تبلیغات
Be HaPpY - من اینجام...

We're All MAD Here

من اینجام...

نویسنده :Crystal Cullen
تاریخ:سه شنبه 16 تیر 1394-05:30 ب.ظ

دفترم را باز کردم...

دستی به صفحه ی خالی کشیدم...حالا چی بنویسم؟؟...سوالی بود که همیشه وقتی برگه ای سفید رو به رویم قرار میدادم....بهش فکر میکردم...در باره ی چه مینوشتم؟؟

نظری نداشتم...هیچ چیز برایم جالب نبود...دختری که ساعت ها در سکوت خودش فرو میرود یا در حال تماشای فیلم های مورد علاقه اش است...موضوعی ندارد برای نوشتن...جز سکوت...

کمی با خودکار بازی بازی کردم...بالاخره برروی کاغذ فرود آمد...اگر نبودم چی میشد؟؟...از سوال خودم خنده ام گرفت...اگر نبودم خب،نبودم دیگر...زیر لب گفتم...

اگه نبودی الان خیلی چیزای دیگه نبود...رو به برادرم برگشتم که پایین تخت نشسته بود و با لبخند نگاهم میکرد...خنده کنان نوشتم...خیلی چیزهای دیگری نبود...

حالا چه چیزهای نبود؟....نوشتم...

خنده کنان قلم را از من گرفت و نوشت...جیغ جیغ نبود...اخم کردم و خودکار دیگری برداشتم...بدجنس...

موهایم را بهم ریخت و نوشت...زودتر از موقعی که دکتر گفته بود بدنیا آمدی...

...

ادامه داد...مادر میگفت...روزی که قرار بود تو بدنیا بیایی...همه چیز براش مثل جهنم شده بود...

برای چی؟...هیچوقت چنین سوالی ذهنم را درگیر نکرده بود...خیلی مشتاق شده بودم...

نوشت...تو داشتی به دنیا میومدی...اگر یک روز دیرتر می آمدی...دیگه نبودی...دیگه خواهری نداشتم...

چشمان آبی رنگش لحظه ای برروی کلمات لغزیدند و چانه اش لرزید

نمیدانستم بخندم یا گریه کنم...نوشتم...آهان...

خنده کنان نوشت...وقتی به دنیا آمدی فقط یک سالم بود...چیزی یادم نیست...

سرم را پایین انداختم...جوابم را دریافت کرده بودم...اگر نبودم...دیگر برادرانی نداشتم که فکر کردن حتی به اسمشان مایه آرامشم باشد... پدر و مادری نداشتم که به آنها پناه ببرم...یا خواهرانی که در ناخوشی هایم همدمم باشند...دوستانی که با آنها خندیدن را تجربه کنم...

چرا سلما؟؟...نوشتم...

نگاهم کرد و نوشت...چرا نه؟...

شانه بالا انداختم و نوشتم...این همه اسم...

نوشت...فرهنگ لغت...برو نگاه کن...درک میکنی چرا پدر این اسم را رویت گذاشته...

به فرهنگ لغت سرخ رنگی که مقابلم در قفسه کتاب هایم بود خیره شدم...

وقتی به خودم آمده بودم که دست خط درشت برادرم مقابلم بود...تو اینجای،اینجا باش...

از اتاق بیرون رفته بود...لبخندی زدم و زیرش نوشتم...من اینجام...چقدر خوبه که اینجام....باوجود همه خوبی های و بدی ها...زشتی ها و زیبایی ها...من اینجام...

دفترم را بستم و کنار گذاشتم...

نمیخواستم به یک لحظه نبودنم فکر کنم...یا حتی یک لحظه بودن در جای کسی دیگر...همه چیز خوب بود...

آرام چشمانم را بستم...



نوع مطلب : Introduction 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
How much does it cost for leg lengthening?
پنجشنبه 16 شهریور 1396 03:21 ب.ظ
Superb post however , I was wanting to know if you could
write a litte more on this subject? I'd be very grateful if you could elaborate a little bit more.
Bless you!
http://enrique9cleveland00.jimdo.com/
چهارشنبه 18 مرداد 1396 10:56 ق.ظ
Very rapidly this website will be famous among all blog viewers, due to it's good articles
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 04:49 ق.ظ
Hello there, I discovered your site by way of Google
even as searching for a related matter, your web site
got here up, it seems to be good. I have bookmarked it in my google bookmarks.

Hi there, simply became alert to your blog through Google, and found that it is truly
informative. I'm gonna be careful for brussels.

I'll appreciate in the event you proceed this in future.
A lot of other folks shall be benefited from your writing.
Cheers!
M.C
چهارشنبه 17 تیر 1394 10:50 ب.ظ
عالی بود سلمایی ^^
پاسخ Crystal Cullen : تچکر میشهههههههه
jasmine(سمن چو)
چهارشنبه 17 تیر 1394 09:56 ب.ظ
واس سلما نابودم کردی...خیلی قشنگ بود واقعا باقلبم بازی کرد...
پاسخ Crystal Cullen : واقعنیییی؟؟
خوشحالم خوشت اومده
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo