تبلیغات
Be HaPpY - super snow white3

We're All MAD Here

super snow white3

نویسنده :B_ Rabbit
تاریخ:پنجشنبه 15 مرداد 1394-06:50 ب.ظ

درود

باز گشتیم با پارت3

یه توضیحی بدم فقط..این پارت یکم توضیح در مورد سفید برفی و اینا میده..بگم که توضیحاتش بر اساس حقیقته...که شخصی به فلان نام وجود داشته و دلیل خفگیش چیزه دیگه ای بوده و اینا...البته خودمم شاخ و برگ زیاد دادم بش-__-

خودم که فکر میکنم این پارت افتضاح شده

باتشکر



نورا به تکه چوبی که جلوی پایش بود لگدی زد و چراغ قوه را در اطراف برای پیدا کردن چیز مشکوکی تکان داد.

-اوه خدای من..از جنگل متنفرم..

دین سرش را به عقب برگرداند و با اخمی که لبخند جذابی مخلوطش بود گفت:

-جنگل با توجه به جاهایی که من رفتم چندان هم بد نیست...

نورا نور چراغ قوه را جلوی پایش انداخت و گفت:

-بیخیال..منم توی پنت هاوس نبودم..دوساله فرانک دهنمو سرویس کرده...

دین خندید و با گفتن«پیرمرد جالبیه»به راهش ادامه داد.دقیقه ها در سکوت سپری شد.نورا تمام حواسش را جمع کرده بود تا متوجه چیز مشکوکی شود.مشکوک ترین چیزی که در نظرش بود، او و دین وینچستر تنها در جنگل بودند و روی یک مورد کار میکردند.بهتر از این هم می توانست باشد؟

حواسش پرت شد و پایش به چیزی گیر کرد.با سر روی زمین افتاد.پیشانی اش شاخه ی تیزی را لمس کرد و خیلی زود متوجه سرازیر شدن خون روی پیشانی اش شد.آهی کشید و به کمک دستانش بلند شد.

-**** داخلت...

دین متوجه ی او شد و برگشت تا کمکش کند.

-چی شد؟

نورا پیشانی اش را لمس کرد و فحشی زیر لب از درد داد و گفت:

-پام به یه چیزی گیر کرد.

و به دنبال آن"چیز" زمین را گشت تا گلوله های کلتش را بر روی آن خالی کند.همانطور که روی زمین می گشت، دستش به چیزی گیر کرد و ناگهان آن ها به بالا کشیده شدند.نورا جیغی کشید و لگد زد.در نهایت صدای آخ گفتن دین بلند شد.

-جفتک ننداز..

نورا آرام شد و سعی کرد تمرکزش را جمع کند.چسبیده به دین میان زمین و آسمان در یک تور بزرگ گیر کرده بودند.دین کمی تکان خورد و دستش به کلیه ی نورا فشار آورد.

-آخ...

دین با گفتن«یکم تحمل کن» در جیب هایش به دنبال چاقو گشت و زمانی که چاقو را در آورد.صدایی از پایین شنید.هر دو پایین را نگاه کردند.پیرزنی عصا به دست، در حالی که نور ماه موهای بلند سفید رنگش را روشن میکرد، لبخند زنان شروع به سوت زدن کرد.نورا تمرکزش را از دست داد.دیدیش تار شده بود و صداهای مختلفی در سرش می پیچید.دین سعی میکرد هشیار باشد.به سختی با چاقو تکه ای از تور را برید و در آخرین ثانیه ها قبل از بیهوشی کاملش با گفتن«son of bitch»چشمانش را بست.

**

با رفتن ناگهانی اکسیژن وارد ریه های دین و سردی آبی که به صورتش پاشیده شده بود بهوش آمد و نفس نفس زنان چشمانش را باز کرد.با وجود قطره های آبی که مانع دید زدن کاملش می شدند.اطراف را نگاه کرد.یک کلبه، شومینه و چوب هایی که در حال سوختن بودند؟کتری ای که روی آتش بود.پیرزنی که مقابل او حرکت میکرد و سطل آبی که روی صورت نورا پاشیده شد.نورا با سر و صدا بهوش آمد و تند تند نفس می کشید.

پیرزن آن هارا به دو چوب که در زمین فرو رفته بودند بسته بود.هر دو چوب تا سقف ادامه داشتند و در نهایت در آن فرو می رفتند.پیرزن آهسته قدم برداشت و روی صندلی چوبی ای مقابل آن ها نشست.دین به حرف آمد.

-تو دیگه چه دیوونه هستی...

پیرزن صورت ناراحتی به خودش گرفت و با صدای خشک و بمی گفت:

-این ناراحت کنندست که همه لحظه ی ورودشون این سوال رو ازمن می پرسن..

نورا بدون تعارف گفت:

-شاید چون واقعا دیوونه ای...ما کدوم گوری هستیم...تو همون جادوگره ای؟

دین با چشمانی از حدقه بیرون زده، با تعجب برگشت سمت نورا و با مسخره ترین لحن ادای نورا را در آورد.

-تو همون جادوگره ای؟....واقعا؟

نورا خودش را بی تفاوت نشان داد.دین سرش را برگرداند و روبه جادوگر با لحن جدی ای گفت:

-تو همون جادوگره ای؟

نورا به سرعت دین را نگاه کرد.دین زیرچشمی نورا را دید زد و به جادوگر نگاه کرد.جادوگر پیر خندید و گفت:

-شما دوتا خیلی بامزه این..معمولا جیغ میزنن...خیلی خوبه که دوتا شکارچی رو برداشتم..میتونم کارای زیادی باهاتون بکنم...

نورا می دانست باید بترسد و زبان به دهن بگیرد.جادوگرا چندش ترین کارها را می توانستند بکنند اما زبانش هیچ وقت یاری اش نمی کرد.

-تو جدی هستی؟

و پوزخندی زد،انگار که جادوگر در نظرش هیچ است و هیچ غلطی نمی تواند بکند.دین با شک گفت:

-تو که نمیخوایی به من تجاوز کنی!!

نورا به سرعت سمت دین برگشت و گفت:

-واقعا؟

دین در جواب به گفتن«چیه؟»اکتفا کرد.جادوگر نفس عمیقی کشید و گفت:

-این داستان رو برای قربانیای قبلیم تعریف نکردم...اما چون شما خاصین..در دلمو براتون باز میکنم....

با دیدن قیافه های منتظر آن ها ادامه داد.

-چند قرن پیش..پادشاه فیلیپ چهارم..منو به همسری خودش گرفت..اون یه دختر داشت..مارگارتا زیبا بود..در زیبایی با من برابری میکرد..پوستی به سفیدی برف داشت...

نورا میان حرف او پرید.

-صبر کن این داستان آشناست...

جادوگر با تکان دستش لبان نورا به هم دوخت و مانع حرف زدنش شد.

-موهای بلند مشکی رنگش..تاریک تر از سیاهی شب بودن و لب هایی به سرخی خون...و اما چشماش..چشمای قهوه ایش همرو به یاد بیابون مینداخت..انقدر عمیق و خشک و...البته ترسناک..من تاریکیه درون مارگارتا رو میدیدم...اما هیچ کس نمی خواست حرف منو باور کنه..خیلی زود تبدیل شدم به یک نامادری سنگدل..این لقبی بود که اونا بهم دادن و من تحمل کردم..چند سال گذشت تا اینکه مارگارتا تبدیل به یه بانوی 19ساله ی زیبا شد...خیلی زود همه مجذوب اون شدن..هیچ کس به من توجه نمیکرد حتی فیلیپ...این طبیعیه که بخوام حسودی کنم...

دین پوزخندی زد و در مقابل صورت جدی جادوگر سعی کرد مشتاق به ادامه ی داستان به نظر برسد.جادوگر لبخندی زد و از صندلی اش بلند شد.مقابل دین زانو زد و چانه ی اورا در دست گرفت.مستقیم در چشم هایش نگاه کرد.

-باید هم بخندی ...داستان اصلی با داستانی که برای شما تعریف کردن فرق داره...از جایش بلند شد و دور تا دور کلبه را قدم زد.نورا عصبی سعی میکرد صدایی از خودش در بیاورد اما جادو مانع می شد.

-مارگارتا یا همین سفید برفیه خودتون..یه ه*ر*ز*ه بود...

دین ونورا با تعجب به یکدیگر نگاه کردند.

-یه روز که داشتم تعقیبش میکردم به یه کلبه وسط جنگل رسیدم...اون با هفت تا مرد رابطه داشت.هفت تا دورف خنگ که ثروتمند بودند..حتی ثروتمندتر کل پادشاهی فیلیپ...و مارگارتا اونارو میخواست...دورفاهم بهش علاقه داشتن..هرچیزی که میخواست در اختیارش میذاشتن..وارد کلبه شدم...وقتی منو دید ترسید و خشم توی چشمای سردش شعله ور شد...اگر باهاش دست دوستی نمی دادم..منو میکشت.خوب اونموقع جادوگر نبودم که از خودم دفاع کنم...اما من زرنگ تر بودم..بهش پیشنهاد دادم..

حس شوخ طبعی دین گل کرد.

-پیشنهاد دادی که دوتاتون باهم بشین ه*ر*ز*ه ی دورف ها؟

جادوگر ناگهان مقابل صورت دین قرار گرفت و او جاخورد.سریع خنده اش را خورد.

-من بهش یه س*ی*ن*ه بند توری دادم...

روی صندلی نشست و خندید.

-داستان اون سیب مسخرست...مارگارتا اونقدر خنگ نبود که بخواد با یه سیب گول بخوره..من بهش گفتم که باید برای دورف ها جذاب باشه..س*ی*ن*ه بند رو دادم و اونجارو ترک کردم..مارگارتا اونو پوشید..اما خوب..یه جوراییی تنگ بود و نفسشو برید..دورف ها برای کار معدن رفته بودن..کسی نبود کمکش کنه..از شانس بد من یه شاهزاده داشت از اونجا رد می شد که نجاتش داد....خوشحال بودم که همه چیز تمام شده..اما اشتباه می کردم...مارگارتا با شاهزاده ی دلخواهش برگشت...برای من توطئه چینی کرد و انداختنم سیاهچال...و درست روز عروسی..اون سفید برفیه دوست داشتنیه شما..منو مجبور کرد کفش های آهنی داغ بپوشم و براشون برقصم...

نورا جلوی خودش را گرفت که زیر خنده نزند و دین در ذهنش رقص جادوگر را با کفش های آهنی تجسم میکرد.جادوگر ادامه داد.

-اونا منو شکنجه دادن...و بالاخره منو کشتن...اما شانس آوردم که نفرتم تبدیل به جادو شد و من از آیینه برگشتم...البته خوب..به این شکلی که میبینین..پیر و فرسوده..روزگاری من زیباترین بودم..

دین جدی گفت:

-نقش ما این وسط چیه؟

جادوگر خندید.

-صبر داشته باش..درست وقتی که مارگارتا 21سالش بود..من کشتمش..و هیچ کس هم نفهمید کی اونو کشت....سال ها گذشت..نفرتم اینقدر زیاد بود که با کشتن مارگارتا خاموش نشد...در طی چندین سال...من بارها دو شخصیت محبوبم..سفید برفی و شاهزاده رو بازسازی کردم..و بارها قلب سفید برفی رو از بدنش کشیدم بیرون...

نورا و دین سریع متوجه شدند.نورا سریع گفت:

-من قراره سفید برفی باشم؟

و خودش هم تعجب کرد که کی قفل دهانش گشوده شده است.جادوگر خندید و از جایش برخواست.نور سبز رنگی دور او شروع به درخشیدن کرد.

-به بازیه من خوش اومدین..نورا و دین..

دین به نورا نگاه کرد و قبل از اینکه نور سبز آن هارا در خود فرو ببرد،گفت:

-به ف*ا*ک رفتیم!

**

سم روبه فرانک گفت:

-خوب..این نشان متعلق به خانواده سلطنتیه..یه جورایی فیلیپ چهارم از اون نشان استفاده میکرد..دخترش مارگارت عادت زیادی به بیرون رفتن از قصر داشت...فیلیپ داد این نشان رو روی گردنش بکشن تا همه مردم اون رو بشناسن..کمکش کنن و آسیبی بهش نرسونن...

فرانک جرعه ای از سودایش خورد و گفت:

-خوب؟پس ما با روح مارگارت طرفیم؟

سم کمی سرچ کرد و آهی کشید.

-نه یه جورایی بدتر..ما با نامادریه مارگارت طرفیم...



نوع مطلب : super snow white  FanFiction 
دنبالک ها: PART1  PART2 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
feet issues
جمعه 24 شهریور 1396 06:00 ب.ظ
I'd like to thank you for the efforts you have put in penning this site.
I'm hoping to check out the same high-grade content from you in the future as
well. In truth, your creative writing abilities has
motivated me to get my own, personal site now ;)
http://marciakeanum.jimdo.com
چهارشنبه 18 مرداد 1396 11:35 ق.ظ
Hello I am so excited I found your blog page, I really found you by mistake, while
I was searching on Askjeeve for something else, Nonetheless I am here
now and would just like to say thanks a lot for a remarkable
post and a all round thrilling blog (I also love the
theme/design), I don’t have time to go through it all at the minute but I have saved
it and also included your RSS feeds, so when I have time I will be back to read a great deal
more, Please do keep up the fantastic work.
BHW
پنجشنبه 31 فروردین 1396 10:57 ب.ظ
Greetings! Very helpful advice within this post! It is the little changes
that will make the greatest changes. Thanks for sharing!
manicure
شنبه 19 فروردین 1396 11:11 ب.ظ
Thank you for the auspicious writeup. It in reality was once a entertainment account it.

Look advanced to far delivered agreeable from you!

By the way, how can we keep in touch?
M.C
شنبه 17 مرداد 1394 03:44 ب.ظ
واااای خدااااا
اون به فا*ک رفتیم دین رو کجای دلم بزارم
اخ مارگارت کیثافط :| حالتووو میگیرررررررررم :|
و اینکه....سی*نه بند؟ :| :| :| :| |:
پاسخ B_ Rabbit : جون تیام تحقیق کردم:دی

خخخخخ...منتظر جملات بعدی دین باش:دی
jasmine(سمن چو)
جمعه 16 مرداد 1394 11:27 ب.ظ
وات د هل ریلی؟!
عاغو خیلییییییییی باحال بود سحر زر نزن کجاش بده؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!
خیلی هم عالییییییییییی بود من عاااااااشق نورامممممممم خیلی باحالههههه
دین رو کجای دلم بذارم با اون حالتای جدی ومسخرس؟!
اون سین*ه بند رو کجای دلم خراب کنم اخههههههه؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
عاغا زودی بذارش که مشتاق تر از قبلم من
خسته نباشی عزیزم مرسی
پاسخ B_ Rabbit :
خخخ..مررررررررررررررسی^^
این دوتا قراره حماسه بیافرینند:دی
خوب فکر کردم بد شده:(
سی*نه بند:D
جمعه 16 مرداد 1394 03:18 ب.ظ
وااای خدااا چقدر خندیدم سر فحشاششووووون
عالیییی بووود
مشتاقم بدو بدو بدو بقیه اشو بذااار
پاسخ B_ Rabbit : فحش نیس که..نقل و نباته

باوشههه^^
Uzumaki Stella
پنجشنبه 15 مرداد 1394 09:59 ب.ظ
خیلییییییی خوب بوووود خوشم اومدش!!
منتظر ادامش هستم!
پاسخ B_ Rabbit : مررررررسی

ادامشو زودی میزارم^^
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo