای پسر!عجب چشمایی داری!»

چیزی در دل پسرک فرو ریخت.باآن خنده چیزی دوباره درونش درحال شکل گرفتن بود وآن زندگی بود!زندگی که خیلی وقت پیش از آن دل کنده بود!با چشمانی گشاد شده سرش را کمی کج کرد وبا صدایی خش دار پرسید:«تو...کی...هستی؟!»

کیوهیون و دومرد بیرون از اتاق هرسه بهت زده به دهان کوچکی خیره شده بودند که چندثانیه ی قبل صدایی از آن خارج شده بود!صدایی که هرچه پرستارها کردند نتوانستند درش بیاورند وکیوهیون چه ساده با یک خنده ی کودکانه پسرک را به صدایی دوباره درآورده بود!

کیوهیون با لبخندی روشن ودوست داشتنی جواب داد:«من چو کیوهیونم و 8سالمه!ببینم تو...اسمت چیه؟!»

پسرک آرام گفت:«من...دونگهه هستم!لی دونگهه...10 سالمه!»

کیوهیون بهت زده پرسد:«یااا یعنی از من...باورم نمیشه!خیلی خوب!دونگهه...چه اسم قشنگی...!»

دونگهه با شنیدن این اسم چشمانش از اشک تار شدند.کیوهیون بافهمیدن اینکه بغض پسرک هرلحظه ممکن است بشکند،سریع گفت:«دونگهه یاا!ناراحت نباش دیگه...»

و باافتادن اولین قطره ی اشک از چشمان پسرک بغض کرد و وقتی اشک های دونگهه شدت گرفتند،بغض اوهم ترکید وبا صدایی ناراحت ودردمند آستین لباس دونگهه را کشید وگفت:«گریه نکنننن!»

دکتر لی وآقای چو هردو متعجب از رفتار دوپسرک کوچک پشت پنجره ی اتاق خشکشان زده بود!

دونگهه باشنیدن صدای گریه ی کیوهیون به سرعت گریه اش بند آمد.از شنیدن صدای کسی که با خنده اش جانی دوباره به او داده بود اصلا خوشش نیامد.چیزی ته دلش را چنگ زد!سریع دست های کیوهیون را گرفت وبابغض گفت:«باشه باشه...گریه نمی کنم!تو هم گریه نکن!خب...باشه؟گریه نکن کیونا!»

کیوهیون باشنیدن این حرف ها آرام شد وبی اختیار دونگهه را بغل کرد.دونگهه بااین آغوش تازه به یاد آغوش برادرش دونگهوا افتاد!چه ساده این دوآغوش بوی یکدیگر را می دادند!گویی برادرش زنده شده بود.دستانش را با شوق بالا آورد وکمر کیوهیون را گرفت واورا تا جایی که توان تحلیل رفته اش اجازه می داد به خود فشرد وزمزمه کرد:«کیونا!میشه تو بمونی پیشم؟میشه نری؟...اگه بری من خیلی تنها میشم!تنهاتر از قبل...خیلی تنهاتر از قبل...!»

کیوهیون با وجود بغض رخنه کرده در گلویش سرش را تکان داد وگفت:«من میمونم پیشت ناراحت نباش!دیگه نمیذارم تنها بشی هائه!مطمئن باش...پس دیگه گریه نکن وچشماتو اشکی نکن...قول میدم پیشت بمونم!اگه بمونم بهم قول میدی گریه نکنی؟!»

دونگهه با شوق مضاعفی سرش را تکان داد وگفت:«آره قول میدم!اگه بمونی پیشم وتنهام نذاری دیگه اشک نمی ریزم!»صدایش رفته رفته آرام وآرام تر میشد تازمانی که در آغوش مهربان کیوهیون دوباره و این بار با آرامش خوابش برد...!



نوع مطلب : Unwelcome Guest 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
http://judicioustelegr99.jimdo.com/
چهارشنبه 18 مرداد 1396 08:52 ق.ظ
I am actually grateful to the owner of this site who
has shared this great post at at this place.
BHW
پنجشنبه 24 فروردین 1396 04:27 ق.ظ
You need to be a part of a contest for one of the greatest sites online.
I am going to highly recommend this blog!
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 09:12 ق.ظ
It's remarkable to pay a quick visit this web page and reading the views of all mates concerning
this piece of writing, while I am also eager of getting experience.
M.C
پنجشنبه 8 مرداد 1394 07:30 ب.ظ
پوهاااااااااا
مقبت تذصثهتره یترضجیزرثبهجاث
وییییی خدا :(((((
من الان بخض...من ناراحت...
ایییییییییی سمن نمیری خببببببببببببببببب
قسمت بعدییییییییییییییییییییییی
پاسخ Thanatos : چرا فحش میدی؟!
نههههه ناراحت نباش بخض نکننن

راستی تیام این A.s سحر خودمان است دیگر؟!
Crystal
پنجشنبه 8 مرداد 1394 04:13 ب.ظ
عاقا کامنت زیری مال منه |:
اسممو یادم رفت بنویسم
پاسخ Thanatos : بعله فهمیدم!
پنجشنبه 8 مرداد 1394 04:12 ب.ظ
ای واااااااااااااااااااااااااای!!
کوفت بگیــــری سمن تیکه آخرش اصن نابودم کرد خوووووو!!!
عـــــــــر!
ولی پدرم درومدا تا فهمیدم چی شده :| باز رفتم از اول خوندم!!
پاسخ Thanatos : خخخخخخ به من چه خو ژانرشه!!!
واقعا؟!از اول؟!
*marziyeh*
پنجشنبه 8 مرداد 1394 03:11 ب.ظ
کیوههههههه

مرسیییییییییییییییییییییییییییییییی
پاسخ Thanatos : بعلی کیوهههههههه
خواهشششششششششششش
parmida
سه شنبه 6 مرداد 1394 05:33 ب.ظ
ببخشید نمیدونم چرا دوتا شد!!!
پاسخ Thanatos : نو مشکل!
parmida
سه شنبه 6 مرداد 1394 05:32 ب.ظ
ووووییییییی اصلا چشمام داشت اشکی میشد..چ نانازی بود گوگولیای من...اوخی چشمای درشت و قهوه ای دونگهه
قلبم افتاد تو پاچم
خیلیییییی قشنگ بود عاشقش شدم...مرسی عزیزم بیصبرانه منتظر بقیه اشم..منتظر لحظه های ایونهه ای
پاسخ Thanatos : عزیزم!خداروشکر خوشت اومد!
قربونت چینگو!ممنون که خوندی!فیک هم عاشق توئه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo