تبلیغات
Be HaPpY - super snow white 2

We're All MAD Here

super snow white 2

نویسنده :B_ Rabbit
تاریخ:دوشنبه 12 مرداد 1394-07:12 ب.ظ

آنیـــو

اینم از قسمت دوم..امــــیدوارم خوشتون بیادبرید ادامه^^


نورا کتش را پوشید و موهایش را از زیر کت بیرون آورد.محکم موهایش را پشت دم اسبی بست و خم شد تا از پنجره ی ماشین داخل را نگاه کند.رو به فرانک گفت:

-میری جسد دخترا رو چک کنی؟

فرانک سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.

-همه چیز مرتبه؟

نورا سنگینی اسلحه را زیر کتش احساس کرد و گفت:

-میشه گفت...

برگشت و به بیمارستانی که مقابلش بود نگاه کرد.فرانک ماشین را روشن کرد و بعد از گفتن«موفق باشی»پایش را روی پدال گاز فشرد و در پیچ بعدی گم شد.نورا به شلوار دمپا گشاد و کفش های پاشنه بلندش نگاه کرد.

-آه خدایا.این لباسا خسته کنندن..

برای خودش دعا کرد و قدم برداشت.این مطمئنا اولین تجربه اش به عنوان یک مامور اف بی آی(FBI)تقلبی نبود اما بازهم استرس داشت.در هر صورت با توجه به سابقه دوساله اش در شغل شکارچی بودن(در هر صورت مهم نیست که فرانک میگفت شکارچی بودن یک شغل نیست بلکه کل زندگی است، در هر صورت این تعبیر از نظر نورا ***شعری بیش نبود)امکان اشتباه و در نهایت لو رفتن زیاد بود و نصیحت فرانک در رابطه با لو رفتنش«نورا اگر لو رفتی ..کافیه اون عوضیا رو یه در**** بزنی و فرار کنی»چندان کمکی به بهتر شدن حالش نمی کرد.

نورا مقابل میز پذیرش ایستاد و بعد از صاف کردن صدایش به پرستار گفت:

-دیوید تپ رو کجا میتونم ببینم؟

پرستار سرش را بالا آورد و گفت:

-در رابطه با چه موضوعی باش کار دارین؟

نورا نشان اف بی آی را نشان داد و بعد از اشاره ای که پرستار به اتاق سمت چپ کرد، به همان سمت رفت.آهسته تقه ای به در زد و بدون توجه به دو مرد کت و شلوار پوش که مقابل دیوید ایستاده بودند وارد شد.بعد از نیمچه لبخندی به دیوید که آش و لاش روی تخت دراز کشیده بود، نشان اف بی آی را بیرون آورد و با گفتن«مامور آنا ادلر از اف بی آی»کمی جلوتر رفت.

دیوید صورتش را درهم کرد و با تعجب گفت:

-اف بی آی چقدر به من علاقه مند شده..

نورا با تعجب گفت:

-ببخشید؟

با اشاره ی دیوید به دو مرد کت و شلوار پوش و با گفتن«همکاراتون»پاهایش سست شد و نزدیک بود نقش زمین شود.مدام جمله ی«لو رفتی»در ذهنش تکرار می شد.به دو مرد نگاه کرد.هر دو نشان هارا بیرون آوردند و یکی از آن ها گفت:

-مامور اسمیت و همکارم کالینز...

نورا لبخندی زدو ساکت ماند.چه میتوانست بگوید؟خوشبختم؟یا اوه ببخشید اشتباه شد؟کالینزقدی کوتاه تر از اسمیت  داشت، با موهای قهره ای خاکی و چشمانی درشت و سبز رنگ، از نظر نورا بامزه و جذاب بود.کالینز قیافه ی جدی ای به خودش گرفت وگفت:

-از کدوم اداره؟

نورا سریع جمله هارا در ذهنش کنار هم چید و گفت:

-واشنگتن دی سی...اما نیازی نیست نگران باشین...من ماموریت دیگه ای داشتم..و طبق سرنخام به اینجا رسیدم...

کالینز دوباره پرسید.

-میتونیم بپرسیم ماموریتتون چی بود؟

نورا سریعا جواب داد.

-نه

و در مقابل این جواب، کالینز به اسمیت نگاه کرد و اسمیت گویی جایزه ی بخت آزمایی برای ضایع کردن کالینز را برنده شده باشد لبخند پهنی زد که البته خیلی سریع آن را جمع کرد.اسمیت قدی بلند تر نسبت به کالینز داشت، موهایی بلند که رنگشان کمی تیره تر از کالینز بود، چشمانی کوچک تر به رنگ سبز تیره و از نظر نورا این دو مامور به طرز عجیبی شبیه به یکدیگر بودند.اسمیت روبه دیوید گفت:

-خوب مطمئنم مامور دیگه ای امروز به شما علاقه مند نیست آقای تپ..میخواین راجب اتفاقاتی که براتون افتاد توضیح بدین؟

نورا اضافه کرد.

-آره من که شدیدا مشتاقم..

و لبخندی به دو مامور زد.با دیدن قیافه ی جدی آن ها لبخندش را با سرفه ای جمع کرد و به دیوید نگاه کرد.دیوید آهی کشید و به سقف نگاه کرد.

-من و جسیکا رفته بودیم اونجا فقط کمی شیطونی کنیم...بعدش یه پیرزن احمق مارو دزدید..و یک سری مزخرفات تحویلمون داد..بعدشم مارو انداخت توی یه جا..اون دنبالمون کرد..قلب جسیکا رو بیرون کشید . منو تا سرحد مرگ شکنجه داد...

و انگار که اون خاطره در ذهنش تداعی شده باشد.چهره اش را از درد در هم رفت.همزمان با هم نورا و مامور اسمیت دفترچه هایشان را بیرون کشیدند و از دیوید خواستند تا صورت زن را برای آن ها توصیف کند.بعد از این تلپاتی ناگهانی که با بکدیگر داشتند، به هم نگاه کردند و ابروهایشان را  از تعجب بالا بردند و تنها کاری که کالینز این وسط کرد نگاه کردن بود.

دیوید چهره ی زن را یک پیرزن زشت با کک و مک و جوش های بزرگ توصیف کرد اما ناگهان نظرش عوض شد و زیباترین توصیف را از آن زن کرد.نورا، کالینز و اسمیت تنها می توانستند لبخندی بزنند و برای دیوید آرزوی سلامتی کنند.

کالینز اسمیت را به کناری برد و غرق حرف زدن با او شد.نورا از فرصت استفاده کرد و بعد از خداحافظی مختصری با دیوید اتاق را زود ترک کرد.به طرحی که از زن جادوگر روی دفترچه اش کشیده بود نگاه کرد.

یک قلب بزرگ که دو تکه شده بود و تیری که از وسطش می گذشت.هـــی نباید سخت گرفت او که پیکاسو نبود.از اولش هم قصد کشیدن چهره ی او را نداشت.به متلی که از ابتدای ورودشان گرفته بودند رفت و بعد از عوض کردن لباس هایش، خودش را روی تخت انداخت تا چرت بزند.

فرانک ماشین را بیرون متل پارک کرد و سوییچ را در جیبش گذاشت.قصد قدم برداشتن به سمت اتاقشان را داشت که کامپالای مشکی رنگی توجهش را جلب کرد.کامپالا آهسته در کنار ماشین فرانک پارک شد و دو مرد از آن بیرون آمدند.یکی از آن ها داشت حرف می زد.

-دارم میگم..مطمئنا اون یه جادوگره...

دیگری گفت:

-شایدم فقط یک هرزه ی دیوونست...

و ماشین را قفل کرد.هر دوی آن ها برگشتند و متوجه فرانک شدند.فرانک قهقهه ای سر داد و با سرخوشی گفت:

-پســــرا..خوشحالم میبینمتون...

یکی از آن ها گفت:

-فرانک والکر...پیر شدی مرد...

نورا از پهلوی راستش قلت خورد و روی پهلوی چپش خوابید.چشمانش گرم شده بودند و کم کم داشت خوابش می برد که در محکم باز شد.نورا عصبی به حالت نشسته در آمد و با فریاد گفت:

-واقعا پدر؟شوخیت گرفته؟

با دیدن فرانک به همراه دو مامور اف بی آی دستش زیر بالشتش رفت و کالیبر را لمس کرد.

-اونا...

فرانک لبخندی زد و در رابست.

-او نیازی نیست اونو بیرون بیاری....میخوام با...

به دو مرد اشاره کرد و ادامه داد.

-با دین و سم وینچستر آشنات کنم...

نورا خشک شد.مغزش مدام ارور می داد.به قیافه ی هر دو نگاه کرد.باورش نمی شد.مامور کالینز در واقع همان دین وینچستر معروف بود و مامور اسمیت برادر کوچک تر او سم وینچستر؛ با خوشحالی پایین پرید و داد زد.

-وینچسترای معروف؟

فرانک با سوءظن به پاهای برهنه ی نورا نگاه کرد.نــورا سریعا همانطور که سم خودش را به بی خیالی می زد و دین جایی که را نباید دید میزد و به سیخونک های سم و اشاره هایش به فرانک لبخند میزد، شلوار جینی پوشید.

فرانک سم و دین را به نشستن دعوت کرد.نورا از یخچال بطری آبی را بیرون اورد و همانطور که درش را باز میکرد گفت:

-من کتاباتونو خوندم...داستان معرکه ای بود...شما فوق العاده این...

و در مقابل این شور و شوق سم و دین تنها لبخند معنی داری به یکدیگر زدند.نورا جرعه ای آب خورد و گفت:

-منظورم اینه که سم..کارت با دلقکا عالی بود..

سم جدی شد و طرف دیگری را نگاه کرد.دین سعی در پنهان کردن لبخندش به سم نگاه کردو  با دیدن قیافه جدی او لبخندش را خورد.فرانک نگاه معنا داری به نورا زد و روی صندلی نشست.

-خوب بچه ها شما چی پیدا کردین؟

سم به حرف امد.

-خوب ما جسد سه تا دختر رو چک کردیم.. هرسه روی گردانشون یه جور علامت داشتن...

و به گردنش و درست همانجایی که علامت وجود داشت، اشاره کرد.فرانک با سر تایید کرد و گفت:

-آره منم دیدم..یه جور شبیه به..

دین ادامه داد.

-تاج سلطنتی..درسته...

در جیب هایش گشت و تکه کاغذی را بیرون کشید.با مداد علامت را روی آن کشیده بودند.نورا جلو رفت و گفت:

-میشه ببینم؟

دین با گفتن «البته»کاغذ را جلوی نورا گرفت.نورا چشمانش را از دین دزدید و به کاغذ خیره شد.با گفتن«تا حالا ندیدمش»عقب رفت.به نظرش مزحک بود.جلوی دو شکارچی چیره دست که کلی اتفاقات در زندگی ایشان برایشان افتاده بود و چیز های زیادی را تجربه کرده بودند.گفتن این حرف در واقع به نورا حس بدی را می داد.

سم لب تابش را از کیفی که روی زمین گذاشته بود بیرون آورد و گفت:

-چک میکنم ببینم چه علامتیه...

فرانک از روی صندلی بلند شد و سمت یخچال رفت.

-من و نورا میریم جنگل رو چک کنیم..

آبجویی از یخچال بیرون کشیدو بعد از باز کردن سرش در فکر فرو رفت و به طور ناگهانی گفت:

-نه میدونین چیه؟من پیر شدم دیگه..نورا با دین برو جنگل رو چک کن...

دین و نورا به فرانک نگاه کردند.دین احتمالا در ذهنش به دنبال یک کلمه ی درست و حسابی می گشت تا دهن فرانک را ببندد و نورا، نمی دانست چکار کند.



نوع مطلب : super snow white 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
foot complaints
دوشنبه 27 شهریور 1396 09:03 ب.ظ
I all the time emailed this blog post page to all my contacts,
because if like to read it then my contacts will too.
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 02:58 ب.ظ
Hello There. I found your blog using msn. This is a very well written article.

I will be sure to bookmark it and come back to learn more of your useful info.
Thanks for the post. I will certainly return.
manicure
شنبه 19 فروردین 1396 01:34 ب.ظ
I know this web site presents quality based posts and
additional stuff, is there any other web site which offers these kinds of data
in quality?
sara
سه شنبه 17 شهریور 1394 11:42 ق.ظ
تااینجاش خوب بودبیصبرانه منتظرادامش هستم
M.C
پنجشنبه 15 مرداد 1394 06:52 ق.ظ
چرا این انقد نظراتش کمه :|
اوییییییییی سلما داری گ/شاد بازی در میاری نظرت کووووووووووو :| عررررررررررررررررررر
عررررررررررررررر
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
و عر :|
پاسخ B_ Rabbit : دست نزار رو دلم که خین خینیه
jasmine(سمن چو)
سه شنبه 13 مرداد 1394 12:33 ب.ظ
عالییییییییی بوددددد!!!!!!!!
بالاخره این دوپسر اومدن!آخی حسرت دلم برطرف شد!!!
بازم بنویس!
نورا چه حالی کرد دید اینارو!!!!
پاسخ B_ Rabbit : من جای نورا بودم یه کاره دیگه هم میکردم

مرررررررررسی^^قسمت بعدی آمادست
M.C
سه شنبه 13 مرداد 1394 03:17 ق.ظ
اوه اوه....دختره لخت....هیییییییع...چشای دین رو با آب مقدس بشورید :| والا 0-0
چه ذوقی هم میکنه دختره ی فلان
عاغا...اون دلقکه عاولییی بوووووووود
بنویس بازم بنووووییییییییییییییییییییییییییس
پاسخ B_ Rabbit : دلقکو یادته؟هی وا یمن اون قسمت چقدر خندیدم

دین اشک چشاش همون آب مقدسه
چشـــــــــــــم^^
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo