تبلیغات
Be HaPpY - (Deep In My Heart (3/1

We're All MAD Here

(Deep In My Heart (3/1

نویسنده :Crystal Cullen
تاریخ:یکشنبه 11 مرداد 1394-12:52 ب.ظ





من اومــــدم باز ^0^
چیـــه؟نکنه انتظار داشتین نیام؟؟؟
نچ نچ نچ واقعا که...آرزوتونه من نیام،من که میدونم :|
بله بله بله
دقتم بهم نکنید خودم مهم پنداری گرفتم 
خـــــــــــــــــــــــــب بریم سراغ پارت سوم...خداکنه یه جا بشه...
راستـــــــی کاورمم درست کردم خخخخ...
خوبههه؟؟
خودم به شدت دوست میدارمش 

چشمانم را باز کردم و به به سقف سفید رنگ خیره شدم،حس زنده بودن میکردم اینجا زندگی وجود داشت و همه حتی با حرکت و رفتارهایشان به یکدیگر اهمیت میدادند و توجه میکردند این چیزی بود که من میخواستم ولی وقتی در آلمان بودم چنین چیزی وجود نداشت و هرکس به دنبال کار خودش بود، حتی پدرم...

نگرانش بودم،نمیدانستم الان چه حالی داشت خوب بود یا بد،غذا داشت یا نه حس بدی داشتم دلم میخواست زنگ بزنم بهش و با او حرف بزنم با وجود همه ی اینها پدرم بود و من دوسش داشتم، نمیتوانستم کنار بگذارمش یا فراموشش کنم به هرحال من را تا اینجایی که بودم رساند،به تنهایی. اما این سال های آخر کم آورده بود اما من هیچوقت برای ازدواج با آن دبرای دیوانه نمیبخشم او نمونه یک زن بی احساس و سنگدل بود.

هربار سعی داشتم توجهش را جلب کنم یا کاری برای خوشحال کردنش انجام بدهم و بگویم که به خاطر پدرم دوستش دارم من را پس میزد بارها شده بود که در نبود پدر من بزند و به هر نحوی من را مجبور کند تا حرفی نزنم،آستین سوییشرتم را بالا دادم و به یکی از هنرمندی هایش نگاه کردم و چشمانم را در حدقه چرخواندم با این وجود نمیتوانستم از دست کسی ناراحت باشم یا کینه به دل بگیرم از نظرم ارزشش را نداشت،اگر دبرا از من خوشش نمی آمد و من برایش مثل یک مانع برای رسیدن به پدرم میدانست پس من خودم را عقب میشکم و راه را برایش باز میذارم.

-یون،بیا غذا حاضره!

سرم را تکان دادم تا افکاری مدام در ذهنم چرخ میزد از بین برود،از جا بلند شدم و داد کشیدم:« اووومدم!!!»

مقابل آینه ایستادم و موهایم را که به طرز وحشتناکی بلند و به همریخته بود را مرتب کردم و سوییشرتم را تنم کردم،از اتاق بیرون آمدم تا به آشپزخانه بروم،از مقابل اتاق مادر رد شدم،در کمی باز بود و حس کنجکاوی ام فوران کرد و تا وقتی از چیزی سر در نمی آوردم حس کنجکاوی رهایم نمیکرد،آرام وارد اتاق شدم.

اتاق مربع شکلی بود و از اتاق من کمی کوچکتر بود،تخت دونفره ای در انتها و راس اتاق قرار داشت و دو میز کوچک دو طرف تخت قرار داشتند،برروی یکی آواژور سفید رنگ و برروی دیگری تلفن بیسیمی قرار داشت.مقابل تخت دراور کوچکی قرار داشت و کنار در میز آرایشش بود، طرف دیگر اتاق چندین قفسه ی کتاب قرار داشت،به سمت قفسه ها رفتم و حس کردم چشمانم آتش گرفتند، داخل قفسه پر بود از قاب های عکس،عکس های من بودند،حتی عکسی از من که تازه به دنیا آمده بودم و بغل پدر بودم.

-پدر و مادر با هم در ارتباط بودن پس!

پدر هیچوقت به من نگفته بود که با مادر در ارتباط بود و از من برایش عکس میفرستاد، خوب یادم می آمد همیشه،تا قبل از آنکه با دبرا آشنا شوم دوربین دستش بود و از هر حرکت من که از نظر بامزه و شیرین بود عکس میگرفت.

-یون؟چیکار میکنی؟

با صدای مادر از جا پریدم و تند اشک هایم را با آستین لباسم پاک کردم و با صدایی که انگار لقمه در گلویش گیر کرده باشد گفتم:«حس کنجکاوی...هه هه!!»

خندید و به طرفم آمد و گفت:«واقعا متاسفم که توی این سال ها تنهات گذاشتم،قول میدم که دیگه تنها نمیمونی یون...قول میدم!!»

لبخندی زدم و محکم بغلش کردم وگفتم:«میدونم مامان،من بهت اعتماد دارم!»

-خیلی خب غذا آماده اس بدو بریم!!

دستانم را در هوا تکان دادم و از اتاق بیرون دویدم و به آشپزخانه برگشتم ولی هنوز بغضی در گلویم بود و آزارم میداد،پشت میز نشستم و قاشق و چنگالم را در دستم نگهداشتم و درست مانند یک بچه ی 3 ساله پاهایم را تکان میدادم.

بالاخره ماد ظرف غذایم را جلویم گذاشت و گفت:«حالا امتحان کن،نمیدونم خوشت میاد یا نه!»

به محتویات داخل ظرف که شبیه به سوپ گوجه فرنگی بود نگاه کردم، با عبور کلمه ی "گوجه فرنگی" از ذهنم یاد حرف دونگهه امروز در فن ساین افتادم و ناگهان صاف نشستم و سرخ شدم.

-یون؟ حالت خوبه؟؟

آب دهانم را فرو دادم و لبخند احمقانه ای نثار مادرم کردم و گفت:«آره...گوجه فرنگی...سرخ... دونگهه...چی؟ نه، هیچی هیچی...اینه سوجبی؟؟»

مادرم لحظه ای به من نگاه کرد و خنده کنان گفت:«حالت خوبه یون؟؟ دونگهه چه ربطی به گوجه فرنگی داره؟؟؟»

نمیخواستم بگویم که امروز برای دومین بار این بشر را دیده بودم و هر دوبار مثل گوجه فرنگی سرخ شده بودم، زیر لب گفتم:«فکر کنم به گوجه فرنگی حساسیت پیدا کنم!!»

-خب بخور بگو ببینم!!!

با لبخند وسیعی قاشقم را پر کردم و داخل دهانم فرو و مزه مزه کردم،کمی تند بود ولی طعم خوبی داشت،طعم پیازچه را به خوبی میتوانستم حس کنم و ناگهان از جا پریدم و گفتم:«مامااان این سیر داره؟؟»

خنده کنان گفت:«حساسیت داری مگه توام؟؟»

سرجایم نشستم و گفتم:«آره یه مورد خیلی خوبی که از پدر به ارث بردم!!»

خندید و دستی به موهایم کشید و به سمت یخچال رفت و ظرف لازانیایی بیرون آورد و داخل ماکروفر گذاشت و گفت:«شک داشتم برای همین لازانیام درست کردم!!»

چشمانم از خوشحالی گرد شدند و گفتم:«لازنیا؟»

-اوهوم!!!

پس از آن که بشقابی پر از لازانیای را پوشیده از پنیر پیتزا بود را خوردم به مادر کمک کردم تا ظرف ها را جمع کند و بشوید،نزدیک بودن کنارش حس آرامش خوبی میداد با وجود آن که خیلی او را نمیشناختم حس میکردم که به خوبی او را میشناختم.

-خیلی خب یون برو بخواب،خیلی خسته شدی امروز،هم پرواز داشتی هم با هانا رفتی بیرون!

سرتکان دادم و درحالی که سر انگشتان اشاره ام را به فشار میدادم  گفتم:«باشه،راستی فردا بریم خرید؟من راستش لباس نیاوردم خیلی باخودم!!!»

-خب اگه میگفتی بهت میگفتم با هانا باری،باشه فردا میریم!!

-عالیه،میخواستم فقط فرارکنم ازونجا و هیچ چیزی باخودم نیاوردم!

خنده کنان دستش را برروی شانه ام گذاشت و گفت:«اصلا نگران نباش،باشه؟نیازی هم به اونا نداشتی!»

سرتکان دادم و به اتاقم برگشتم،مسواکم را از داخل چمدان مثل میدان جنگ بهم ریخته ام پیدا کردم و به دستشویی رفتم،بعد از مسواک آبی به صورتم زدم و در آینه به خودم نگاه کردم،اصلا از رنگ موها و چشمانی که داشتم راضی نبودم،من را یاد پدرم می انداخت و دلم نمیخواست چیزی از او به یادگار داشته باشم،آهی کشیدم و از دستشویی بیرون آمدم و به اتاقم برگشتم.

مسواکم را برروی میز گذاشتم و سوییشترم را در آوردم،زیرش لباس حلقه ای به تن داشتم و به سرعت بلیز آستین بلندی بررویش تنم کردم دوست نداشتم کسی دست هایم را که پر از خط های خوشگل بود را ببیند و زیر لحاف رفتم.

حس خوبی داشت،تخت نرمی بود و محلفه ها بوی خوبی میدادند،غلتی زدم و برروی دست راستم دراز کشیدم،چند لحظه بعد صدای باز شدن در آمد و مادر سرش را داخل اتاق آورد و گفت:«چیزی لازم نداری یون؟»

خنده کنان گفتم:«نه خیلی خوبه همه چی!!»

وارد اتاق شد و پیشانی ام را بوسید و گفت:«خیلی خوشحالم که پیشمی!!»

 و آرام از اتاق رفت،صاف خوابیدم و به سقف خیره شدم،امروز روز واقعا عجیبی بود. بعد از 20 سال دوری از مادرم دوباره دیدمش،تقریبا نزدیک بود آبروی خودم را جلوی یک خواننده ببرم و عجیب تر از آن برای بار دوم نزدیک بود اینکار را انجام بدهم.

-وااااییییی!!!

بالش را از زیر سرم کشیدم و برروی صورتم گذاشتم و فشار دادم،اصلا انتظار چنین اتفاقاتی را نداشتم، بالش را برداشتم و دوباره زیر سرم گذاشتم،بروشور دائه را از روی میز کنار تختم برداشتم و به تصویر دونگهه نگاه کردم،ناخودآگاه لبخند زدم و غلت زدم،صورتم را در بالش فرو کردم و از خودم صدا در آوردم،اصلا نمیخواستم مادرم متوجه شود که هنوز نرسیده عاشق یک خواننده شده ام کمی خجالت آور بود،صورتم را چرخواندم و به عکس نگاه کردم و چشمانم را بستم.

نمیدانم ساعت چند بود،که چشمانم ناخودآگاه باز شد و چرخیدم احساس گرمای بدی داشتم بلیزم را در آوردم و با حلقه ای که زیرش تن داشتم خوابیدم اما فایده ای نداشت حالم بدتر از آنی بود که فکرش را میکردم،نمیخواستم مادرم را بیدار کنم اما چاره ی دیگری نداشتم.

از جایم بلند شدم، سوییشرتم را در برداشتم و از اتاق بیرون رفتم مقابل اتاق مادرم ایستادم و آرام در را باز کردم و سرم را داخل اتاق بردم و صدا زدم:«مامان؟بیداری؟؟ مامان...»

آرام غلت زد و رو به من چشمانش را باز کرد، به محض دیدن من نگرانی در چهره اش نمایان شد و از جا پرید. به سمتم آمد و گفت:«یون چی شدی؟ خوبی؟»

-مامان...حالم بده!

نگرانی اش بیشتر شد و دستم را گرفت و کنار خودش برروی تخت نشاند و گفت:«چی شدی؟ چه حالی داری الان؟»

-داغم...سرم گیج میره!!

-سوییشرتت رو دربیار زودباش...

میخواست کمکم کند تا سوییشرتم را در بیارود که عقب کشیدم و گفتم:«نه نه خوبه،نمیخوام درش بیارم!»

-ولی تو الان گفتی که گرمته،یون درش بیار...بیا جلو ببینم تب داری یا نه!

قدمی جلو گذاشتم و او دستش را برروی پیشانی ام گذاشت و لحظه ای بعد تقریبا فریاد کشید:«تو که داری آتیش میگیری!!»

از جا بلند شد و از اتاق بیرون دوید و بلند گفت:«دراز بکش رو تخت زودباش...سوییشرتت هم در بیار زودباش!!»

نمیدانستم چیکار کنم که از خیر سوییشرت لعنتی ام بگذرد، برروی تخت دراز کشیدم و زیبپش را باز کردم،چند لحظه بعد مادر با ظرف کوچکی از آب و پارچه ای آمد و آن را کنار تخت روی زمین گذاشت و به طرف کمدش رفت و از داخل آن چند جعبه ی کوچک بیرون آورد و کنارم نشست.

-هنوز که در نیاوردی؟؟؟

-مامان خوبم اینطوری...

سرش را عاجزانه تکان داد و گفت:«باشه،موهاتو بده کنار!»



نوع مطلب : FanFiction  Deep In My Heart 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
What do you do when your Achilles tendon hurts?
یکشنبه 26 شهریور 1396 07:07 ب.ظ
Great delivery. Sound arguments. Keep up the amazing work.
http://shawahpbrwzlmj.soup.io
چهارشنبه 18 مرداد 1396 12:27 ب.ظ
Touche. Great arguments. Keep up the great effort.
BHW
چهارشنبه 30 فروردین 1396 11:06 ق.ظ
You're so interesting! I do not suppose I've truly read through a single thing like
this before. So wonderful to discover someone with some unique thoughts on this issue.
Really.. thanks for starting this up. This web site is one thing that's needed on the web, someone with some originality!
BHW
پنجشنبه 24 فروردین 1396 05:45 ق.ظ
I have been exploring for a bit for any high quality articles or weblog posts in this kind of area .

Exploring in Yahoo I finally stumbled upon this site. Studying this information So i am happy to express that I have an incredibly good uncanny feeling I
found out just what I needed. I such a lot without a doubt will
make sure to do not omit this web site and give it a
look regularly.
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 05:45 ب.ظ
I am actually thankful to the owner of this website who has shared this wonderful piece of writing at at this time.
M.C
پنجشنبه 15 مرداد 1394 09:25 ب.ظ
نه خنگ :|
منظورم ننویس سه /یک سه/دو :|
بنویس سه چهار :|
فیشییییییییییییییییییی :|
پاسخ Crystal Cullen : آهـــــــــــــــــــــــااااااااااااااااااا
چشم چشم
من فیشی نیستــــــــــــــــــــــم
M.C
پنجشنبه 15 مرداد 1394 07:54 ق.ظ
من میگم...هر پارتی که میبینی جا نمیشه بکن دو پارت :| اینطوری وقتت واسه نوشتن بیشتر میشه
مثلا میتونستی بعدی رو بزاری پارت چهار :|
از این به بعد این کارو کن....بیتره...اورین عمه جان و اینکه
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
هانا
پاسخ Crystal Cullen : عسلکم دارم همینکارو میکنم :)))
مرسی از نظرت خخخخ
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
یون
M.C
دوشنبه 12 مرداد 1394 05:51 ق.ظ
خط... روی بدن...اخ یادم باشه یه عکسی رو بهت نشون بدم سر همین موضوع
پاسخ Crystal Cullen : باشـــه
parmida
یکشنبه 11 مرداد 1394 03:21 ب.ظ
یعنی خطای رو بدنش چیه؟؟؟؟
برم قسمت بعد فلن
پاسخ Crystal Cullen : یه چیـــزاییه که اصلا قشنگ نیست!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo