تبلیغات
Be HaPpY - (2) The Wall

We're All MAD Here

(2) The Wall

نویسنده :Crystal Cullen
تاریخ:جمعه 16 مرداد 1394-02:06 ب.ظ

خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــوب اومدیم داستان برادر رو آپ کنیم ^-^
.
.
.
اومـــ خودم دو سه بار خوندم مشکلی دیگه نداشت مگه اینکه دیه چشای منم آلبالو گیلاس بچینه <.<.....>.>....>.<
خیلی خب بدون کـــــوچیک تـــرین سخنی میریم سراغ داستان ^-^
منتظر نظــر هستیم هــــآ








درست 230 کیلومتر آن طرف تر از دیوار ماریا درحالی که مردمانش با تیتان ها دست و پنجه نرم میکردند، عده ای مردم خاص و پادشاه پشت دیوارهایی حتی بلند تر و محکم تر از دیوار ماریا درحال زندگی بودند،دیوار سینا.هیچ چیز شبیه به آنی که دومینیک در دیوار ماریا یا دیوار رز دیده بود نبود، خانه ها،کلیسا ها،مغازه ها و حتی نوع پوشش و شغل مردمانی که در دیوار سینا زندگی میکردند متفاوت بود.

دومینیک برروی دیوار دروازه جنوبی، هرمیها ایستاده بود و بی تفاوت به منظره ی مقابلش خیره شده بود،جدای از خانه های بلند و سنگی،برج های کوچک و بزرگ و کلیساها تا جایی که چشم کار میکرد سبزی چمن ها و درختان به چشم میخورد و از پس آن آسمان آبی.آهی کشید و زیر لب دشنامی فرستاد.برروی لبه ی دیواره نشست و پاهایش را پایین انداخت.

-فکرش رو نمیکردم اینقدر خدمت کردن به یه آدم خیکی گنده که حتی نمیتونه از جاش تکون بخوره اینقدر مزخرف باشه!

از جا بلند شد و تیغه هایی که در غلافشان متصل به دستگاه مانور بودند را بیرون کشید و زیر نور آفتاب به آن ها خیره شده بود، تعداد زیادی تیتان با این تیغه ها به جهنم رفته بودند و هنوز عطشش سیراب نشده بود،آن روزی که خبر فرو ریختن دیوار ماریا و شهر شیگانشینا را شنید همه چیز براش تغییر کرد،زندگی،آب خوردن حتی نفس کشیدن. حس میکرد دیگر یک انسان نبود و یک مرده متحرک بود که مجبور به زندگی کردن بود تا روزی که جزو 10 نفری شد که به پلیس ارتش ملحق شد و خیلی زود توانست جایش را در طی مدت پنج سالی که در ارتش بود،پیدا کند و به عنوان دستیار ارشد نیل دوک مشغول باشد.

نیل دوک فرمانده و راس پلیس ارتش برای حفاظت از مردمان داخل دیوار سینا و پادشاه بود و زیر دستانش مجموعه ای انتخاب شده از بهترین  افراد در مقابله با تیتان ها و استفاده از دستگاه مانور بودند و هر سال فقط 10 نفر از آن ها به این دسته راه پیدا میکردند.

-دومینیک چیه؟عصبی هستی...اوه تو همیشه عصبی هستی!

صدای آنی او را در افکاری که درش غرق شده بود بیرون آورد،خنده کنان کنار پسر عظیم الجثه ایستاد و دستانش را به کمرش زد،آنی لیونهارت جزو معدود دخترانی بود که توانسته بود به راحتی به پلیس ارتش راه پیدا کند،با توجه به قابلیتی که در تغییر شکل به یک تیتان 10 متری داشت،سلاح عظیم و مرگ باری برای محافظت از پادشاه به حساب می آمد.دختری 16 ساله با قدی متوسط و موهای بلوند و چشمانی آبی رنگ بود.یونیفرم پلیس ارتش را همیشه برتن داشت.

اخلاقش درست ماننده صورتش خشک و خشن بود،به راحتی با هرکسی صحبت نمیکرد و اکثر اوقات در خودش بود و دومینیک تنها فردی بود که با او صحبت میکرد،جدای از مافوق هایش که مجبور بود.با توجه به اخلاق های خشنی که هردو داشتند به راحتی با یکدیگر کنار می آمدند و در اکثر ماموریت ها با یکدیگر همراه بودند.

دومینیک غرید:«اصلا حوصله اتو ندارم قناری، گزارشاتو نوشتی یا نه؟؟»

خنده کنان کنارش برروی پنجه پایش نشست و کمی جلو عقب رفت و گفت:«من مثل تو نیستم که یه کار کوچیک رو بذارم دو قرن بعد انجامش بدم!»

دومینیک مشتش را زیر چانه اش گذاشت و بدون آنکه چشم از منظره ی رو برویش بردارد گفت:«گاهی فکر میکنم چرا به جای اینکه اون پاهات و بازوهات بیشتر کار کنه زبونت کار میکنه!!»

دوباره خندید و موهایش را عقب داد و گفت:«من خیلی خوب میدونم چیکارباید بکنم،نگران خودت باش نگاه کن موهات همه سفید شدن!!!»

با یک حرکت ناگهانی دومینیک از جا بلند شد،برق خطرناکی در چشمانش که هرکدام به یک رنگ بودند درخشید و گفت:«آنی، از جلو چشمام گم شو تا گردنت رو خورد نکردم!»

آنی از جا پرید و پوزخندی زد و گفت:«اوه...متاسفم گروهبان وایت!»

سپس به آرامی چرخید و از او دور شد،دومینیک  دستی به موهای سفیدش کشید و نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت:«دختره ی حراف!»

رو به منظره ی رو برویش کرد و گفت:«یعنی الان پدر و مادر کجان؟میزو کجاس؟؟»

(فلش بک)

- بکش عقب میزو،یادت نره تو خواهر من نیستی اینقدرم به من نچسب!

چشمان میزو پر از اشک شدند و گفت:« ولی...تو...من تورو دوست دارم برادر

(پایان فلش بک)

دومینیک محکم به پیشانی اش کوبید و گفت:«اه خفه شو دیگه...بسه دیگه!!!»

سپس به سرعت از لبه ی دیوار دور شد،دستش را داخل جیب شلوارش فرو کرد و سیگاری بیرون کشید،سپس یکی از تیغه ها را بیرون کشید و به لبه ی سنگی دیوار کشید و نزدیک سیگار کرد،از حرارتی که بر اثر ساییده شدن تیغه به سنگ ایجاد شده بود سیگار شعله ور شد و درحالی که چندین پک عمیق کشید به راه افتاد.

پسری حدودا 19 ساله از دور به سمتش دوید،موهای مشکی و چشمان روشنی داشت و برروی صورتش کک و مک های زیادی دیده میشد،نامش دمیان بود و به قولی گوش دومینیک در بین سربازان.نفس نفس زنان به سوی دومینیک دوید و مقابلش ایستاد، دست راستش را برروی قلب و سینه اش کوبید و دست چپش را پشتش برد و گفت:«قربان!!»

سرش را به سمت دمیان چرخواند و گفت:«چیه؟چی میخوایی؟»

-قربان،فرمانده  دوک میخوان شمارو ببینن!!

یکی از از ابروانش را بالا برد و گفت:«واسه چی؟میدونی؟»

پسرک سرتکان داد و گفت:«نه قربان!»

سرتکان داد و با اشاره دست به پسرک فهماند که میتواند برود،پک عمیق دیگری کشید و سیگار را زمین انداخت،از رویش رد شد و به سمت پلکان آهنینی رفت تا از دیوار 65 متری پایین بیایید و پیش دوک برود.فکرش آشفته بود،پیش نیامده بود که دوک شخصی را به به دنبالش بفرستد.

از حیاط سرسبزی که آب نمای زیبایی در وسطش خود نمایی میکرد عبور کرد و به سمت دری چوبی رفت،در زد و منتظر جواب شد.

-بیا تو!

در را گشود و وارد اتاق شد،اتاقی مربع شکل و کوچک بود با قفسه های پرونده های ریز و درشت که دور تا دور اتاق را گرفته بودند و میان اتاق،رو به روی پنجره ی مشبک میزی کوچک قرار داشت که برروی دسته های بزرگ کاغذ وجود داشت.

دمینیک جلو رفت و پشت سر دوک که سرش داخل برگه هایش بود ایستاد و و ادای احترام کرد و گفت:«قربان میخواستید منو ببینید؟؟»

دوک نفس عمیقی کشید و گفت:«درسته وایت!»

هیچوقت ازین شناسه ای که به خاطر موهای سفیدش بررویش گذاشته بودند خوشش نمی آمد اما مجبور به قبولش شده بود. نفسش را به شدت بیرون داد و گفت:«بله قربان...به گوش هستم!»

-فردا قراره 10 نفر برتری که هرسال برای پیوستن به ما انتخاب میشن رو به اینجا بیاریم!

اخمی کرد و گفت:«چه کمکی میتونم بکنم؟»

-پادشاه دستور داده تا من اینجا بمونم!!

زیر لب گفت:«اون مرتیکه ی خیکی،اگه فقط راهی بود تا سر بی مصرفش رو از تنش جدا کنم!»

-چیزی گفتی وایت؟؟

خودش را جمع کرد و صاف ایستاد و گفت:«بله قربان متوجه هستم،باید چیکار کنم؟؟دستور چیه؟؟»

دوک به سمت میزش رفت و دسته کاغذی بیرون کشید و به سمت دومینیک آمد،دستکم 10 سانتی از او کوتاه تر بود،دسته کاغذ را به سینه اش کوبید و گفت:«اینا اسماشونه،میری اونجا.جانشین منی،متوجه شدی؟»

در دلش به او پوزخندی زد و گفت:«بله قربان،انجام میشه!»

-همین الان راه می افتی!

دومینیک قدمی عقب گذاشت و گفت:«بله قربان!»

سپس درحالی که دسته ی کاغذ را در دستش لوله کرد از اتاق بیرون رفت تا به اتاق خودش برود. در راه روی خالی فقط صدای قدم های خودش بود که میپیچید و میشنید.چند لحظه بعد صدای قدم های کوتاهی را شنید که پشت سرش می آمد.

غرید:«چی میگی قناری؟»

-صدبار گفتم نگو قناری...من اسم دارم!

ایستاد و رو به آنی کرد و گفت:«چیه؟ چیکار داری؟»

قدمی جلو گذاشت و گفت:«دوک چیکارت داشت؟»

دومینیک پوزخندی زد و گفت:«باید برات توضیح بدم؟؟»

آنی اخمی کرد و گفت:«اگه بعد از این دو سال دوستتم آره باید توضیح بدی!»

دومینیک درحالی که به راه افتاده بود شانه بالا انداخت و گفت:«برو اسبم رو آماده کن،خودت بعدا متوجه میشی!»

سپس آنی را درحالی که به او خیره شده بود تنها گذاشت و به اتاقش باز گشت،نسبت به اتاق دوک کمی بزرگتر بود اما خالی تر، به جز یک تخت،یکی کمد و میزی که برروی تعدادی کتاب بود چیز دیگری در اتاق وجود نداشت.

برروی تخت نشست و به لیست در دستش نگاه کرد و اسامی را خواند:«ادوارد...هانس...کاسای...کن...اکی...یوریکو ... آکیهیکو... هارو... هیروشی...هیسا!»

گردنش را مالاند و گفت:«فقط یه دونه دختر!»

شانه بالا انداخت و از جا بلند شد،لیست را برروی میز پرت کرد و به سمت کمدش رفت اما منصرف شد و به سمت میزش برگشت و لیست را برداشت،نیازی به برداشتن لباس نداشت و فقط میخواست این ماموریت لعنتی را زودتر تمام کند.

از اتاق بیرون آمد و به سمت دوارزه خروجی رفت،آنی همراه با دمیان و چند سرباز دیگر منتظر او ایستاده بودند،با نزدیک شدنش هر 5 نفر مقابلش ادای احترام کردند،آنی جلو آمد و با صدای آرام و خشکش گفت:«اسبتون آماده اس،فرمانده دوک دستور دادن تا شمارو همراهی کنیم!»

دومینیک رو به هر پنج نفر کرد و تک تکشان را از نظر گذراند و گفت:«خیلی خب!»

سپس سروار اسب سیاه رنگ که برروی پیشانی اش علامت هلال سفید رنگی بود شد و فریاد کشید:«بازش کن این لعنتی رو!»

سربازی که بالای برجک کنار دروازه بود فریاد کشید:«بله قربان!»

ارام آرام دروازه به روی سرزمینی سرسبز اما ناامن گشوده شده شد و پنج اسب شروع به تاختن کردند،باد محکم به صورتشان میخورد و بوی نا امنی میداد.

دومینیک کمی به اطراف چرخید و سربازانی که همراهش بود را نگاه کرد،به جز آنی بقیه کمی احساس ناامنی داشتند و از چهره هایشان مشخص بود،خندید و گفت:«هنوز اتفاقی نیفتاده دارید از ترس خودتونو خیس میکنید؟؟»

کسی جواب نداد،نمیخواستند بیشتر ازین بشنوند چرا که اگر ادامه میدادند حرف های پر نیش و کنایه ی بیشتر را میشنیدند.دست راستش افسار را رها کرد و برروی دستگاه مانور گذاشت و فشرد.

صدها کیلومتر آنطرف تر،آلیس،میزو و تهانو سخت مشغول تمرین های روزمره خود بودند و حتی روحشان هم خبر نداشت که آن روز قرار بود به گروهی ملحق شوند که آرزویش را داشتند.میزو کتابش را کنار گذاشت و گفت:«خب راستش من زیاد امیدی ندارم!»

آلیس کنارش نشست و تیغه هایش را برروی زمین گذاشت و گفت:«تو دیگه زیادی خوش بین هستی!!»

تهانو درحالی که جلویشان رژه میرفت و تیغه هارا در دستانش تاب میداد گفت:«درموردش فکر نکنید،حتی اگه از هم جدا بشیم بازم دوستیم!»

میزو حس میکرد چیزی درون دلش میجوشید،حالش چندان خوش نبود،آلیس نمیدانست که چه حس و حالی داشت و فقط منتظر بود تا دستوراتش را بشنود و آن را به بهترین نحو ممکن انجام دهد و تهانو مانند همیشه منتظر ماجراجویی های بیشتر.

آلیس گفت:«خب میدونید من خیلی دلم میخواد به دسته ی جست و جو برم!»

تهانو با شوق گفت:« آره منم...فرمانده اروین رو تعریفش رو زیاد شنیدم،خیلی دلم میخواد از نزدیک ببینم!»

آلیس ادامه داد:«اونجا میگن دسته بندی های متفاوتی دارن و اسکات لیوای از همه معروف تره،لیوای یکی ازوناییه که تیتانای زیادی رو سلاخی کرده!!»

تهانو سرتکان داد و جلوی هردو نشست و گفت:«تو نظری نداری میزو؟؟»

میزو سرش را از روی کتاب بلند کرد و گفت:«راستش نظری ندارم،همینو میدونم که فرمانده محافظای دیوار توکسیه و فرمانده پلیس ارتش دوک...زیاد درمورد دوک شنیدم،خیلی به خودش مغروره حس میکنم ازوناییه که توی موقعیت های سخت خیلی بد میتونه شرایط رو کنترل کنه.اما درمورد توکسی،یه مرد جا افتاده اس طرفای 50 و میگن خیلی باهوشه و الکی افرادشو به کشتن نمیده!»

آلیس سرتکان داد و گفت:«به هرحال...من ترجیح میدم برم توی دسته ی جست و جو!»

میزو گفت:«باید صبر کنیم تا فردا!!»

تهانو دست به سینه رو به دیوار بلند چرخید و گفت:«ماها خیلی زحمت کشیدیم،حقمونه که بریم اونجا!!»

میزو موهایش را عقب داد و گفت:«باید ببینیم اسممون جزو اون ده نفر هست یانه!!»

آلیس امیدوارانه گفت:«هست،شک ندارم!»

میزو مخالفت کرد:«من نه...یکم فکر کنید...من وقتی میتونم یه تیتان رو بکشم که زخمی باشه.به سختی تونستم با مانور سه بعدی کنار بیام و نصف شماها هدف نزدم!»

تهانو دستش را دور گردن میزو حلقه کرد و گفت:«عوضش تو باهوشی و خوب میتونی موقعیت و زمان رو باهم تطبیق بدی و استراتژی هایی که داری واقعا محشره!»

آلیس لبخند کوچکی زد و گفت:«نگران نباش میزو،همه ارزشتو میدونن...تو فکر کردی آرمین چطوری وارد دسته جست و جو شد؟؟»

میزو با کلافگی سرش را تکان داد و گفت:«نمیدونم ولش کنید!»

آلیس خنده کنان گفت:«وای روز اولو یادم نمیره که آزمایش روی اون دستگاه مانور بودیم،مال عهد دایناسورا بود...چطوری با صورت خوردی زمین تهانو!»

تهانو خنده کنان به بازوی آلیس زد و گفت:«خودت چی؟؟؟اون روزی که موانع رو گذاشته بودن،حواست نبود محکم پات خورد به سرش. به جای علامت پشت گردن مانع سرشو آوردی پایین!»

هرسه با یکدیگر خندیدند این پنج ماهی که در ارتش بودند خیلی چیزها را برایشان روشن کرده بود،یاد گرفته بودند که تنها راه برای زنده ماندن در آن دنیای خشن و بی رحم، تقلا کردن و بالا کشیدن خودشان بود. هیچکس رحم و شفقتی نشان نخواهد داد و برعکس او را برای نجات خودشان قربانی خواهند کرد.

تهانو از جا بلند شد و گفت:«من میرم یه دور بزنم میام!!»

هردو سرتکان دادند و دور شدن تهانو را تماشا کردند،تنهانو نمیدانست که حالا خانواده اش در چه حالی بودند،برادر کوچکترش یا مادرش.نگرانی تمام این مدت رهایش نکرده بود و به خاطر دوست هایش مجبور بود تا نقابی از خنده برروی صورتش بکشد و وانمود کند که میتواند تا جای ممکن و به ظاهر بی تفاوت باشد.اما از پس از آن روزی که در قایق دور از خانواده اش افتاد متوجه شد که چه چیزی را از دست داده بود،حفره خالی در قلبش بود و نمیدانست که آیا دوباره پر میشد یا نه.

میزو رو به آلیس گفت:«به نظرت حالش خوبه؟؟؟»

آلیس شانه بالا انداخت و گفت:«نمیدونم،اینطور که به نظر نمیرسید!»

میزو سرتکان داد،آلیس از جا بلند شد و گفت:«میزو من میرم یه آب بزنم به دست و صورتم بزنم. داره حالم از خودم به هم میخوره.»

میزو سرتکان داد و گفت:«باشه منم برم یه دوری این اطراف بزنم!»




نوع مطلب : The Wall  FanFiction 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
How long do you grow during puberty?
دوشنبه 27 شهریور 1396 03:47 ق.ظ
Hello there, You have done an incredible job. I will certainly digg it and personally recommend to my friends.
I'm confident they'll be benefited from this web
site.
BHW
پنجشنبه 24 فروردین 1396 07:39 ب.ظ
I'm really enjoying the design and layout of
your site. It's a very easy on the eyes which makes it much more
enjoyable for me to come here and visit more often. Did
you hire out a designer to create your theme? Exceptional work!
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 04:14 ق.ظ
Hey! Would you mind if I share your blog with my twitter
group? There's a lot of folks that I think would really appreciate your content.
Please let me know. Thanks
manicure
جمعه 11 فروردین 1396 08:51 ب.ظ
Write more, thats all I have to say. Literally, it seems
as though you relied on the video to make your point. You
definitely know what youre talking about, why waste your intelligence on just posting videos to your blog when you could be giving
us something informative to read?
Uzumaki Stella
سه شنبه 20 مرداد 1394 09:14 ب.ظ
چقدر....
یعنی من نمیتونم بگم خیلی خوبه
عالیههههه سلما
پاسخ Crystal Cullen : مرسییی یاسیچین که میخونیش ^-^
A.s
یکشنبه 18 مرداد 1394 04:34 ب.ظ
یعنیااااااااا..فقط میتونم بگم"عاااالی"این داستان در سطح ما نیست:دی خیلی بالاتره...

فقط جون سحر میدونین که من خیلی "خستم":| ببخشید دیر خوندم..
یکم این پاراگرافو جدا کن کور شدیم:D

اقا قسمت بعدییییییییی..من مشتااااااااااقم..مشتااااااااااااااق
پاسخ Crystal Cullen : بابا این داره میزنه رو دست مـــــــــــــــن
چشم ^-^
مرسی سحری خوندی
jasmine(سمن چو)
جمعه 16 مرداد 1394 11:51 ب.ظ
سلماااااااااا من یه چی رو نفهمیدم!
اون قایقی که بعد از جنگشون با تیتان ها افتادن توش،می رفت به ارتش؟!
درباره ی داستان هم باید بگم محشره من واقعا با ذوق وشوق میشینم می خونم وهیجان دارم...خسته نباشید جفتی
پاسخ Crystal Cullen : نه سمچین میرفت یه شهر دیگه!!
سه تا دیواره داخل دیوارا شهر هایی هستن....شیگانشیما منهدم شد با اون قایق رفتن یه شهر دیگه!
مرسی سمنچین
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo