تبلیغات
Be HaPpY - (4)Deep In My Heart

We're All MAD Here

(4)Deep In My Heart

نویسنده :Crystal Cullen
تاریخ:سه شنبه 13 مرداد 1394-03:44 ب.ظ

اهم اهم...سل...سرفه سرفه...ام :| 
منظورم همون سلام بود :| 
چه گیــــــــــــــــری کردمااا،آخه آدم تو تابستون مریض میشه؟؟؟
نه جون من شماها بگید؟؟ 
خب بگذریم...اومدیم سریع پارت جدید رو بذاریم و بدیوییم بریم سر درسمون که فردا امتحان داریم 
الان باز باید توی دوتا پارت بنویسم :|
اوووکی برید ادامه مطلب....
:| بله پارت چهارم 15 صفحه بود مجبورم الان به پارتای جداگونه تقسیم کنم...


کیسه های لباس ها را در هوا تاب دادم و درحالی که بستنی ام را میخوردم رو به هانا گفتم:«خب چیکار کنیم؟»

تقریبا نون بستنی اش را هم خورده بود،دهانش را تمیز کرد و گفت:«نمیدونم میخوایی کجا رو ببینی؟؟»

کمی فکر کردم و کمی از بستنی ام خوردم،رو به هانا گفتم:«راستش نمیدونم من جایی رو نمیشناسم!!»

به همان اندازه ای که شاد و هیجانزده بودم، ناراحت هم بودم چون احساس غریبی بدی داشتم،هیچکجا را نمیشناختم و هیچ دوستی جز هانا و مادرم نداشتم، به سختی میتوانستم دائه را دوست بخوانم،آهی کشیدم و گفتم:« بیا راه بریم چطوره؟»

سرتکان داد و هردو به راه افتادیم،همانطور که راه میرفتیم از خودش و خانواده اش برایم تعریف کرد،یک خواهر کوچک تر از خودش داشت که نامش می بود،پدرش آقای پارک در یکی از بزرگ ترین شرکت های بازرگانی مدیریت بخش حمل و نقل را برعهده داشت،گوش دادن به حرف هایش واقعا سرگرم کننده بود به خصوص وقتی که هیجان زده میشد و تند تند شروع به حرف زدن میکرد و مجبور بودم تا سرش جیغ بکشم و آرامش کنم.

-آره بعدش...

با صدای زنگ تلفنش حرفش را قطع کرد و گفت:«الان بقیه اش رو تعریف میکنم!!»

سرتکان دادم و حرفی نزدم تا تلفنش را جواب بدهد.

-الو؟...سلام بابا...آره خوبم مرسی....خب؟...باشه...آها...باشه کارمون تموم شد میاییم...بااااشه...نترس حواسمون هست...سرکاری هنوز؟...میایی؟؟...باشه میبینمت!!

تلفن را قطع کرد و گفت:«خییییلی خب...یون شام خونه مایید!!!»

سرتکان دادم و گفتم:«خیلی خوبه،میتونم خواهرتو ببینم...»

-همچینم چیز خاصی نیستا!!

خنده کنان با شانه ام به کتفش کوبیدم و گفتم:«تو که نمیدونی تک بچه بودن چیه،میدونی؟»

سرش را محکم اینطرف و آنطرف تکان داد و گفت:«نوووووو!!!»

خندیدم و گفتم:«پس حرف نزن!!»

خنده کنان گفت:«خب کجای ماجرا بودم؟؟»

-اونجا که گیرتون انداختن!!!

-آهااااان...خوب بعدش...

اصلا حواسم به حرف هایی که میزد نبود،تلفنی که با پدرش داشت حالم را عوض کرده بود.

-4 سال پیش-

-الو پدر؟؟

-بله...یون بدو کار دارم!

-کجایی پدر؟؟

-تو زنگ زدی فقط منو چک کنی؟؟

-ن...نه...پدر...قرار بود بیایی دنبالم،بارون گرفته!!

-من الان کار دارم وقت نمیکنم،خودت بیا خونه!

-ولی پدر...

-بهت میگم کار دارم یون،چندبار باید بگم؟خودت بیا!

-الو؟؟پدر؟؟

بغض گلویم را میفشرد،جلوی در مدرسه ایستاده بودم و به رفتن همکلاسی هایم همراه پدران و مادرانشان را میدیدم،آرام به راه افتادم. نه چتری داشتم و نه بارانی،تنها چیزی که به تن داشتم یک تیشرت آستین بلند بود.

به راه افتادم،سعی میکردم قدم های بلند و تند بردارم تا زودتر به خانه برسم قبل از آنکه سرما بخورم،گوشت داخل دهانم را گزیدم تا گریه نکنم ولی حرف پدرم بارها و بارها در گوشم زنگ میزد... من الان کار دارم وقت نمیکنم، خودت بیا خونه!...

ایستادم و دستانم را برروی گوش هایم قرار دادم و زیر لب گفتم:«فکر نکن بهش...فکر نکن بهش!!!»

بغضم ترکید و برروی پنجه های پایم نشستم و دستانم را محکم تر برروی گوشم فشار دادم و هق هق کردم،نمیدانستم چرا آنجا و وسط خیابان،فقط میخواستم خودم را خالی کنم.

سرم را بالا آوردم و به اطرافم نگاه کردم،هم مدرسه ای هایم همراه پدرانشان درحال دویدن به سمت ماشین هایشان بودند و کسی کوچکترین توجهی به من نداشت،گویی نامرئی بودم. حق داشتند،آن ها اینقدر شاد بودند که دیگر جایی برای توجه به یک دختر تنها نداشتند. از چقدر باران تند تر میشد اشک های من هم تند تر و سریع تر پایین میغلتیدند،سینه ام درحال آتش گرفتن بود، آتشی بزرگ تر از آن که اشک هایم بتوانند آن را خاموش کنند.

-هی از سر راه برو کنار میکائیلز!

ضربه ای به پشتم برخورد کرد و من را کنار انداخت،صورتم محکم به زمین خورد و سوزش بدی را حس کردم،سرم را بالا آوردم و ادوارد،یوهان و ملانی را دیدم که خنده کنان از کنارم رد شدند.

اشک هایم را با سر آستینم پاک کردم و از جا بلند شدم و به راه افتادم، به اندازه کافی امروز تحقیر شده بودم و وقتش بود تا به خانه بروم و خودم را برای فردا آماده کنم تا تحقیر های بیشتری بشنوم،فقط چون مادرم پیشم نبود و پدرم ذره ای به من اهمیت نمیداد. خیلی ها به من میگفتند که من بچه ی پرورشگاهی هستم و پدرم من را دوست ندارد و مادرم زن درستی نیست. نمیخواستم هیچکدام را باور کنم یا حتی به آن فکر کنم ولی نمیتوانستم انگار مغزم خود به خود دستور میداد تا به آن فکر کنم و بیشتر عذاب بکشم،حتی مغز خودم هم از عذاب کشیدنم لذت میبرد.

-پایان فلش بک-

-یووون؟ یوووووووون؟...آهای یون کجایی؟؟؟

چندبار پلک زدم و هانا را دیدم که دستش را مقابلم تکان میداد تا من را از حال و هوایی که درش گیر کرده بودم بیرون بی آیم.سرم را چرخواندم و نگاهش کردم،گفتم:«هان؟چیه؟چی شده؟؟»

صدایم میلرزید و نمیخواستم او متوجه شود،با ناراحتی نگاهم کرد و گفت:« یون؟ داری گریه میکنی؟»

-چـ...ی؟ نه...گریه؟ واسه چی؟؟؟

با اخم نگاهم کرد و عینکش را برروی بینی اش بالا برد و محکم به بازویم کوبید و گفت:«اصلا به چشمات نگاه کردی؟؟شده مث کاسه ی خون!!» کیسه ی خرید هایم ناخود آگاه از دستم ول شد و برروی پنجه های پایم نشستم و صورتم را در آستین سوییشرت مشکی و بزرگم قایم کردم و گفتم:«ببخشید... ببخشید!!!»

حرکتش را حس کردم و کنارم زانو زد و گفت:«هی یون...ببینمت...زودباش منو نگا!!»

میدانستم صورتم سرخ شده و چشمانم حتی بدتر با این وجود سرم را بالا آوردم و گفتم:«ببخشید...واقعا ببخشید!!»

-چیو ببخشم احمق؟؟

سپس دستش را دور گردنم حلقه کرد و سرش را محکم به سرم چسباند و گفت:« چت شده یوهو؟؟»

بینی ام را بالا کشیدم و با آستینم پاک کردم،آهی کشیدم و گفتم:«نمیدونم!!»

بلند شد و من را نیز بلند کرد،کیسه های خریدی که دست من بود را هم دستش گرفت و گفت:«خیلی خب بدو بریم،دیگه ام گریه نکنا،میزنم نصفت میکنم!!!»  خندیدم و گفتم:«باشه ولی بدون اگه منو بکشی دیگه یون نداریاااا!!»

چشمانش را تنگ کرد و عینکش را دوباره برروی بینی اش بالا داد و گفت:« سکوت لطف بفرما!!»

خندیدم و میخواستم کیسه ها را ازش بگیرم ولی اجازه نداد و دستم را کشید و از مرکز خرید بیرون رفتیم،از جلوی ستونی که آینه های بلندی به آن متصل شده بود عبور کردیم،تصویر خودم را دیدم و گفتم:«هانا صبر کن!»

کمی جلوتر ایستاد و گفت:«چیه؟؟»

-میخوام یه کاری بکنم!!

برگشت به سمتم آمد و گفت:«چیکار؟؟»

-تو این اطراف آرایشگاه میشناسی؟؟نمیخوام خیلی آنچنانی باشه...

چشمانش گرد شد و کلاهش را که برروی بزرگ بنوشته شده بود "EXO" کمی برروی سرش جا به جا کرد و گفت:«یون نگو میخوایی موهاتو کوتا کنی؟ میزنم بلند نشی ازجاتاااا!!»

خنده کنان گفتم:«نه دیوانه خل دیوانه...مگه روانیم کوتاه کنم این همه زحمت کشیدم براش...تو فقط منو ببر اونجا باشه؟؟»

نفس را درحالی از دهانش بیرون داد که لپ هایش دوبرابر قبل شده بود سرتکان داد و گفت:« باشه،بیا بریم...خدایا فقط امیدوارم بیچاره امون نکنی!!!»

چهره ی مظلومی به خودم گرفتم و با دستانم بینی و دهانم را پوشاندم و ریز ریز خندیدم،شانه هایم را گرفت و محکم تکان داد و گفت:«اونطوری نخند، حس بدی دست میده به آدم!!!»

سرتکان دادم و هردو از مرکز خرید بیرون آمدیم و کنار خیابان برای گرفتن تاکسی ایستادیم،اما آنقدر تکان میخوردیم تاکسی هایی که نزدیک میشدند توجهی نمیکردند و رد میشدند.

گردن هانا را گرفتم و گفتم:«تکون نخور ببینم!!!!»

همان حالت که گردنش را گرفته بودم بی حرکت ایستاد و بالاخره یک تاکسی جلویمان ایستاد و سوار شدیم.هانا آدرسی را به راننده داد و او نیز سرتکان داد و به راه افتادیم.

گوشی اش را از کوله پشتی اش در آورد و و هندزفری هایش را وصل کرد و گفت:«خبببب بیا یکم آهنگ گوش بدیم!!!»

-آهنگ چی؟؟

چهره اش دوباره بیحالت شد و گفت:«سوجو دیگه حواس پرت!!»

"آها" ی کش داری گفتم و سرتکان دادم،یکی از گوشی ها را در گوشم گذاشت و هانا نیز دیگری را و آهنگ را شروع کرد.حرفی نزدم و با دقت به آهنگ گوش میدادم،هنوز آنقدر راحت نمیتوانستم کره ای حرف بزنم یا بفهمم و فقط در حد صحبت های روزمره و عامیانه.

-چقد خوبهههه...واااای....This is love…this is love

محکم با آرنج به پهلویش کوبیدم و گفتم:«هیس...بذار ببینم چی میگن!!!»

-اوووخ دردم گرفت یون...دیوانه...وای وای...هیوک...شیووون...لیتوک... دونگهه!!!

دوباره نه...بدنم داغ کرد و متوجه شدم که لپ هایم سرخ شدند و کلاهم را برروی سر و صورتم کشیدم و زیر لب گفتم:«لعنت!!»

-خوبی؟؟؟

سرش را جلو آورده بود و لبه ی کلاه را بالا داد و با چشمان گردش به من نگاه کرد و گفت:«چت شد؟؟»

کلاهم را از روی صورتم کنار کشیدم و گفتم:«هیچی...هیچی...هه هه چقده قشنگ میخونن نه؟؟»

عینکش را برروی بینی اش بالا داد و گفت:«خل شدی؟؟»

صدای مضحکی از انتهای گلویم خارج شد و گفتم:«ن...نههه هه هه!!»

خندید و به صندلی تکیه داد و به آهنگ گوش داد،تمام مدت با خودم کلنجار میرفتم که چرا هربار اسم اون دونگهه رو میشنیدم اینطوری میشدم و این در صورتی بود که من اصلا نمیشناختمش و فقط با او برخورد داشتم.

-اینم از آرایشگاهی که گفته بودید!

-خیلی ممنون...آهان...ا پولم کو...ایناهاش...!

برروی دستش زدم و 10 وون به راننده تاکسی دادم و پیاده شدیم،گفتم:«خب کجاس؟؟؟»

ساختمان سفید رنگی را نشان و گفت:«اینجاس...دوست مادرمه و  همیشه پیشش میاییم!!»

لبخند گشادی زدم و گفتم:«عالیه...بدو!!»

دستش را گرفتم و به دنبال خودم به داخل ساختمان کشیدم و به سمت آسانسور دویدیم،رو به هانا گفتم:«عجله کن...بدو بدو بدو!!»

چند لحظه منتظر آسانسور شدیم و سپس یکدیگر را به داخل آسانسور هل دادیم، محکم با صورت به آینه ی داخل آسانسور خوردم و گفتم:«ای وحشی!! »

خنده کنان جواب داد:«میخواستی با من کل کل نکنی!!!»

-بدجنس!

دکمه ی طبقه چهارم را فشار داد و درهای آسانسور بسته شدند،آهنگ ملایمی در آسانسور پخ میشد که به شدت آزارم میداد،هیچوقت به آهنگ های آرام علاقه ای نداشتم و دلم میخواست دیوانه شوم.

-چته؟

یکی از چشمانم را تنگ کردم و گفتم:«آهنگه...ایییخ!»

خندید و پشتم زد،صدای آمد و سپس درهای آسانسور باز شدند و بیرون آمدیم، گفتم:«خب؟»

-بیا!

همراه هم به سمت دری مشکی رنگ رفتیم که نیمه باز بود و وارد سالن شدیم که پر بود از زن های پیر و جوان.

صدای زنی همان لحظه آمد:«هانا عزیزم!!»

هانا با چهره ی درمانده به من نگاه کرد و گفت:«وای!!»

سپس زنی نسبتا قد کوتاه و کمی فربه جلو آمد،شلوار لی که هرلحظه امکان داشت از درز هایش پاره شود به پا داشت و یک تاپ و جلیقه به تن داشت. در تعجب بودم که چطور آن ها را توانسته بود به تن کند،گلویم را صاف کردم تا نخندم.

-سلام خانم مین!

خانم مین هانا را محکم در آغوشش فشرد و شک نداشتم چندین دنده ی هانا شکست و سپس رهایش کرد و هانا نفس عمیقی کشید.

-حالت مادرت چطوره هانا؟

-خیلی خوبه ممنونم،خانم مین دوستم کار داره!

نگاه زن به سمت من چرخید و با چهره ی بشّاشی که داشت گفت:«سلام عزیزم!»

تعظیم کردم و گفتم:«سلام خانم مین!»

-خانم مین،این یونه. تازه اومده اینجا و مثل اینکه میخواد یکمی تغییرکنه...خدا میدونه میخواد چیکار کنه!!

لبخندی زدم و گفتم:«میخوام موهامو تیره کنم...مشکی!»

دهان هانا لحظه ای باز ماند و گفت:«چی؟؟»




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
How long will it take for my Achilles tendon to heal?
دوشنبه 27 شهریور 1396 01:32 ق.ظ
Every weekend i used to pay a quick visit this site, for the reason that i wish for
enjoyment, since this this site conations truly fastidious funny stuff
too.
http://downsglaljdjewz.unblog.fr/2015/08/16/hammer-toe-pain-while-running
چهارشنبه 18 مرداد 1396 11:22 ق.ظ
Hi there, I enjoy reading all of your post. I wanted to write
a little comment to support you.
Uzumaki Stella
سه شنبه 20 مرداد 1394 09:12 ب.ظ
عجب لحظاتی
خیلی خوشم اومد!!!
پاسخ Crystal Cullen : خخخخ ^-^
angel hell
جمعه 16 مرداد 1394 01:31 ق.ظ
عجب ... یه لحظه غمناک شدااااا
اهنگ کره ایه ، دیس ایز لاو میگفته ؟
:)))) مو مشکی ، دیگه داره کره ای اصیل میشه یون


ادامههههههه ادامهههه
پاسخ Crystal Cullen : خیلی غمناک شد اصنش
آوره برو دانلود کن گوش کن ^0^
اهیـــــــــــــــن اصیــل
A.s
پنجشنبه 15 مرداد 1394 08:09 ب.ظ
هانا عجب چیزیه:|

من تازه این پارتو دیدم*-*

آخی..یاده خودم و بابام افتادم..هع...

بقیشو بزااااااااااار^^
پاسخ Crystal Cullen : خخخخ
^-^
کجاش؟؟؟؟
چشم سریعا میذارم
M.C
پنجشنبه 15 مرداد 1394 07:51 ق.ظ
در جواب این یارو پایینی :|
که اصن هم نمیدونم کیه :| عر :|
حالا موهاتو افشون کن...حالا منو پرشیون کن
عاغا...میگم نمیشه هانارو بدین به من؟ اصن دختر خیلی خوبه..خیلی بامزه..خیلی ناز...اصن همه چی تمومه..من فداش
پاسخ Crystal Cullen : بــــــــــــــــــــــــــــــرو خودتو جمع کن
نـــــــع نمیشه مال خودم...
parmida
چهارشنبه 14 مرداد 1394 04:01 ق.ظ
یون مو مشکی
میخواد موهاشو افسون کنه دونگهه رو پریشون کنه...حالا بیا وسط قرش بده
خیلی قشنگ بود...مرسی عزیزم..منتظر بقیه اشم
پاسخ Crystal Cullen : بنده خدا یون تو این فازا نیـــــست!!!
یه خریــــــه
میسی که میخونی ^-^
چشم زودی میذارم
jasmine(سمن چو)
سه شنبه 13 مرداد 1394 04:36 ب.ظ
بره بره مشکییییییی!
مو مشکی...توجه نکن مخم خل شده!
دیس ایز لاو دیز ایز لاو یوگین بارین گول!!!!
ادامه ادامه ادامهههههههه
پاسخ Crystal Cullen : من ازین آهنگ فقط یه دیس ایز لاوش رو یاد گرفتم
اومدم بقیه اشو یاد بگیرم دیدم خارج از توانمه نا امید شدم
چشم چشم چشمممممم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo