تبلیغات
Be HaPpY - مهمان ناخوانده 5

We're All MAD Here

مهمان ناخوانده 5

نویسنده :Thanatos
تاریخ:شنبه 10 مرداد 1394-11:50 ب.ظ

سلام برهمگی! اومدم با پارت جدید داستان...امیدوارم خوشتون بیاد...

اینم هائه در زمان طفولیت!من یکی که دوست دارم یه لقمش کنم! از اول قهقهه بوده بعد دست وپا درآورده بچه!

با اشتیاق در را باز کرد وبلند گفت:«بفرما!رسیدیم بالاخره!» ومنتظر عکس العمل دونگهه شد.پدرش با خنده گفت:«هی کیو آروم باش این بچه همین امروز مرخص شده...شوکش نکن این قدر وروجک!»

لبانش را ورچید وبا حالتی بامزه وبچگانه گفت:«ولی خب ذوق دارم چی کار کنم؟»

توجهش به دونگهه جلب شد که نگاهش روی قاب عکس های پذیرایی درحال گردش بود...نگاه دونگهه روی عکسی بزرگ از زنی جوان وبانمک خیره مانده بود...با دست قاب را نشان داد وآرام پرسید:«کیونا این خانم کیه؟»

کیوهیون لبخند کمرنگ وغمگینی زد وبا نگاهی مملو از دلتنگی به قاب عکس خیره شد وزمزمه کرد:«مادرم...یه سال ونیم پیش فوت کرد...سرطان پانکراس داشت...خیلی درد کشید...»

کیوهیون به ناگه متوجه جو پیش آمده شد وسعی کرد به خاطر دونگهه هم که شده ناراحتی را از خود دور کند...درست طبق قولی که به خودش داده بود...

«با سماجت لبه ی کت پدرش را گرفته بود ومانند طوطی مدام حرفش را تکرار می کرد:«بابا لطفا...هائه رو بیار پیش خودمون...تنهائههه...همه ی خانوادش فوت کردن...منم تنهام...بیارش دیگه...به خاطر من...خب؟باشه؟بگو باشه؟بابااااا...»

و پدرش با کلافگی چشمانش را بست وگفت:«آخه پسرجون ما که نمی تونیم یه پسر غریبه رو بیاریم تو خونمون...یکم فکر کن بعد صحبت کن راجع بهش...»

اخمی میان ابروان کیوهیون کوچک افتاد...با ناراحتی و عصبانیت وخیلی کودکانه گفت:«اگه هائه رو نیاری پیش خودمون دیگه دوستت ندارم...اگه نیاریش بشه هیونگ من دیگه منم پسرت نیستم!» ودست به سینه با حالتی طلبکار روی تخت نشست!

آقای چو جلوی پای پسرکوچکش زانو زد وپرسید:«کیوهیون چرا به این پسر این قدر سریع وابسته شدی؟تو که این قدر سریع به کسی دل نمی بستی...»

اخم های کیوهیون باشنیدن این سوال به ناگه باز شدند...دستانش از کنار بدنش به پاییین افتادند.سرش را پایین انداخت وآرام گفت:«منم نمی دونم که...ولی دوسش دارم...خیلی تنهائه...درست مثل یه سال پیش منه وقتی مامان مرد...(سرش را بالا آورد)بابا اون هم مثل من تنها شده ولی من حداقل تورو دارم..اما اون چی؟خودم شنیدم عمو جونگ سوک گفت همه ی خانوادش مردن...چه طور میتونی یه بچه رو این طور ول کنی وبری؟نمی دونم بهزیستی چیه اما عمو جونگ سوک گفت بعده یه هفته میفرستنش اونجا...مطمئنم جای خوب وقشنگی نیست...اصلا اگه من این بلا سرم اومده بود حاضر بودی ولم کنی؟!»وبا چشمانی مبارزه طلب به پدرش خیره شد...زبان آقای چو بند آمده بود...اولین بار بود...اولین باری که پسرش این طور از حقوق کسی دفاع می کرد...متعجب بود!برایش این سوال پیش آمد که آن پسرک تنها چه طور بر روی پسر کوچکش دراین مدت خیلی کوتاه چنین تاثیری گذاشته...تاثیری که باعث شده برق خیره کننده ی چشمان کیوهیون برگردند...همان برقی که یا رفتن همسرش از چشمان پسرش فرار کرد واو نتوانست برش گرداند...آرام جواب داد:«بذار فکرامو بکنم...یکم دیگه صبر کن باشه؟»

همان لحظه پرستاری به اتاق آمد وبرایشان غذا آورد ورفت...آقای چو ظرف غذا را جلوی کیو گذاشت وگفت:«تو بخور تا من بیام...» حتی منتظر نشد تا جواب کیو را بشنود...دیگر تعجبش تبدیل به حسی شده بود که نمی توانست آن را ندید بگیرد...به سرعت به سمت اتاق دونگهه رفت وبا دیدن چشم های بازش از پنجره در را باز کرد.سعی کرد مانند همیشه آرام باشد.دونگهه سرش را با شنیدن صدای در چرخاند وبه فرد جدیدی خیره شد که درحال وارد شدن به اتاق بود...حوصله ی هیچ کس را نداشت وتنها کسی که حاضر بود در آن زمان های دردناک ببینید وبااو صحبت کند کیوهیون بود...دلش لبخند کودکانه ی او را می خواست که توانست زندگی را دوباره در رگ های خشک شده اش به جریان بیندازد...آقای چو با چشمانی گشاد شده به چشمان درشت وبراق دونگهه خیره شده بود ودر دلش گفت:«خدای من...شک ندارم همین چشم ها باعث شدن کیوهیون این طور بشه...تا الان فکر می کردم فقط چشمای کیوئه که میتونه آدم هارو مسخ کنه ولی الان این پسر...چشماش خیره کنندن...»

تک سرفه ای زد تا موقعیت آشفته اش را سامانی بدهد...لبخند مهربان وپدرانه ای زد وبه دونگهه نزدیک شد:«سلام دونگهه...من یونگ هوان هستم...چو یونگ هوان...»

دونگهه با حالتی سوالی به او نگاه کرد وبالاخره آرام گفت:«شما...پدر کیو هستین؟» وبا گرفتن جواب مثبت از تکان سر آقای چو آرام سرش را م کرد وگفت:«سلام آجوشی...لی دونگهه هستم...ممنون که نجاتم دادین...اگه شما نبودین حتما می مردم...»

آقای چو با محبت به چشمان زیبا وپاک دونگهه نگاه کرد وبا لبخند روشنی گفت:«کیوهیون نجاتت داد.اون پیدات کرد...تو هم تونستی برق از دست رفته ی چشمای اونو برگردونی...ازت ممنونم پسرم!»

دونگهه با تعجب به او نگاه کرد:«برق از دست رفته ی چشماش؟!»

آقای چو حرفش را با تکان سرش اصدیق کرد وگفت:«پسرم...بذار یه راست برم سر اصل مطلب...متاسفم که خانوادت رو از دست دادی...میدونم درد بزرگی الان توی دل کوچیکته...کیوهیون از بعد از دیدن تو مدام اصرار میکنه که ببریمت خونه ی خودمون تا بشی هیونگ اون...و البته پسر من!...ببینم تو خودت دوست داری بیای پیش ما؟»

دونگهه با چشمانی گرد شده به حرف های مرد مقابلش گوش می داد...با خود گفت:«یعنی واقعا ازم خواست باهاشون برم؟...یعنی می تونم هرروز که بیدار میشم باز هم حس کنم خانواده دارم؟یعنی می تونم یکم آرامش داشته باشم؟یعنی واقعا میشه؟!»

با چشمانی اشکی و بغضی رخنه کرده درون گلویش زمزمه کرد:«یعنی میشه باهاتون بیام؟...اگه بخوام بیام واقعا منو می برین؟...یعنی واقعا میشه من بشم هیونگ کیو؟!...درسته آجوشی؟»

بند دل آقای چو با دیدن آن اشک های معصومانه پاره شد.دستش را جلو برد و دست های ظریف دونگهه را گرفت وبا لبخندی پدرانه که دونگهه مدت ها خواهانش بود مطمئن گفت:«معلومه که میشه پسرم...ازاین به بعد تو میشی پسر خودم وبرادر بزرگ تر کیوهیون...!»

در همان لحظه در باز شد وکیوهیون عصبانی وارد اتاق شد وبلند گفت:«بابا!...چرا اشک هائه رو درآوردییی؟!دیگه دوستت ندارم بابا!» وبه سمت هائه دوید وبه سختی خودش را روی تخت بالا کشید وبا ناراحتی گفت:«هیونگ گریه نکن...!ناراحت نباش لطفا!»

دونگهه اورا در آغوش گرفت ومحکم فشار داد و با ذوق گفت:«کیونا!پدرت اجازه داد من باهاتون بیام وبشم هیونگت!این عالی نیست؟!»

کیوهیون با بهت وچشمانی گرد شده تقریبا فریاد کشید:«واقعا؟!» و از تخت پاییین پرید وجلوی پدرش ایستاد وباذوق گونه اش را بوسید وگفت:«ممنونم بابا!واقعا ممنونم!!!» ودوباره به سمت دونگهه دوید وهردو یکدیگر را در آغوش گرفتند...آقای چو کاری نمی توانست انجام دهد جز زدن لبخندی که بازتاب دهنده ی احساسات درونی اش بود...فضای اتاق را صدای کودکانه ی دو پسربچه پر کرده و همین برای شاد کردن دل آقای چو کافی بود...!



نوع مطلب : Unwelcome Guest 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
feet problems
یکشنبه 26 شهریور 1396 09:36 ب.ظ
you're in point of fact a good webmaster. The website loading velocity is amazing.

It kind of feels that you are doing any unique trick.
Moreover, The contents are masterwork. you've performed
a great process in this matter!
rayedrylie.weebly.com
چهارشنبه 18 مرداد 1396 02:35 ب.ظ
I like what you guys are up too. Such clever work and coverage!
Keep up the superb works guys I've incorporated you guys to
my personal blogroll.
M.C
پنجشنبه 15 مرداد 1394 07:55 ق.ظ
هر پارت بزار...میزنم تو سرتاااااااااااااااااااا
منو حرص میده هی :|
پاسخ Thanatos : دوست دارم!یوهاهاها
M.C
دوشنبه 12 مرداد 1394 05:47 ق.ظ
اخ اخ اخ قلبم....یکی منو بگیریه
بگیییییییرم بچلووووونممممممم دونگههه رووووووووو خوردنییییییییییی خبببببب
سمن.....جان من :| من فدایت شوم :|
واقعا یه کاور گذاشتن واسه هر قسمت انقد سخته؟ :| اذیت نکن دیگه...توروخدا کاور رو بزار...این عکس رو میتونستی پایین این قسمت بگی...حرص نده منو خب
پاسخ Thanatos : کاور رو قرار بود یه بار بذارم...چرا باید هرپارت بذارمش؟ :|
گریه نکن باشه توصف باید باشی هممون می خوایم هائه رو بخوریم!
*marziyeh*
یکشنبه 11 مرداد 1394 01:41 ب.ظ
مادررررررررررررررررر جاااااااااااااان
کیوهه خیلییییییییییییی خوبه مخصوصا اینجوز بچه و طفلکییی..

خدا ازت بگذره با این حالی که منو کردی.

ممنون
پاسخ Thanatos : خاک به گورم مگه حالت چه طوریا شدهههههه؟؟؟!!!!
خواهش
Sahar
یکشنبه 11 مرداد 1394 02:58 ق.ظ
عرررررررررررر....این دیه عره خوشحالیه ^^
عااااولی بوووود..من چنقده این کوچولوهای بانمکو دوووستارممممم

کیف میده بچگیا دونگهه رو برا عصرونه یه لقمه چپ کنی
ما ادامه میخوایم یالاااا..ما ادامه میخوایم یالااااااااا.....
پاسخ Thanatos : خخخخخخ اره واقعا خوردنی بوده وهست!
چشم ادامه هم می نویسم!
parmida
یکشنبه 11 مرداد 1394 01:07 ق.ظ
اخه چرا تو این قسمت ننوشتی هشدار؟؟؟؟؟
من یعنی دلم انقدر قیلی ویلی رفت برا این جوجه ها ک داشتم الان عکس دونی رو قورت میدادم و لیس میزدم
مامانم کم مونده بود زنگ بزنه تیمارستان بیان منو ببرن ...اخه چرا اینا انقدر خوردنی بودن تو این قسمت؟؟؟
مرسیییییییییییییییییییییییییی خیلیییییییییییییییییییییییییییییییی قشنگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ بوددددددددددددددددددددددددد
من غششششششششششششششش
پاسخ Thanatos : من شرمنده فکر نمی کردم این طور بشه سوری سوری سوری
هی وای من!!! نکن ازاین کارا جدی جدی یه اتفاقی میفته از جانب خانوادت!!!
خواهششششششششششش
Crystal
یکشنبه 11 مرداد 1394 12:20 ق.ظ
ای وای برمن...ای داد بیداد...ای فلک من به فنا رفتم!
الهی من قربونشون برم آخه...چینگده این دو طفل نمکن!!
اوخ جووووونم...ععععععععععععععر
ععععععععععععععععععر
وننننننننننننننننننننگ
بنویس زودتر سمنچیییین
پاسخ Thanatos : ارام باش ریلکسسسسس نفس بکششششش
اوره جیگرن! ^^
چشممممم!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo