تبلیغات
Be HaPpY - super snow white

We're All MAD Here

super snow white

نویسنده :B_ Rabbit
تاریخ:جمعه 9 مرداد 1394-09:13 ب.ظ



درود بر شما..درود برمن..درود برما

وویی..من چقدر ذوق دارم برای این فن فیکشن..

خوب...بعد از مدت ها تصمیم گرفتن..بالاخره دست به قلم شدم و فن فیکشن سریال سوپرنچرال رو نوشتم..

ممکنه دیده باشین..ممکنم هست ندیده باشین...یه توضیح مختصر بدم راجبش..

سوپرنچرال در مورد دوبرادر به نام سم و دین وینچستره که در سرتاسر آمریکا در گردشن و موجودات ماورالطبیعه رو شکار میکنن..همه نوع موجودیم هست^_^

خوش حال  میشم بخونین و نظر بدین...

+یکم سخنان چیز دار در این فیک زیاده:/

++هرجارو متوجه نشدین بگین من توضیح بدم!

++++تیام زحمت کاورو کشیده..دستش درست




نسیم خنک صبح روز شنبه آرام پرده هارا تکان می داد و صورت نورا را نوازش می کرد.هدفون بیتس(beats)بنفش رنگ مورد علاقه اش روی گوش هایش بود و چشم بسته پاهایش را با ریتم آهنگ undergroundآدام لامبرت تکان می داد.

به صداهای نامفهومی که از لابه لای صدای بلند آهنگ به گوشش می رسید توجهی نشان نداد و صدای آهنگ را بیشتر کرد و به همخونی با آدام پرداخت.به آخرای آهنگ که رسید کش و قوسی به بدنش داد و هدفون را از روی گوش هایش برداشت و روی میز کنار تختش گذاشت که البته برای انجام این کارمجبور شد آشغال های خوراک صبحش را روی زمین بیندازد.

پای راستش را از تخت پایین آورد و با رفتن جسم نوک تیزی در کف پایش صدایش در آمد.با گفتن«لعنتی تو کدوم گوری بودی»هسته ی هلو را برداشت و به سمت سطل آشغال پرتاب کرد.هسته به کناره ی سطل خورد و روی زمین کنار باقی آشغال هایی که نورا موفق به درست پرت کردنشان نشده بود، افتاد.اهمیتی نداد و از روی تخت بلند شد. او هیچ وقت نشانه گیر ماهری نبود و ناگفته نماند که کارش با اسلحه نیز به طرز افتضاحی، افتضاح بود.

خمیازه ای کشید و خم شد تا پنجره را ببندد که صدای پدرش از طبقه ی پایین آمد.

-نـــورا..تن لشتو بلند کن و بیا پایین...

غرغر کرد و با کنار زدن لباس های کثیف سر راهش به سمت دستشویی اتاقش رفت و همزمان فریاد زد.

-دارم میام..

شک نداشت آن صداهای نامفهومی که حین آهنگ گوش کردن شنیده بود متعلق به فریاد های پدرش بودند که اورا صدا می زدند.در سریع ترین حالت ممکن آماده شد و بعد از بستن موهایش که البته به اعتقاد او ژولیده قشنگ تر بودند و نیازی به شانه کردن نداشتند اتاقش را ترک کرد.از پله ها پایین می رفت که پدرش را با صورتی برافروخته پایین پله ها دید.مزحک به نظر می رسید که صبح بخیر بگوید؟قبل از اینکه اتاقش را ترک کند دید که ساعت نزدیک به 2ظهر است.

-نیم ساعته دارم صدات میزنم نورا...

نورا شانه هایش را بالا انداخت وبه سمت آشپزخانه رفت.

-متاسفم اما..دوست پسرمو میشناسی که..دوست نداشت ولم کنه بزاره بیام...

فرانک با تعجب نورا را  نگاه کرد و بعد از جا افتادن آی کیو اش در جای درست، گفت:

-هاهاها..بامزه بود دختر...اگر یه پسر به تو توجه کنه من خودمو میندازم توی دهن یه غول و تبدیل میشم به وعده ی غذاییش.

نورا آب پرتقالی را از یخچال بیرون آورد و بعد از بیرون آوردن زبانش برای فرانک، گفت:

-در هر صورت همین دیشب نزدیک بود یه لقمه ی چپت کنن..که نـــورای قهرمان نجاتت داد..پیر شدی پدر من...

برای خودش آب پرتقال ریخت و جرعه جرعه سر کشید.فرانک رفتار نورا را زیر نظر گرفته بود.در واقع می خواست بفهمد که اگر موضوعی را که در ذهنش سبک سنگین میکرد برای نورا بازگو کند او چه واکنشی نشان می دهد؟شات گان را برداشته و سرش را می ترکاند؟یا فقط جیغ جیغ میکند؟روی صندلی پشت میز نشست و گفت:

-خوب...این ماموریت مطمئنا آسون تر از دیشــ...

هنوز حرفش تمام نشده بود که نورا فریاد زد.

-یکی دیـــــــــــگه؟..من میدونم شکارچی هستیم اما توی این یه سال گذشته یک هفته هم استراحت نداشتیم پدر...

فرانک سیگاری را از پاکت بیرون کشیدو بعد از زدن فندک گفت:

-این زندگی ماست نورا..نمیشه عوضش کرد...

نــورا پوفی کشید و آب پرتقال نصفه نیمه اش را در سینک ظرف شویی خالی کرد.با پوزخند گفت:

-نه..این زندگی توئه..من زندگی خودم رو داشتم تا اینکه 2سال پیش تو تصمیم گرفتی تبدیل به جهنمش کنی..وقتی که اون گرگینه توی مدرسه به من حمله کرد... و بعد از اینکه تو کشتیش..تصمیم گرفتی منو آموزش بدی و شکارچیم کنی که بتونم از خودم دفاع کنم..قرار نبود منو توی کل آمریکا بچرخونی که اون مادر به خطاهای دیوونه رو شکار کنم...

فرانک پک عمیقی به سیگارش زد و گفت:

-می فهمم چی میگی...

نورا صدایش را بالا برد.

-نه نمی فهمی..هیچ میدونی چقدر بدم میاد از این کار؟منظورم اینه که کدوم دختر 18ساله ی احمقی 2ساعت تمام یه قبرو میکنه تا استخوونای یه روح حرومزاده رو بسوزونه؟؟یا کدوم دختر احمقی به جای فکر کردن در مورد دوست پسرش و کارای دخترونش...از یه تونل تنگ پر سوسک و کرم پایین میره تا به مخفی گاه غولا برسه و پدر پیرش رو نجات بده؟منظورم اینه که من این اکشن بازیا رو دوست دارم...اما تو فیلما یه جور دیگن و...

حرفش را قطع کرد تا نفس تازه کند و به صورت پدرش نگاه کرد.خیلی وقت پیش تصمیم گرفته بود که این موضوع را دوباره وسط نکشد چون فرانک یک گوشش در بود و آن یکی دروازه و صحبت های نورا همان قدر بیفایده بود که سعی کنی یک شیپ شیفتر را با کارد میوه خوری بکشی.نورا نفس عمیقی کشید و بدون توجه به خشم درونش روی صندلی نشست و به پدرش اشاره کرد و گفت:

-خوب شرلوک هولمز...بگو ببینم باز کدوم مادر به خطایی آدم کشته تا بریم دهنشو سرویس کنیم...

فرانک سیگارش را روی میز خاموش کرد وگفت:

-ایالت آریزونا..جنگل ملی کوکونینو...توی ماه گذشته 6نفر به صورت جفت 2نفره گم شدن...اولین زوج یه دختر و پسر تقریبا همسن و سالای خودت..توی جنگل کمپ دونفره زده بودن که گم میشن..یک هفته بعدش پلیس جنگلی اونارو در حالی پیدا میکنه که لباس قرون وسطا تنشونه و دختره قلبش از سینش بیرون کشیده شده..و پسره تا سرحد مرگ شکنجه شده..دو زوج بعدی هم به همین ترتیب...فقط یکی از پسرا زنده مونده به نام دیوید تپ که ادعا میکنه یه جادوگر دیوونه اونا رو دزدیده...

نورا چشم هایش را در حدقه چرخاند و گفت:

-اوه عالی شد..یه جادوگر عوضی...

و کلافه از روی صندلی بلند شد.فرانک نیز متقابلا بلند شد و گفت:

-تا نیم ساعت دیگه وسایلت رو جمع کن..میزنیم به جاده...

نورا سرش را به علامت فهمیدن تکان داد و با قدم هایی سنگین به سمت پله ها و در نهایت اتاقش رفت تا در حالی که فحش می دهد، وسایلش را جمع کند.

فرانک سیگار دیگری را آتش زد و کنار پنجره ایستاد.او همسر و دختر کوچکترش را توسط یک گرگینه از دست داد.بعد از اینکه آن گرگینه را کشت.برادرش برای انتقام 3سال بعد سراغ دختر بزرگش رفت و او ترسید که دوباره همان بلا سر نورا بیاید.در حالی که ترس از دست دادن نورا اورا دیوانه می کرد.برخلاف میل قلبی نورا اورا وادار به انجام سخت ترین و بدترین کارها کرد تا از او یک شکارچی خوب بسازد.

پک محکی به سیگار زد و دودش را بیرون داد.نمی خواست تنها عضو خانواده اش را از دست بدهد.


پارت 2 به زودی...



نوع مطلب : super snow white 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
foot pain
دوشنبه 27 شهریور 1396 12:55 ق.ظ
I am actually grateful to the owner of this web site who has shared this
wonderful paragraph at here.
M.C
دوشنبه 12 مرداد 1394 05:44 ق.ظ
عر عر عر کیو کیو بیب بیب :|
خیلی خب عاغا...اعتراف میکنم...
من عاااااااااااااااشق نورااااااا شدمممممممممم
چه شخصیت خری داره یعنیییی
پدر دین در اومده از همین الان
بقییییییییییییییش
پاسخ B_ Rabbit :

قصدم همینه پدره دینو در بیارم^^

ادامشو فردا میزارم!
Violet
شنبه 10 مرداد 1394 11:13 ب.ظ
دوست...خوب نوشتی.من فقط یکی دو تا ایراد توش دیدم که خوندنو روون نمیکرد...شخصیت نورا باحالههه...عکس کاورش نورا زیادی مرتبه با اینی که توصیف کردی فرق ووکوله.
ادامه بده بینیم چه میشه
پاسخ B_ Rabbit : عکس منم خیلی مرتبه :دی با خودم فرق میکونه^_^

مرسی که خوندی...ایرادارو میگفتی خب:/
jasmine(سمن چو)
شنبه 10 مرداد 1394 12:22 ب.ظ
وااااااااای من عاشق شخصیت نورام این قدر خوشم میاد یه دختر این طوری از حقش دفاع کنه
بیچاره باباش حق داره هعی...
واای چه بد مردن اون جفت دختر پسرا...جالب بود خیلی خوشم اومد پارت دو به زودی بدوووووو!
راستی سحر اون A.s تویی؟!
پاسخ B_ Rabbit : خخخخخخخ...مرسییییییییییی....عرررررررر...خوشحالممم خوشت اومده...پارت 2 رو زودی میزارم

اره خودمم^_^
Crystal
جمعه 9 مرداد 1394 10:24 ب.ظ
خووووب...سحرچین هم بالاخره داستانشو گذاشت!!!
بوگو ببینم روی کاورت عکس این پدر و دختره؟؟
خوشمان آمد ازشون...شخصیت نورا باحاله...قشنگ ازین ضدحالاس...
فرانک...هنوز نشناختمش :| بیشتر بوگو ازشون...
بنویس زودتر :| عشقولیه؟؟
پاسخ B_ Rabbit :
نه عکس روی کاور..ماله دین ونیچستره..که به زودی وارد داستان میشه^^
پدرش پیره:|

و اینکه ....من عاشق نورا شدم

تقریبا میشه گفت عشقولیه^^
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo