تبلیغات
Be HaPpY - (3/2)Deep In My Heart

We're All MAD Here

(3/2)Deep In My Heart

نویسنده :Crystal Cullen
تاریخ:یکشنبه 11 مرداد 1394-11:58 ق.ظ



ایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خداااااااااااااااااااااااااا
تو یه پست جا نشد باز :| 
عاقا چیــــکارش کنم،تقصیر من نیست!
من بیگناه...من مظلوم...

موهایم را از جلوی صورتم کنار گذاشت و او پارچه ی نمناک و خنکی را برروی پیشانی ام گذاشت، مورمورم شد و چشمانم را بستم،چند قطره آب برروی صورتم پایین سر خوردند و غلغلکم دادند با این حال خسته تر از آنی بودم که بخواهم تکان بخورم.

-یون بیا اینو بخور!

چشمانم را باز کردم و قرصی را که مادر جلویم گرفته بود از دستش گرفتم و با کمی آب آن را فرو دادم و دوباره دراز کشیدم و گفتم:«عیب نداره امشب اینجا بخوابم؟»

به آرامی به سرم ضربه ای زد و با لبخند تلخی گفت:«این چی بود الان گفتی تو دختر؟من مادرتم...»

مانند یک کودک قان و قون کردم و جایم را درست کردم،مادر نیز آن طرف تخت دراز کشید و گفت:«الان چطوری؟»

-خوبم،خیلی بهترم!!

-خوبه...چیزی خواستی بیدارم کن!

-باشه!

چشمانم را دوباره بستم و سعی کردم تا بخوابم و خوشبختانه خوابم برد و تا صبح دیگر بیدار نشدم تا اینکه با نور کور کننده ی آفتاب چشمانم باز شدند و برروی تخت نشستم و غرغر کردم:«وای... اه بدم میاد!!!»

از روی تخت بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم تا صورتم را بشورم،در آینه به خودم نگاه کردم، سفید تر از مرده شده بودم. دندان هایم را مسواک زدم و از در دستشویی را باز کردم اما با صدای جیغ بنفش هانا مواجه شدم،عقب عقب رفتم و به پشت زمین خوردم.

-وااااااااااای یوووون باید قیافه اتو میدیدییییی!!!

دلش را گرفت و به چهار چوب در تکیه داد و خندید،حتی نمیتوانست نفس بکشد و سرخ شده بود، از جا پریدم و گفتم:«وایسا سرجات،مگه اینکه دستم بهت نرسه!!»

جیغ دیگری کشید و فرار کرد طبقه ی پایین من نیز به دنبالش دویدم،به آشپزخانه دوید و پشت مادرم ایستاد،خانم پارک هم آنجا بود و مشغول نوشیدن قهوه اش.

مقابلش تعظیم کوچکی کردم و گفتم:«صبح بخیر خانم پارک!»

-سلام یون،چیشدی؟چرا اینقدر رنگت پریده؟

مادر جواب داد:«فکر کنم چون راه درازی داشته و به آب و هوای اینجا عادت نداره اینطوری شده، دیشب تب داشت...یون بیا این چایی رو بخور!»

زیر لب گفتم:«میکشمت هانا صبر!» و لبخند شیطانی سراسر لبانم را پوشاند و چایی را از مادرم گرفتم و تشکر کردم.

-یون من امروز باید برم سرکار،زنگ زدن گفتن...پول برات گذاشتم تو اتاقت با هانا برو خرید!!

سرتکان دادم و گفتم:«باشه،ممنونم ولی داشتم پول!»

-حرف نباشه!

پس از آنکه خداحافظی کردیم،رو به هانا کردم و گفتم:«الان وقت انتقامه!!»

و محکم گردنش را گرفتم و موهای کوتاهش را بهم ریختم و رهایش کردم و گفتم:«دیگه منو نمیترسونی!!!»

پشتم را مالش دادم،هنوز کمی درد میکرد.هردو به اتاقم رفتیم تا وسایلم را بررای بیرون رفتن بردارم،رو به هانا گفتم:«خیلی خب،امروز بهم باید نشون بدی سئول رو ها!!»

-اوووف فکر کردی کار یه روز دو روزه؟؟ اول بریم خرید این اطرافو نشونت میدم!!

کیفم را برداشتم و از خانه بیرون رفتیم،کفش هایم را پا کردم و به دنبال هانا از خانه بیرون دویدم، همان لحظه تلفنم زنگ خورد،دائه بود رو به هانا گفتم چند لحظه ای آرام بگیرد.

-سلام دائه!

-سلام یون چطوری؟

-خوبم خوبی؟

-آره مرسی،چی شد؟؟

-چی؟؟

-بروشوری که دادم؟؟؟

یاد دونگهه افتادم و سرخ شدم و اته پته کنان جواب دادم:«هان...نمیدونم...نخریدم...میخرم بعدا دونگهه رو...نه یعنی بلیط رو!!»

-خوبی یون؟؟

-آره...خیلی زیاد!!!

-خب بعدا حرف میزنیم حالا...

-باشه خدافظ

و سریع گوشی را قطع کردم و رو به هانا که با چشمان گرد شده به من نگاه میکرد،برگشتم و گفتم:«بریم؟»

-کی بود؟

-دوستم اونی که بروشور رو داده بود بهم...واسه کنسرت!

سرتکان داد و چشمانش را ریز کرد و گفت:«خب بعد الان چرا یوهو اینطوری شدی؟؟ مثل چی سرخ شدی و بلیط رو با دونگهه اشتباه گرفتی؟؟»

چهره اش بی حالت بود و این بامزه اش کرده بود،سعی کردم بحث را عوض کنم که حس کردم کسی از پشت من را حل داد و کیفم را از دستم بیرون کشید.

-هی تو...دزد!

چرخیدم و هانا را دیدم که به سرعت پشت سر او درحال دویدن است،قبل از آنکه من بتوانم کاری کنم به دنبالشان دویدم،خیابان کمی شلوغ بود ولی با این حال آن دزد لعنتی و هانا خیلی جلوتر از من بودند،همیشه از ضعیف بودنم حرصم میگرفت،در دبستان هم که بودم همیشه صمیمی ترین دوستم از من مراقبت میکرد.

به سرعتم تا جای ممکن افزودم تا به آنها برسم،از دور میدیدمشان و هانا همچنان بدون اینکه کمی از نفس بی افتد پشت سرش بود و لحظه ای بعد چیزی را دیدم که اگر با چشم خودم نمی دیدم باورم نمیشد که یک دختر 16 ساله بتواند انجام بدهد.

درحالی که میدوید کوله پشتی اش را در آورد و در هوا چرخواند و به سمت دزدی که عاجزانه سعی داشت از دست هانا فرار کند پرت کرد،کوله محکم به پشت سرش خورد و او را زمین زد،هانا نیز بالای سرش ایستاد،اما دزد برروی زانویش بلند شد و هانا را عقب هل داد با این وجود هانا کم نیاورد و با لگدی که به ساق پایش کوبید او را دوباره نقش زمین کرد و با کوله اش محکم به پشتش کوبید و کیف من را از دستش بیرون کشید،من نیز به آنها رسیدم.

-آهای تو...هیچ فکر کردی چه غلطی میکنی بی فرهنگ****....تو اصلا خانواده داری؟؟ کی تورو تربیت کرده ای*****...واقعا برات متاسفم...برو خودتو معرفی کن...زودباش...نگاش کن از قیافه مثل *** معلومه!!!

بعد از آنکه حسابی خالی شدم لگی به پایش کوبیدم و گفتم:«خوبت شد...تا تو باشی دیگه فکر دزدی به سرت نزنه بی تربیت****»

پس از آنکه دو مرد،دزد را گرفتند تا به نزدیک ترین بازداشتگاه پلیس ببرند رو به هانا گفتم:«ببینم تو مطمئنی آدمی؟؟»

چشمانش گرد شد و گفت:«چرااا؟»

-من مردم تا بهتون رسیدم...بعدشم از کجا یاد گرفتی با یکی گنده تر از خودت دعوا کنی؟؟

-کاری نداره که...این همه کلاس دفاع شخصی،نچ هنوز یاد نگرفتی زندگی بالا پایین داره. خودم یادت میدم!!

خندیدم و گفتم:«آفرین..یادم بده،بدو بریم خرید دیگه!!»

دستم را گرفت و به دنبال خودش کشید.سوار تاکسی شدیم و به یکی از مرکز خریدهای نزدیک محله رفتیم تا من چند دست لباس بخرم،در خرید کردن کسی نبودم که خیلی زمان بگذارم،چند دست بلیز و شلوار خریدم و یک کفش ورزشی.

از مغازه بیرون آمدیم و یک کافه چشمم را گرفت که در آن بستی متری نیز وجود داشت، آستین هانا را گرفتم و تند تند تکان دادم و گفتم:«هانا هانا...هانااا...»

-چیهه؟ چته؟؟

-اونجا اونجا....بستنی متری!!!

چهره اش دوباره بیحالت شد و گفت:«خب نمیشد مثل آدم بگی؟؟»

-چرا ولی ذوق داشتم!

خندید و هردو به طرف مغازه دویدیم تا بستنی بخریم.بعد از آن درحالی بستنی هایمان را میخوردیم از مرکز خرید بیرون آمدیم.



نوع مطلب : FanFiction  Deep In My Heart 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Blundering Ben
شنبه 18 فروردین 1397 03:16 ب.ظ
If you ask me this never ever works.
Robert's BJ boy
جمعه 17 فروردین 1397 09:58 ق.ظ
The servers task is not easy particularly since they do above band in orders and
run meals.
http://garciniacambogiapremium.net
پنجشنبه 16 فروردین 1397 11:00 ق.ظ
Have actually been taking little over a month.
Robert's Blow Boy
پنجشنبه 16 فروردین 1397 10:42 ق.ظ
Cummon Flash, we truly need an adventure!
Blundering Ben
پنجشنبه 16 فروردین 1397 10:16 ق.ظ
Acknowledge it, we usually makes these mistakes,
such as for instance providing a wrong target, typing wrong quantity details, etc.
cheap joma jewellery
پنجشنبه 16 فروردین 1397 01:14 ق.ظ
DeRosa founded in NY is best identified for unsigned items of jewellery.

Items signed by DeRosa are stated to be very rare and very collectible.
http://garciniacambogiapremium.net/garcinia-down-under/
پنجشنبه 16 فروردین 1397 12:36 ق.ظ
Have actually been taking little over a month.
joma jewellery earrings
چهارشنبه 15 فروردین 1397 08:08 ب.ظ
During the Middle Ages, earrings turned much less nicely-appreciated and practical attributable to
the use of sophisticated hairstyles and headdresses.
garcinia free trial
چهارشنبه 15 فروردین 1397 07:07 ب.ظ
Have actually been taking little over a month.
What do you do for Achilles tendonitis?
یکشنبه 26 شهریور 1396 10:56 ب.ظ
This web site certainly has all of the info I needed concerning this subject and
didn't know who to ask.
https://jamasiller.wordpress.com/2015/06/23/hammertoe-pain-medication/?share=twitter
دوشنبه 5 تیر 1396 07:32 ب.ظ
Hello my friend! I want to say that this article is awesome, great written and
include almost all important infos. I'd like to peer extra posts like this.
Gus
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396 05:18 ب.ظ
Hello my family member! I wish to say that this article is amazing, great
written and include approximately all vital infos.
I would like to look extra posts like this.
manicure
یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 04:53 ق.ظ
Hurrah! Finally I got a web site from where I know how to really get valuable information concerning my study and knowledge.
BHW
پنجشنبه 24 فروردین 1396 03:16 ق.ظ
Appreciating the persistence you put into your blog and in depth information you offer.
It's awesome to come across a blog every once in a while
that isn't the same old rehashed information. Fantastic
read! I've saved your site and I'm adding your RSS feeds to my Google account.
BHW
پنجشنبه 10 فروردین 1396 10:37 ب.ظ
I like the helpful info you provide in your articles.
I will bookmark your weblog and check again here regularly.
I am quite certain I will learn plenty of new stuff
right here! Good luck for the next!
A.s
دوشنبه 12 مرداد 1394 02:04 ب.ظ


عاااااالی یعنی...زود تند سریع قسمت بعدی رو بزار
پاسخ Crystal Cullen : چشـــــم!! ^-^
فردا میذارمش قسمت جدید رو ^-^
M.C
دوشنبه 12 مرداد 1394 05:53 ق.ظ
فحش های یون
میدونستی من عاشق هانا میباشم...بدینش من برم
پوکر فیس
البته هانای قصه ی ما چن وختیه نیشش هی دم به دم باز میشه :|
پاسخ Crystal Cullen : مال خودمــــــــــــــــه نمییییدم به کسی
برو خونتونننننن
angel hell
یکشنبه 11 مرداد 1394 07:06 ب.ظ
یاد نامادری سفید برفی و سیندرلا افتادم
یونم عجب فحشایی دادهااا
نه داستان داره جالب میشه ، باید دید اخرش به کجا میرسه
پاسخ Crystal Cullen : وااای راس میگییییی :))
یون اصنشم بیتربیت نیست :)))))))))
وووییی من ذوخ مرج ^-^ من خر دوخ
jasmine(سمن چو)
یکشنبه 11 مرداد 1394 03:37 ب.ظ
خدا لعنت کنه دبرای عوضی رو
بره بمیره هرکی که شبیه این شیطانه
پاسخ Crystal Cullen : دبرا بد...دبرا خر...دبرا خیلی بد!!
parmida
یکشنبه 11 مرداد 1394 03:28 ب.ظ
قسمت (3/3) کجاست؟؟؟؟
من بقیه اشو میخوااااممم
پاسخ Crystal Cullen : میشه پارت 4 ^-^
به زووودی
parmida
یکشنبه 11 مرداد 1394 03:27 ب.ظ
چهره بیحالت هانا منو کشت تو این قسمت!!!
واو دختر به این میگن...زد دکوره دزده رو پایین اورد
تا اینجا عالی بود برم قسمت بعد فلن
پاسخ Crystal Cullen : کلا هانا پوکر فیس :))
عالیه
خخخخخخ
قســمت بعد ناااریم!!
jasmine(سمن چو)
یکشنبه 11 مرداد 1394 03:13 ب.ظ
هعیییییی...وای هانااااااااا خشن بیده!!!
بسی من دوستش دارم این داستان را!
لفطا پارت بعدی رو هم زودی بذاریا نری باز تا یه هفته هاااا
پاسخ Crystal Cullen : چشم ^-^
میذارم زودی سه شنبه....خودم ذوخ دارم
عرعرعرعرعر :))
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo