تبلیغات
Be HaPpY - مهمان ناخوانده 8

We're All MAD Here

مهمان ناخوانده 8

نویسنده :Thanatos
تاریخ:سه شنبه 20 مرداد 1394-07:00 ب.ظ

سلام... من استرس من معده درد از شدت استوروز...
ووووویییییی این قدر رفتم تو حس فیک دارم می میرم کل بدنم یخ زده ای ووووییییییی
عاغا بیرین بوخونین نظراتونو بگین آروم هم باشین خواهشا مثل من نشین هاااا




درست مانند هرشب مشتری ها تخته ی در را از جا کنده بودند.بار جه هیون یکی از پرطرفدارترین بار هایی بود که می شد در سئول پیدا کرد...بین جوان وپیر محبوب بود آن هم به دلیل رعایت اخلاق!چه از طرف کارکنان و چه از طرف مردمی که واردش می شدند...

میان آن همه جمعیت کسی بود که قلبش مانند کودکی نوپا بی نظم می زد آن هم از شدت استرس ونگرانی...در آخر طاقت نیاورد وبه سمت دخترک رفت و پرسید:«دجون تو...واسه چی گفتی ممکنه ایونهیوک باشه؟»

دجون که به دونگهه چشم دوخته بود تا حرف هایش را خوب متوجه بشود با شنیدن نام ایونهیوک در صحبت هایش برقی بزرگ در چشمانش درخشید...تمام تن دونگهه گوش شده بود تا دلیلش را از زبان خود دجون بشنود.دجون لب هایش را باز کرد وبا شوقی که دونگهه تا آن لحظه همانند آن را از دخترک ندیده بود شروع به صحبت کرد:«خب آخه میدونی اوپا...حس کردم.راستش...(گونه هایش کم کم رنگ گرفت واین اتفاق قلب دونگهه را پر از وحشت کرد)من خیلی ایونهیوک اوپا رو دوست دارم!این قدر که همه ی خواستگارهامو به خاطرش رد کردم...نمی دونم حسم درسته یانه ولی خب امیدوارم باشه.اون وقت می تونم امید داشته باشم که دلشو ببرم!!!»

با حر حرف قوای دونگهه بیشتر از بین رفت.تمام وجودش زیرآوار حرف های شنیده شده فرو ریخت.اشک دیدگانش را تار کرد وقلبش را فشرد...وحشت رخنه کرده در دلش کم کم جایش را به ناامیدی بزرگی جا داد!با خود گفت:«من چه قدر احمقم که دلمو خوش کرده بودم میتونم عاشقش کنم اگه ببینمش!چه قدر من احمقم...اون که گی نیست آخه...تا وقتی دخترایی مثل دجون دور و ورشن به من نگاه هم نمیکنه...من خیلی احمقم خیلی احمقم...»

اکسیژن این قدر برایش کم شده بود که حس خفگی تمام تنش را دربر گرفته بود!با هرقدم شکستنش بیشتر در معرض فرو ریختن قرار می گرفت و اشک های بیشتری راهشان را به روی گونه هایش باز می کردند...دستش را به سمت یقه اش برد و با باز کردن دکمه اش سعی کرد تا مقدار بیشتری اکسیژن را وارد ریه هایش کند...سرش پایین بود و اشک ها کلافه اش کرده بودند.جلویش را نگاه هم نمی کرد به همین دلیل به شخصی برخورد کرد وفقط توانست نگاهش را بالا بیاورد تا با لب هایش از او عذرخواهی کند.نگاه مرد روبه رویش را نمی دید زیرا عینک بزرگی روی چشمان وتا حدودی بینی اش را پوشانده بود ولی حتی با این وجود نگاه خیره،سرد ونفوذکننده ی مرد را حس می کرد.سرمایی استخوان ساز که تا عمق وجودی دونگهه رخنه کرد وحالش را بیشتر از قبل دگرگون ساخت...تعظیم آرامی کرد و و گفت:«متاسفم آقا...»صدایی که از گلویش خارج شد را خود به سختی شنید ولی ذاتا آن قدر شکسته بود که اهمیتی به آن مرد ندهد...رویش را برگرداند ولی حسی او را از رفتن باز می داشت...حسی کلافه کننده ونا آشنا.به سمت جایی که مرد ایستاده بود برگشت ولی با خالی یافتن جایش دوباره به راهش به سمت بیرون بار ادامه داد.در همین حین دستی پرقدرت او را از رفتن باز داشت وبا فریاد او را صدا کرد:«وای لی دونگهه تو کجایی؟این قدر تو این شلوغی وسروصدا دنبالت گشتم دیوونه شدم...بیا بریم مهمون فوق ویژه اومده ورییس گفته فقط من و تو بهش سرویس بدیم...» دونگهه را چرخاند ولی با دیدن اشک هایش که حالا تبدیل به رودی از اشک شده بودند سرجایش خشک شد.با آن یکی دستش بازوی دیگر دونگهه را گرفت ودر چشمانش خیره شد.با لرزشی غیرقابل انکار در صدایش گفت:«با خودت چی کار کردی هیونگ؟هائه چت شده؟تو این مدت که نبودم چی شده هائه؟!»

هائه با بی حالی دستان کیو را پس زد و با کلافگی آشکار در صدایش گفت:«دست از سرم بردا کیو...می خوام برم...بیرون...»

کیوهیون دهانش را باز کرد تا جواب دونگهه را بدهد که در همین زمان دست هردوی آن ها توسط رییس کیم کشیده شد.رییس کیم بدون توجه به حال خراب دونگهه ونگرانی کشنده ی کیوهیون غرغر می کرد.

ــ کیوهیون داشتی چه غلطی می کردی تمام این مدت؟فرستادمت بری دنبال دونگهه نه اینکه بشینی باهاش صحبت کنی...بدبخت خیلی وقته منتظره

کیوهیون سعی داشت حرف هایش را به رییس از همیشه هول ترش بفهماند.با کلافگی گفت:«رییس دونگهه...» که حرف هایش توسط کیم قطع شد

ــ الان نه کیوهیون...باید بریم طبقه ی خصوصی...بجنبین

کیوهیون هرچه کرد رییسش به حرف هایش بهایی نداد.حتی حاضرنشد حرف هایش را بشنود...با رسیدن به جلوی در اتاق دست کیوهیون را از دستش آزاد کرد.کیوهیون باز هم شانسش را امتحان کرد:«رییس یه لحظه فقط به حرفم گوش بدین...دونگهه واقعا...» ولی رییسش گویی نمی شنید.در را باز کرد و وارد اتاق شد و با تکان سرش به آن ها فهماند تا پشت سرش مرتب حرکت کنند.به سمت میزی می رفتند که مرد شیک پوش وجوانی آن جا نشسته بود و لیوانی تک*یلا را در دستش حرکت می داد.رییس کیم با خوش رویی گفت:«معذرت می خوام که دیر شد!»

دونگهه چشمانش را روی هم گذاشته بود و سعی داشت با کشیدن نفس های عمیق حالش را بهتر کند تا مشکلی در کارش به وجود نیاید.با بالا آوردن سرش دنیایش شد دو چشم مشکی وبا نفوذ...چشمانی سرد که تا عمق وجودی او را در بر گرفت!...چشمانی زیبا ونفس گیر به قدمت عشق 5ساله ی او!...او...ایونهیوک بود!...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
What is the tendon at the back of your ankle?
دوشنبه 30 مرداد 1396 04:57 ب.ظ
Inspiring quest there. What happened after?
Thanks!
What makes you grow taller during puberty?
سه شنبه 17 مرداد 1396 12:27 ب.ظ
Simply wish to say your article is as astounding. The clarity on your put up is just excellent and i can suppose you
are knowledgeable in this subject. Fine together with your permission allow me to seize your RSS
feed to keep updated with approaching post.
Thank you 1,000,000 and please continue the gratifying work.
How can you heal an Achilles tendonitis fast?
جمعه 13 مرداد 1396 01:26 ب.ظ
I was able to find good information from your blog articles.
excellentalmana20.snack.ws
شنبه 7 مرداد 1396 07:13 ب.ظ
I'm no longer positive where you are getting your information, but good topic.
I must spend some time studying more or understanding
more. Thanks for fantastic info I was in search of this info
for my mission.
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 07:07 ق.ظ
Every weekend i used to pay a visit this web page, as i wish for enjoyment,
since this this web site conations truly good funny information too.
A.s
جمعه 23 مرداد 1394 07:34 ب.ظ
یااااااااا مای گاد
سام بادی پلیز هلپ میییییییخیلی خوب بوووووووووووود


او...ایونهیوک بود....اووووووووف..منو بگیرین..از دست رفتمممممممم...سمن باورت میشه قلب ریخت یه دفعه؟

یاااااااا دجونو بدین دست من..تو غلط کردی..دلشو ببری؟کجا ببری؟

آقا من عرخیلی خیلی عر

آقا ادامه...ادامه ادامه....عرعر ادامه...عرعر ادامه^________________^

اوه شت....او ایونهیوک بود..این جمله به تنهایی به منو به فلان داد
ادامهههه....



عر:/
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
او..ایونهیوک بودیکی منو بیگیرهههه
پاسخ Thanatos : سحری آروووووووم باش نفس عمیق وارد ریه های خود بنما!
سلااااااااااام نه اروووووووم باش ای وووووووی
جدا؟!ببخشید ولی ذوق کردم!هیجان داشته پس!!!!!!!!!!عرررررررر ذوخخخخخخ
دجون یه چیز خوشگلی خورده نگران نباش خودم حالشو می گیرم!
خخخخخخخخخخ وای خدا از دست تو!به اون منطقه توریستی نرو
.
.
.
.
.
.
.
.
...گرفتمت!
parmida
چهارشنبه 21 مرداد 1394 04:53 ب.ظ
من بمیرم برا اشکای دونگهه ام...دجون بیشور...چرا اشکای پسرمو دراوردی؟
ووووییییی من قسمت بعدشو میخوام...من قسمت بعدشو میخوام..همین ک میخوام برم تو حس و حال ایونهه زرت تموم میشه...اخه این یعنی چی؟؟؟چرا انقدر با احساسات دختر مردم بازی میکنی؟؟؟؟؟؟
مرسی عزیززززززممممممم این قسمتشم محشر بودددددد
پاسخ Thanatos : خخخخخخخخ اصول داستان نویسی کرم ریخته تو تنم
شرمنده قسمت بعدی وسعی میکنم بیشتر بذارم ^^
دجون خر است چون
M.C
چهارشنبه 21 مرداد 1394 03:35 ب.ظ
اگه این همون مرضیه اس که من فک میکنم ...
یکی بزن تو سرش بگو هییییش
پاسخ Thanatos : منم مطمئن نیستم والا اگه بود چشم!!!
mino
چهارشنبه 21 مرداد 1394 12:50 ب.ظ
بمیرم برای دونگهه فک نمیکردم اینقدز هیوکو دوست داشته باشه . کیوهه دوس خخخخ .
ممنون
پاسخ Thanatos : خیلی میدوستتش!
خواهش عزیزم
*marziyeh*
چهارشنبه 21 مرداد 1394 12:46 ق.ظ
الان یکی دقیقا روشن کنه هیوک چیکاره است که اینقدر مهمه؟؟؟؟
خبببببببببب من فوضولیم گل کرده.

ماهییییییییییییییییییییی گریه نکننننننننننن


مرسییییییییی
پاسخ Thanatos : هیوووووووک.....نخوندی اولشو؟؟؟؟ عخش دونگهس و....
خواهشششششش
M.C
سه شنبه 20 مرداد 1394 10:32 ب.ظ
اخخخخخخخ اخخخخخخخخخخخ
نهههههههههههههههههههههههه
قلبممممممممممممممممممممممممممممممم
وووویهااااااای اومد تودهنم خببببببببببب...
وای وای وای وای وایییییییییییییییییییی....
مرتیکه کیثافط نمیبینی داره گریه میکنه ؟
ای ای ای میخواااام قسمت بعدووووووووو
پاسخ Thanatos : ای وووووییییییییی ارومممممم باااااش تیامییییییی
نمی بینه مرتیکه یابوی قاطر
چشممممم میذارممممم
Crystal
سه شنبه 20 مرداد 1394 10:29 ب.ظ
ای ووووووووووووووووووووووووووووووووی!!!!
خو ناراحن نباش دونگهه جونم :(((((
بچمووووو
اون دخترارو بفرس کنار سمنچیییین الان غیرتم زد بالااااااا....
یااااااا...وچوکید کنار بینم :|
پاسخ Thanatos : دونگهه ناراحته
دخترااااااا هعی بابا رو نرون کلا
Uzumaki Stella
سه شنبه 20 مرداد 1394 09:21 ب.ظ
چقدر خوب بوووود
خوب چیه عالییییی
خیلیییی توصیفاتم خوبههه
منتظر ادامش!!
پاسخ Thanatos : ممنوووووون عزیزم لطف داری ممنون که خوندی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo