تبلیغات
Be HaPpY - The Wall

We're All MAD Here

The Wall

نویسنده :Crystal Cullen
تاریخ:جمعه 9 مرداد 1394-07:27 ب.ظ






درود بر همـــــــــــــــــه هیییییییییییی
من باز اومدم بندالتون بشــــم خـــــــــــــخـــــــــــــــــــخـــــــــــــــخ
خـب من اومدم یه فیک دیگه بذارم....توی جدول هم نوشته شده که من توی سه روز آپ دارم،یکیش Deep In My Heart اون یکی The Wall هستش که کنار اسمم توی فیک The Wall ستاره داره....
نویسنده ی این فیک برادر بنده هستش که داره مینویسه و فقط جمعه ها آپ میکنه...بیتربیت میگه سرش شلوغه :| 
بله...
خب این از پارت اولش...پلیـــــــــــــــــــــــز بخونید و نظر بدید خیلی خوشحال میشه 
کاورشم خودم درست کردم،گفتم فقط بدونید :دی 

بفرمائیـــــــــــد ادمه مطلب ^-^

پ.ن:
درمورد ژانر....
اسمش پست آپوکالیپتیک هست،قبل از اون آپولیپتیک هست که درمورد یک فاجعه که روی زمین اتفاق می افته و همه چیز از بین میره و پست آپولیپتیک درمورد بعد از اون و بازمانده هاش بیشتر صحبت میکنه.

دیوار ماریا،بزرگترین دیواری که تاکنون به دست بشر درست شده بود،هیچوقت هیچکس فکرش را نمیکرد ترس از جان یک انسان را به ساختن چنین چیزهایی وا دارد.همه چیز از روزی شروع شد که موجوداتی یه نام تیتان زمین را به تصرف خود در آوردند و بشریت را مجبور به زندگی داخل دیوارهایی کردند.

هیچکس دقیقا نمیدانست چرا و از کجا سر و کله تیتان ها پیدا شد اما به خوبی این را میدانستند که برای زنده ماندن از دستشان باید کاری میکردند و دست به کار شدند.

دیوار ماریا،بزرگترین دیواری که دورتا دور دو دیوار دیگر، دیوار رز و دیوار سینا را گرفته بود و از بالاترین تدابیر امنیتی برخوردار بود و غیر قابل نفوذ بود.فاصله اش تا دیوار رز صد کیلومتر بود و فاصله ی دیوار رز تا دیوار سینا 130 کیلومتر.

همه چیز در دیوار ماریا خوب به نظر میرسید و مردم هرکدام به زندگی روزمره ی خودش مشغول بودند اما در چندین خاانواده اینطور نبود،هرکدام مشکلات و مسائلی داشتند و هیچوقت خبرنداشتند که به زودی سرنوشتشان به یکدیگر گره خواهد خورد تا آینده را برای دیگر مردم تغییر دهند.

***

 

-دومینیک تو فقط 15 سالته برای چی میخوایی بری ارتش؟؟

دومینیک مشتش را برروی میز کوباند و از جا بلند شد و رو به مادرش گفت:« صد بار گفتم من واسه تصمیم نگیرید،من به اندازه کافی عقلم میرسه!!!»

دومینیک پسر 15 ساله ای که قد و هیکلش برخلاف سنش بود،بلند تر و درشت تر. موهای سفید و نسبتا کوتاهی داشت،پوستی روشن. یکی از چشمانش سرخ رنگ بود و دیگری سبز رنگ.اخلاقش نسبت به پسرهای هم سن و سالش متفاوت بود،بزرگتر از سنش رفتار میکرد و بسیار خشن تر بود،دوست داشت همه را از بالا نگاه کند و چیزی به عنوان دوست داشتن درونش وجود نداشت.

میزو خواهر ناتنی و کوچکتر دومینیک آرام از پله ها پایین آمد درحالی که عروسک خرگوشی صورتی به دست داشت، گفت:«برادر نرو،خواهش میکنم. تو بری من خیلی تنها میشم!»

جلو آمد و دست دومینیک را گرفت،کنار برادرش بسیار زیر جثه بود و درصورتی که دومینیک اراده میکرد میتوانست اورا با فشاری  از پا در بیاورد.دومینیک از جا بلند شد و دستش را با شدت پس کشید و گفت:«بکش عقب میزو،یادت نره تو خواهر من نیستی اینقدرم به من نچسب!»

چشمان میزو از اشک پر شد و گفت:«ولی...تو...من تورو دوست دارم برادر!»

خنده ای تمسخر آمیز سرداد و گفت:«ولی من دوست ندارم،حالام برگرد تو اتاقت!»

میزو چند لحظه ای مکث کرد،انتظار چنین حرف هایی را از برادرش نداشت. بغض ترکید و هق هق کنان به طبقه بالا دوید.دومینیک پوزخندی زد و سرجایش نشست.

-دومینیک!

برگشت و کشیده ای محکم برروی صورتش خوابانده شد،پدرش بود که با خشم نگاهش میکرد.دندان هایش را برروی فشرد و گفت:«این واسه چه کوفتی بود؟»

-تو واسه چی اینطوری باهاش حرف زدی؟؟

-باید جواب پس بدم؟؟؟

-تو هیچ یادت رفته اون با چه وضعیتی وارد خانواده ما شد؟خودت تو نبودی که همیشه مراقبش بود؟؟باورم نمیشه که دوستات اینقدر روت تاثیر گذاشتن،اول ارتش حالا هم این!!

صدای فریاد پدرش برخشمی که در درونش موج میزد بیشتر می افزود از جایش بلند شد و گفت:«اصلا مهم نیست!»

به اتاقش برگشت و برروی تخت نشست،از شدت عصبانیت پاهایش برروی زمین ضرب گرفته بودند.نفس عمیقی کشید و مقابل آینه ایستاد،دستانش را مشت کرد و سپس برروی تصویر خودش فرود آورد.به سمت کمد لباسش رفت و کیفه کهنه ی و سبز رنگی را بیرون آورد و چند دست لباس را داخلش گذاشت و به سمت پنجره رفت،در چهارچوب پنجره نشست و برای بار آخر به اتاقش نگاه کرد و گفت:«خدافظ!»

و دیگر هیچکس از پسری به اسم دومینیک در شهر شیگانشیما خبری نداشت، چرا که اگر کسی به ارتش ملحق میشد دیگر کسی از سرنوشتش باخبر نمیشد.

(10 سال بعد)

-میزو واقعا فکر کردی میتونی به ارتش ملحق شی؟؟؟؟

میزو رو به آلیس کرد و گفت:«آره مگه چیه؟؟میخوام برادرم رو پیدا کنم!»

-میزو ارتش جای جنگیدنه نه جای پیدا کردن اشخاص مقفود الاثر!

آلیس دختری با قد متوسط و موهای قهوه ای شکلاتی رنگی بود،صورتش کمی کشیده بود و و چشمان بنفشی داشت که چهره اش را کمی بیحالت نشان داده بود. بیشتر واقع گرا بود تا خشک و بیحالت و به راحتی حرف هایش را میزد با این وجود بسیار شخصیت خوبی داشت و بین دوستانش همیشه محبوب ترین بود.

آلیس تنها دختر خانواده بود و با این وجود از نظر شخصیتی متکی به نفس بود و دوست نداشت کسی از او مراقبت کند یا دستوری به او داده شود،پدرش دو سال قبل در ارتش جانش را از دست داده بود و تنها چیزی که از او برایش باز فرستاده بودند جلیقه اش بود که در جوخه پلیس ارتش خدمت میکرد.

تنهانو نخودی خندید و گفت:«آلیس اینقدر اذیتش نکن،خب اینم یه جور جنگیدنه!» سپس دستش را دور گردن هردو حلقه کرد و لبخند زد. تهانو نسب به میزو و آلیس رفتاری عجیب تر داشت، میتوانست به شیرینی یک دختر بچه چند ساله باشد و در کسری از ثاینه به خشن ترین و سنگدل ترین دختر برروی زمین تبدیل شود با این وجود دختر خوش اخلاق و مهربان بود و برای دوستانش ارزش زیاد قائل بود.موهای کوتاهی داشت و آبی تیره ای بود که تا پشت گردنش میرسید و پوستی روشن داشت و چشمانی همرنگ چشمان آلیس ولی پررنگ تر.

تهانو همراه پدر و مادرش در نزدیکی محلی که آلیس زندگی میکرد بود و برادر کوچک تری داشت.خانواده ای آرام بودند و حواشی زیادی نداشتند با این وجود تهانو دختری بود که به دنبال ماجراجویی بود و دلش میخواست در ارتش برای بشریت کمک کند.

میزو آهی کشید و گفت:«به هرحال من میخوام برم ارتش،دراین موردم چیزی به مامان و بابام نمیگیدا!»

میزو تفاوت زیادی با بچگی اش نداشت به جز موهایش که حالا تا پایین تر از کمرش میرسید و سفید بود،پوستی حتی سفید تر از تهانو داشت که او را اکثر مواقع مریض جلوه میداد و چشمانش که به طرف خاصی بیرنگ بود و به سفیدی میزد و هم قد آلیس بود.از نظر اخلاق دختری بسیار آرام و خوش اخلاق بود و سعی میکرد تا با جمع همراه باشد.تا جای ممکن از از درگیری فرار میکرد،خجالتی و با ادب بود.

میزو هم با پدر و مادر زندگی میکرد اما پدر با توجه به شغلی که داشت به سختی وقت پیدا میکرد تا به آنها سربزند، از بعد از فرار دومینیک از خانه روزی نبود تا بر سر این موضوع درخانه شان بحث و مشاجره نباشد و بعد از آن میزو تصمیم گرفت تا به ارتش بپیوندد و برادرش را پیدا کند.

آلیس شانه بالا انداخت و گفت:«من حرفی نمیزنم،حوصله ندارم دردسر بشه. از طرفی من هم میخوام ملحق شم به زودی!»

میزو به تهانو نگاه کرد،تهانو خنده کنان سرتکان داد،میزو کتابی از داخل کیفش بیرون آورد و شروع به خواندن آن کرد،آلیس به دیوار که جلویش نشسته بود تکیه داد و چشمانش را بست.تهانو هم بالای سر میزو به آسمان خیره شده بود.

آن روز همه چیز به طرز وحشتناکی آرام و ساکت بود،انگار آرامشی قبل از طوفان بود. تهانو آهی کشید،هیچوقت فکرش را نمیکرد زندگی اینقدر خسته کننده باشد،از جایش بلند شد و رو به روی میزو و آلیس ایستاد و گفت:«خب ببینم اگه قراره بریم ارتش....»

ناگهان صدایی شبیه به صدای انفجار از نزدیکی باعث شد تا حرفش را قورت بدهد، آلیس از جایش پرید و میزو با وحشت کتاب را رها کرد و ایستاد.

آلیس گفت:«چی بود؟؟»

تهانو جواب داد:«شمام به اونی که من فکر میکنم فکر میکنید؟؟؟»

میزو با وحشت سرتکان داد و گفت:«نه غیر ممکنه...اونا...نمیتونن،این دیوار چیزی نزدیک به 60 متر ارتفاع داره هیچ تیتانی به اون اندازه بزرگ نیست!!!»

آلیس با خشم گفت:«حالا شاید باشه...تو فقط به یه سری کتاب چرت بسنده میکنی؟؟» تهانو فریاد کشید:«دهناتونو ببندید...زودباشید راه بی افتید!»

آلیس کتاب میزو را به دستش داد و هرسه به سمت محلی که صدا از آنجا آمده بود دویدند،هیچکدام نمیدانستند که در حال دویدن به دهان اژدها هستند و با رفتن به آنجا زندگی هر سه نفرشان تغییر خواهد کرد.

صدای مهیب دیگری هر سه را سرجای خود میخکوب کرد.میزو گفت:«بهتره جلو نریم!»

آلیس گفت:«میزو تو واقعا میخوایی بری ارتش؟؟»

میزو حس کرد هرلحظه امکان داشت اشک هایش سرازیر شوند که تهانو پادرمیانی کرد و گفت:«بسه دیگه،میتونید؟»

آلیس پوزخندی زد و گفت:«باورم نمیشه تو بیست سالته میزو!»

سپس لبخند دوستانه تحویل میزو داد،با وجود بحث ها و درگیری هایی که بینشان رخ میداد به سرعت با یکدیگر مثل قبل صمیمی میشدند.

-خدای من...

-این امکان نداره!!!

-این چیه؟؟

هرچه به سمت دیوار که مقابلشان بود برگشتند و چیزی را دیدند که هیچوقت فکرش را نمیکردند که ببینند،تیتانی که تا چند لحظه ی پیش میزو برروی وجود داشتنش خط کشیده بود، ولی حالا مقابلشان بود. دودی غلیط که حاصل از دمای بالای بدن تیتان بود همه جا را فرا گرفته بود.

میزو گفت:«این...این...!»

-چرا وایسادین بدوید!!!

صدای فریاد آلیس بود که دست میزو و تنهانو را گرفت و به سرعت شروع به دویدن به داخل شهر کرد.

تهانو درحالی که به دنبال آلیس میدوید گفت:«کجا داریم میریم؟؟؟»

-نمیدونم فقط....

موجی از انفجار هر سه را به سمت جلو پرت کرد و محکم به زمین کوبید، آلیس با وجود دردی که داشت به سرعت بلند شد و تهانو را نیز بلند کرد و هردو به سمت میزو رفتند.همان لحظه قطعات درشت و ریز سنگ مانند باران بر سرشان نازل شد. اینبار دیگر اختیار مغزشان را پاهایشان به دست گرفت به سرعت برای یافتن سرپنهایی شروع به دویدن کردند.

میزو برگشت،چیزی را که دید باعث شد تا بغضش بترکد و برگردند.آلیس گفت:«لعنتی، اومدن تو!!»

تهانو جواب داد:«نگاه کنین!!!»

هر سه به بالای سرشان نگاه کردند و صدها سربازی را دیدند که تا آن روز حتی یک نفر از آنها را ندیده بودند. همشان حالا با استفاده از چنگک هایی که میتوانستند با آن بین زمین و هوا به راحتی مانور بدهند و با تیتان ها مقابله کنند به سمت دروازه هجوم بردند تا دروازه ی دوم را که سال ها بدون استفاده مانده بود را ببندند،تعدادی دیگر برروی زمین فرود آمدند و مردم وحشتزده را به سمت مرکز شهر هدایت کنند.

اما چیزی تمامی این تدابیر را از بین برد،صدای مهیب دیگری فضا را پر کرد و دروازه ای که در حال پایین آمدن بود،قبل از آنکه جلوی حفره ایجاد شده را بگیرد منهدم شد و قطعات سنگ به اطراف پرتاب شد.

میزو،تهانو و آلیس برگشتند و از میان گرد و غبار یک جفت چشم سرخ رنگ را دیدند، این دلیلی بود برای سرعت بخشیدن به آنها تا هرچه زودتر دور شوند.

تیتان ها با وجود گذشت 100 سال از حضورشان هنوز موجداتی ناشناخته بودند، آنها به غذا نیاز نداشتند و انسان ها را به عنوان غذا نمیخوردند و بیشتر شبیه به نوعی تفریح برایشان بود و با این حال هنوز دلیل اینکارشان مشخص نبود. آن ها فقط برای زندگی به نور آفتاب احتیاج داشتند.

از نظر ظاهر، یک تیتان معمولی بین 3 تا 15 متر قد داشتند و وجود یک تیتان بیش از 50 متر که به تازگی سر و کله اش پیدا شده بود امری بسیار نادر بود.

سه دختر درحالی که به سختی برای نجات جانشان درحال تقلا کردن بودند به داخل کوچه ای نسبتا باریک پیچیدند اما دست برقضا بمب بست بود.تهانو با وحشت گفت:« زودباشید باید برگردیم!!!»

آلیس گفت:«لعنتی!!»

میزو چرخید و گفت:«عجله کنید!»

اما چیزی باعث شد تا سرجایشا میخکوب شوند،صدای فریاد تیتانی از نزدیکی بود،میزو دست آلیس و تهانو را محکم چسبید و به سمت مخزن های بزرگ و آهنی دوید و پشت آن ها پناه گرفتند.کمی از جا بلند شدند تا بتوانند انتهای خیابان را ببیند.

آن سوی ساختمان تیتان دیگری بود که یکراست به سمت آن ها می آمد،چندین سرباز محافظ دیوار برروی ساختمان پریدند. یکی از آنها رو به سه دختر فریاد کشید:«ازینجا برید...زودباشید!!!»

تیتان مقابلشان نسبت به تیتان های دیگر عظیم الجثه تر و بلند تر بود اما نسبت به تیتان غول پیکری که ابتدا دیده بودند کوچکتر بود،تیتان عظیم الجثه مشتش را بالا برد و با تمام قدرت برروی سقف خانه که سربازان بررویش بودند پایین آورد،ساختمان به همراه سربازان فرو ریخت،تیتان به سمت سرباز دیگری چرخید و آن را قبل از آنکه بتواند از آنجا دور شود گرفت و به سمت دهانش برد،سرباز با تمام وجودش نعره میکشید و سعی داشت خودش را آزاد کند،اما تیتان با فشار دستش تمامی استخوان های سرباز را داخل بدنش خرد کرد و سپس رهایش کرد.

تیتان بدون آنکه زحمتی به خود بدهد پایش را برروی بقایای خانه مخروبه گذاشت و به سمت مکانی رفت که آلیس،تهانو و میزو آنجا پناه گرفته بودند اما دیگر حرکت نکرد و سرجایش ایستاد.انگار داشت سه دختر را بررسی میکرد.

صدای نعره ی تیتانی دیگر از سوی دیواری که کوچه را بسته بود آمد و سه دختر ناخوداگاه از آنجا فاصله گرفتند و به سمت تیتان غول پیکر دویدند. میزو آشکارا به گریه افتاده بود، با صدای لرزان هق هق کرد:«این آخر خطه!!»

آلیس فریاد کشید:«خفه شو میزو!»

تهانو بلند تر فریاد کشید:«جفتتون خفه شید!!»

میزو مطمئن بود که این بار آخری است که دوستانش را میدید با این حال آلیس و تهانو نمیخواستند تسلیم شوند.تیتانی دیوار را پایین آورده بود جلو آمد،هیکل ناقصی داشت، دست هایش بسیار بلند تر از هیکلش بودند و از پس لایه نازکی پوست دندان هایش نمایان بود،دور چشمانش خالی بودند و حرکت کره ی چشمش نمایان بود،پوستی نداشت و فقط ماهیچه و عضله بود که به چشم میخورد،برعکس تیتان بزرگتر که لایه ای پوست برروی بدنش کشیده شده بود. بالا تنه ای عظیم داشت و پاهایش بسیار بزرگتر از حد معمول یک تیتان بود.بینی کشیده ای داشت و موهای سفید رنگی داشت، دندان هایش همانند لبه های خنجر برروی یکدیگر سوار شده بودند و چشمانش از پس دودی که از اطرافش بلند میشد قابل دید نبودند و مهیب بود.

تیتان بزرگتر همانطور به سه دختر خیره بود و سپس سرش را بلند کرد و به تیتان مقابلش که به طرفین تکان میخورد و دستان بلندش برروی زمین کشیده میشد نگاه کرد،چند لحظه بعد مسیرش را کج کرد و به سمت دیگری چرخید و به راهش ادامه داد.

سه دختر با تعجب و وحشت به یکدیگر نگاه کردند و سپس به سمت تیتان دیگر چرخیدند ، تیتان به سمتشان قدم برداشت اما دست را بالا برد و از قسمتی که گوشش بود دست را داخل جمجمه اش فرو برد و بیرون کشید،خون از داخل سوراخ برروی سرش بیرون زد.

میزو و آلیس و تهانو با جیغ بلند عقب کشیدند درحالی که سر و رویشان خونی شده بود. تیتان درحالی که به سمتشان می آمد مشت را به سمت دهانش برد.تکه های مغزش را که در مشتش بود را در دهانش گذاشت و فرو داد و دوباره این حرکت را تکرار کرد، سپس با دست راستش دست چپش را گرفت و با یک حرکت آن را از جا کند و به سمت دهانش برد تا گوشتش را بکند.

سه دختر با وحشت به صحنه های جلو چشمشان خیره شده بودند،تیتان درحال خوردن خودش بود،در اخر مشتش را محکم به سینه اش کوباند و دستش را داخل قفسه سینه اش برد و قلبش را بیرون کشید،این بار آخری بود که تیتان قدم برداشت و جلوی سه دختر زمین خورد.

همان لحظه صدای سوت مانندی از دور آمد و سه سرباز به آن ها نزدیک شدند و در همان حال که برروی هوا بودند هر سه را بلند کردند و از آنجا دور شدند. تهانو درحالی که محکم به سرباز چسبیده بود تا مبادا رها شود از بالا شانه های او به تیتان نگاه کرد و سپس به آلیس. و هردو به سمت میزو برگشتند،که چشمانش بسته بود و محکم به جلیقه سرباز چسبیده بود.

سربازها سه دختر را در نزدیکی رودخانه برروی زمین گذاشتند،جمعیت زیادی آنجا بود و منتظر قایقی بودند تا آن ها را به داخل محوطه بین دیوار ماریا و رز ببرد تا بعد از آن به سمت شهر بروند.

تهانو ناگهان گفت:«مامان باباهامون!!»

آلیس و میزو به یکدیگر نگاه کردند،همان لحظه یکی گفت:«قایق اومد!»

هر سه دختر قبل از آنکه با فشار جمعیت به داخل قایق هل داده شوند به یکدیگر نگاه کردند.

آلیس فریاد کشید:«برو کنار لعنتی!!»

میزو دوباره بغض ترکید و گفت:«من باید برم بیرون ازین قایق لعنتی خواهش میکنم!»

تهانو سعی داشت تا راهش را باز کند اما این امکان وجود نداشت چرا که سیل جمعیت مخالفشان بود و این اجازه را نمیداد.

هر سه به داخل کشتی هدایت شدند با وجود تمام تلاش هایی که برای خارج شدن از قایق کردند.

هرسه بعد از تلاش های بی فایده شان گوشه ای کنار یکدیگر کز کردند،آلیس و تهانو درحال بحث با یکدیگر بودند و میزو سرش را برروی پاهایش گذاشته بود و سعی داشت وضعیت پیش امده را تجزیه و تحلیل کند.

آلیس گفت:«باید برگردیم!»

تهانو گفت:«چطوری میتونی بگی؟؟دیگه نمیشه برگشت!!»

-اون تیتانه!

صدای میزو هردورا به خود آورد،آلیس گفت:«میزو ما الان وسط بحثیم که چطوری برگردیم!»

میزو رو به هردو کرد و با خشمی که هیچوقت هیچکدام ندیده بودند گفت:«هیچ راه برگشتی وجود نداره آلیس،باید بریم ارتش،شاید اینطوری بتونیم برگردیم وگرنه هیچ راه دیگه ای نداریم!!!»

تهانو بحث را عوض کرد و گفت:«اون تیتان چی؟؟کدوم؟»

-اونی که داشت خودشو میخورد...عجیب بود!

آلیس ادامه داد:«آره...این باید ازون تیتان های استثنایی باشه!!»

میزو گفت:«اما من فکر میکنم چیزی باعث شده که اون تیتان اینکارو بکنه!!!!»

تهانو گفت:«چی؟میخوایی بگی یه نیرویی به اون دستور داده بوده؟؟؟»

میزو سرتکان داد و گفت:«نمیدونم...اما اون یه تیتان استثنایی نبود!!»

 



نوع مطلب : The Wall  FanFiction 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
feet pain
شنبه 25 شهریور 1396 11:00 ب.ظ
It's perfect time to make some plans for the
future and it's time to be happy. I've read this post and
if I could I want to suggest you some interesting things or advice.
Perhaps you can write next articles referring to this article.
I desire to read even more things about it!
fastsilhouette282.snack.ws
چهارشنبه 18 مرداد 1396 03:45 ب.ظ
Hello! This is my first comment here so I just wanted to
give a quick shout out and tell you I truly enjoy reading through your posts.

Can you suggest any other blogs/websites/forums that deal with the same
topics? Thank you!
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 09:36 ق.ظ
I will immediately snatch your rss as I can not in finding your e-mail subscription link or newsletter service.
Do you have any? Kindly let me recognise so that I may just subscribe.
Thanks.
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 10:04 ب.ظ
Greetings! Very helpful advice in this particular article!
It's the little changes that produce the biggest changes. Many thanks for sharing!
M.C
دوشنبه 12 مرداد 1394 05:49 ق.ظ
فیک بابامهههههههههههه
اصن نمدونی که من چه آینده ی روشنی رو در انتظار این پدر میبینم
روشنهههههههههه هااااا همچین =)))
و اینکه با توجه به همون از هم گستیختگیش....باید روز آپ رو میزدی هشت روز(!) هفته
والا...ادم باید زرنگ باشه...نه گشاد مث من
پاسخ Crystal Cullen : آرههه اینقده روشنه داره کورم میکنهههه
این یه مورد از هم گسستگیش رو برو گوش خودشو بپیچون
آره زرنــــــگ....پدرو ببین دخترو ببین (من دراوردی بود!)
jasmine(سمن چو)
شنبه 10 مرداد 1394 12:37 ب.ظ
عالییییی بود!وای چه قدر خفن بود!به داداشت بگو خیلی باحال نوشته.بگو سریع سریع بنویسه
سلمااا ممنوووون از سورن هم تشکر کن
پاسخ Crystal Cullen : تچکــــــر که خوندیییی
داره مینویسه ^-^
A.s
جمعه 9 مرداد 1394 10:12 ب.ظ
ووووووووووووووووویی عااااالی بود
نمیدونی آدم چه کیفی میکنه توصیف خودشو میشنوه:دی
آلیـــــــــس^______^

همه چیزش عالی بود..توصیفاش..و روند کلی داستان..و توضیحات خوبی که می داد..

فقط جان سحر بگو یه دو دور از روش بخونه-________-غلط املایی و اینارو درست کنه:/
پاسخ Crystal Cullen : خخخ به من نگـــــــــــــــــو به خودش بوگو!
میخونم ادیتش میکنم سر فرصت ^-^
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo