تبلیغات
Be HaPpY - (5)Deep In My Heart

We're All MAD Here

(5)Deep In My Heart

نویسنده :Crystal Cullen
تاریخ:یکشنبه 18 مرداد 1394-04:13 ب.ظ

خب خب خب خب 
من اومدم زودی بقیه ماجرا رو بذارم و برمـــــــــــــــــــــــــــ
این چند قسمت آینده حکم آدامس کشی رو داره عومـــــــــــــــــــا....
داستان به زودی تـــــــــــــــــــــــازه شروع میشه،نمیدونم هنوز قراره چطوری بشه ولی میدونم که خودم به شخصه قراره بدبخـــــــــــــت بشم!!
یه چیزی....
دونگهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
ینی حنجره نموند
باااا تشکر نظرم یادتون نره...
پ.ن:
بچه ها خواهش میکنم The Wall رو بخونید  نظرم بدید لطفا...سورن خیلی با شوق مینویسه اینو :( 

سرتکان دادم و گفتم:«آره میخوام مشکیش کنم،از رنگ موهام بدم میاد!!»

خانم مین نگاهم کرد و گفت:«ولی چرا؟ تو بور هستی واسه چی میخوایی تیره کنی موهاتو؟»

سرتکان دادم و گفتم:«ترجیحا نمیگم دلیلامو!»

لبخندی زد و گفت:«بسیار خب،برو روی اون صندلی بشین تا من بیام!»

همراه هانا به سمت صندلی که گوشه ی سالن و رو به پنجره بود رفتیم و بررویش نشستم و منتظر ماندم تا خانم مین با وسایل هایش بیایید.

-واسه چی یون؟؟

-بهت میگم هانا...بعدا باشه؟؟

لبخندی زد و سرتکان داد،همان لحظه خانم مین با لوازمش آمد و گفت:«خیلی خب آماده ای؟مطمئنی؟»

سرتکان دادم و گفتم:«آره!»

سرتکان داد و کارش را شروع کرد،کمی رنگ داخل ظرف ریخت و اکسیدان را هم به آن اضافه کرد و به هم زد و برروی موهایم گذاشت،حس خوبی داشتم حداقل کمتر چیزی از پدرم به همراهم داشتم.

(دوسال قبل)

-تو به اجازه ی کی موهاتو رنگ کردی؟؟

-پدر من از رنگ موهام بدم میاد...بعدم فقط پاییشنو رنگ کردم.

-آدام این دخترت هیچی بلد نیست،نه احترام نه چیزی!

چهره ام از خشم در هم رفت و گفتم:«تو بهتره دخالت نکن دبرا...»

پدرم حرفم را قطع کرد و گفت:«ساکت شو یون،حق نداری با دبرا اینطوری حرف بزنی!!!»

-چطور اون حق داره اینطوری باهام حرف بزنه؟؟؟

با خشم جواب داد:«اون الان مثل مادره واسه تو!!!»

لحظه ای مکث کردم و گفتم:«اون مامان من نیست...من فقط یه مامان دارم!»

دبرا پوزخندی زد و گفت:«آره و ولت کرد و رفت معلوم نیست دنبال چه کارایی...»

چشمانم میسوخت و جوابی نداشتم بدهم،عاجزانه پدرم را نگاه کردم تا شاید جواب دبرا را بدهد و بگوید مادر چنین نیست اما فقط سکوت کرد و با خشم نگاهم کرد،بدنم سست شده بود و نمیدانستم که چطور سرپا ایستاده بودم.

-دبرا اون قیچی رو بیار...

چشمان از وحشت گرد شدند و عقب رفتم و گفتم:«میخوایی چیکار کنی؟»

نگاهم کرد و گفت:«من نه...خودت پایین موهاتو میبری یون و این درس عبرتی میشه تا بدون اجازه از من کاری نکنی!!»

-من 18 سالمه!!

-اصلا برام مهم نیست...اینکارو انجام بده!

با دستان لرزان قیچی را گرفتم و موهایم را بین لبه های آن قرار دادم و بریدم، اشک هایم ناخود آگاه سرازیر شدند و درد بدی در سرم احساس میکردم،انگار که موهایم جان داشتند و با بریدنشان دردش را احساس میکردم.

پس از چند دقیقه دورم پر بود از خرده موهای آبی رنگی که قبلا جزوی از موهایم بودند و حالا برروی زمین بودند،درحالی که دو لبه ی قیچی از هم باز بودند و دستم بینش بود محکم آن را میفشردم،بدنم میلرزید و فقط سرم را پایین انداخته بودم.

-آدام فکر میکنم کافیش باشه!

با نفرت نگاهش کردم و گفتم:«آره...کافیه...پدر؟؟»

گویی آرام گرفته باشد،چشمانش بی حالت بودند.گفت:«بله؟؟»

سرم را بالا آوردم و درحالی که فرو رفتن لبه ی تیز قیچی در دستم را حس میکردم جیغ کشیدم:«ازت متنفرم!!!»

قیچی را که خونی شده بود را رها کردم و به طبقه ی بالا اتاقم دویدم و در را محکم به هم کوبیدم و برروی تخت دراز کشیدم و تا جا و توان داشتم اشک ریختم.

(پایان فلش بک)

-یون چت شده؟چرا گریه میکنی؟؟

به آینه نگاه کردم و خودم را دیدم که اشک هایم تند تند از چشمان مثل کاسه خونم پایین می آمدند،با پشت دست آن ها را پاک کردم و گفتم:«خوبم نترس!»

-چیزی شده؟؟

-نه فقط دلم برای پدرم تنگ شده همین!!

از دروغی که گفتم خنده ام گرفته بود،تک تک خاطراتی که از پدرم به یاد داشتم باعث عذابم بود و با این ها دلم برایش تنگ شده بود؟چقدر مسخره. پوزخندی زدم و گفتم:«نترس...من زمان زیادی رو با پدرم زندگی کردم، حق بده!»

سرتکان داد و دستمال کاغذی به دستم داد و گفت:«خیلی خب...چقدر دیگه مونده خانم مین؟»

-الان میام میشورم موهاشو!

دهانم باز ماند و گفتم:«چی؟؟تموم شد به این سرعت؟»

خندید و سرش را تکان داد و گفت:«آره اینقدر غرق فکر کردن بودی...»

سرتکان دادم و گفتم:«جالبه!!!»

چند لحظه بعد خانم مین موهایم را شست و سشوار را به هانا داد و گفت:«هانا کمکش کن من باید برم اونطرف!»

هانا سرتکان داد و کمکم کرد تاموهایم را خشک کنم. وقتی کارمان تمام شد در آینه به خودم نگاه کردم و گفتم:«حالا شد!»

موهای مشکی بیشتر بهم می آمد از نظر خودم،خیلی بهتر از قبل شده بودم. رو به هانا گفتم:«نظرت چیه؟؟؟»

کمی نگاهم کرد و گفت:«عالیه...فکرشو نمیکردم خوب بشه!»

خنده کنان از جا بلند شدم و به سمت صندق دویدم تا پولش را پرداخت کنم، دیگر خانم مین را ندیدیم و از آرایشگاه بیرون آمدیم.

کلاهم را برروی سرم گذاشتم اما هانا آن را از سرم برداشت و گفت:«هی واسه چی میذاری رو سرت؟ مثلا رنگشو تغییر دادی،اینقدر این کلاه رو نذار رو سرت!»

خندیدم و گفتم:«باشه!»

-خیلی خب بدو دیگه باید بریم خونه....مامان و بابا منتظرما هستن!

-ببینم مامان منم هست؟

-اره بدوووو!

به سرعت سوار به سمت ایستگاه اتوبوس دویدیم،همان لحظه اتوبوسی نیز ایستاد،هانا جلو تر از من به سمت اتوبوس دوید تا آن را نگهدارد و من به او رسیدم و سوار شدیم.



نوع مطلب : FanFiction  Deep In My Heart 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
How do you grow?
سه شنبه 17 مرداد 1396 10:30 ب.ظ
We stumbled over here coming from a different page and thought I might as well check things out.
I like what I see so i am just following you.
Look forward to checking out your web page for a
second time.
How much can you grow from stretching?
شنبه 14 مرداد 1396 09:50 ب.ظ
When I initially commented I clicked the "Notify me when new comments are added" checkbox and now each time a comment is added I get several emails with the
same comment. Is there any way you can remove people from that service?

Thanks!
Foot Pain
شنبه 7 مرداد 1396 11:35 ق.ظ
Thanks very nice blog!
Foot Problems
پنجشنبه 5 مرداد 1396 02:00 ب.ظ
I think the admin of this web page is in fact working hard for his site, for the reason that here every stuff is quality based stuff.
BHW
چهارشنبه 30 فروردین 1396 07:21 ق.ظ
I for all time emailed this blog post page to all my friends, for the reason that if like to read it
next my contacts will too.
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 12:46 ق.ظ
Currently it sounds like BlogEngine is the top blogging platform
available right now. (from what I've read) Is that what you are using on your blog?
jasmine(سمن چو)
دوشنبه 19 مرداد 1394 07:02 ب.ظ
عرررررررر پدر بد بی اعصاب بی تلبیت...
یون رو غصه دار کرد...[نارسلمایی خیلییییی دوسش دارم
پس.....ادامه ادامه ادامه ادامه........خودت برو تا تهش حال ندارم بنویسم ادامه همش!
ممنووووووون و خسته نباشی
پاسخ Crystal Cullen : نامرد...همش تقصیر دبراااااسسسسس
چشم حواسم هست،هماهنگه
ممنون از تـــو
parmida
دوشنبه 19 مرداد 1394 04:47 ب.ظ
چ بدد بود پدرش...اصن حیف اسم مقدس پدر ک رو همچین ادمایی گذاشته میشه...
کار خوبی کرد اومد پیش مامانش ولی چرا مامانش ولش کرد؟جواب این سوالو تو قسمتای بعد میگویی عایا؟
این قسمتم عالی بود
پاسخ Crystal Cullen : اصنش خودم مونده بووووودمممممممم.....
توی قسمتای بعدی میگم...اونم جزو موضوعات مهمه!!
مرسی که خــــــــــــــوندی
A.s
یکشنبه 18 مرداد 1394 04:25 ب.ظ
آخیییییدلم سوخت برای یون...آخه مو رنگ کردنم اینهمه دعوا داره:(

منم میخوام موهامو آبی کنم خوووو

خیلی خوب بود^^

ادامه ادامه
پاسخ Crystal Cullen : بدبخــــتـــی دیگه بعد میگن اروپایی ها اینقدر متمدن تشریف دارن :/
ایـــــــــــــــــش
تچــکر
چشـــم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo