تبلیغات
Be HaPpY - (3)The Wall

We're All MAD Here

(3)The Wall

نویسنده :Crystal Cullen
تاریخ:جمعه 23 مرداد 1394-06:08 ب.ظ

خب اومدیم داستان برادر رو آپ کنیم بدویم بریم سر درسمون ^-^
نظرا یادتون نره هاااا 
با تچکر از همه 

آلیس از جا بلند شد و درحالی که دستگاه مانورش را برروی دوشش انداخته بود از میزو دور شد.میزو آهی کشید و به کتابش و سطرهایش خیره شد.نمیدانست که چه میخواند،چشمانش فقط برروی سطرها میلغزیدند ولی فکرش جای دیگری بود. هیچوقت فکرش را نمیکرد که اینطور از خانواده اش دوباره جدا شود.

خانواده ی اصلی میزو در طی حمله ی یک تیتان جانشان را از دست داده بودند و خواهر بزرگ تر میزو درحالی که نیمه جا بود،او را به یکی از سربازان محافظ دیوار سپرد،آن سرباز پیکسی بود که در آن زمان سرگروه یکی از سرشناس ترین تیم های محافظت از دیوار بود،پیکسی میزوی کوچک را با خود به داخل دیوار برد و او را به دست خانواده ایشین سپرد تا او را بزرگ کنند و از آن پس خانم و آقای ایشین پدر و مادر و دومینیک برادرش شد اما با بزرگ شدن دومینیک و میزو این واقعیت تغییر پیدا کرد و دومینیک روز به روز خشن تر و دور تر از میزو میشد و با این حال میزو باهم به دنبال برادرش بود،یقین داشت که او جایی در همین دیوار ها بود و به هر قیمیتی که شده او را پیدا خواهد کرد.

از سوی دیگر آلیس،فشارهای طی این مدت دیگر برایش توانی نگذاشته بود،با این وجود برای خاطر دوستانش همچنان ایستاده بود و  به آن ها برای پیشرفت روحیه میداد.خشمش و کینه اش نسبت به تیتان ها از او یک سرباز تمام عیار ساخته بود به طوری که خیلی ها اسمش را میشناختند.

(فردای آن روز)

آفتاب کم کم از پشت درختان سر به فلک کشیده بیرون زد و دیوار های خاکستری را روشن ساخت،سربازها یکی پس از دیگری از خوابگاه هایشان بیرون آمدند،هنوز آثار خواب آلودگی در چهره هایشان پیدا بود و عده ای دیگر خودشان را به چپ و راست میکشیدند تا کمی سرحال بیایند.

تهانو از تخت پایین پرید و به سمت دستشویی دوید تا آبی به سر و صورتش بزند،سپس میزو و آلیس از جا بلند شدند،تهانو آنقدر هیجان زده بود که حواسش به اطراف نبود و چندین هم اتاقی خواب الودیش را زمین انداخت،آن ها هم درحالی که غرغر میکردند از جا بلند شدند.

میزو به سمت کمدش رفت و لباس هایش را از آن بیرون آورد،به سمت رختکن رفت و آن ها را عوض کرد و سپس آلیس و تهانو رفتند.تهانو متوجه استرس میزو شده بود،جلو رفت و گفت:«چی شده؟»

میزو سر تکان داد و موهایش را بالای سرش جمع کرد و گفت:«استرس بدی دارم،تهانو یه جوریم!»

اخم های تهانو در هم رفت و گفت:«نگران نباش میزو!»

آلیس از رختکن بیرون آمد،از چهره اش چیزی تشخیص داده نمیشد،گفت:«میرم دستگاهم رو چک کنم!»

تهانو آهی کشید و گفت:«میرم دنبالش،معلومه اصلا اعصاب نداره!!»

میزو سرتکان داد و گفت:«آره...مشخصه، برو آرومش کن!»

میزو طبق روال همیشگی که سرحال ترین بینشان بود اصلا حال و روز خوبی نداشت،حس میکرد اتفاق خاص یا بدی در حال رخ دادن است،میخواست بداند که چه اتفاقی قرار بود به وقوع بپیوندد اما نمیدانست،دانشش پاسخگو نبود.

از جا بلند شد و از خوابگاه بیرون رفت،هوای صبحگاهی کمی او را از آن حال و هوا بیرون آورد ولی باهم بوی خطر را حس میکرد،چیزی تا عمق وجودش را میسوزاند.چشمانش را با دست هایش پوشاند و گفت:«هیچی نیست،اروم باش...آروم باش!!!»                        به سمت محل قرار دادن دستگاه ها رفت تا دستگاه مانورش را بردارد،کت خاکی رنگش را به تن کرد و چکمه هایش را چک کرد تا  محکم بسته شده باشند و به راه افتاد.

آلیس و تهانو را دید که به سمت محل تشکیل صف ها میرفتند.آهی کشید و وارد اتاق شد.دختری هم قد و قواره خودش دید، دختر چهره ی آرامی داشت.انگار که اتفاق خاصی نخواهد افتاد.میزو پرسید:«تو هیجان نداری؟؟»

دختر پاسخ داد:«هوم؟؟واسه چی؟مام مثل اون یکی سربازا...میریم که بمیریم!»

میزو با وحشت نگاهش کرد و من من جواب داد:«آم...خب...حتما که ...قرار نیست بمیریم درست نمیگم؟»

دختر با خشمی که حالا جایگزین آرامش قبلی شده بود گفت:«تو چی فکر کردی وقتی اومدی تو ارتش؟؟؟ ببینم تو اصلا با این قیافه ی معصومت واسه چی اینجایی؟ارتش جای همچین آدمایی نیست...بهتره زودتر بری قبل ازین که یکی از اون تیتان ها صورتت رو متلاشی کنه!»

میزو قدمی عقب گذاشت،حس کرد اشک هایش درحال سرازیر شدن هستند،به سرعت دستگاه مانورش را به دور کمر و پاهایش متصل کرد و از اتاقک بیرون دوید.فکرش را نمیکرد کسی به خاطر چهره اش اینطور به او بگوید.زیر لب گفت:«من فقط... میخوام برادرم رو پیدا کنم!»

اشک هایش دیگر بی اختیار سرازیر شدند،خودش را بغل کرد تا مانع از لرزش بدنش شود،همان لحظه صدای از پشت سرش آمد:«زیاد بهش اهمیت نده اون همینطوریه!»

برگشت و به پسر قد بلندی که مو و چشمان طلایی رنگی داشت نگاه کرد،پسر بسیاربلند تر از او بود و پوستی گندمی داشت،پرسید:« حالت خوبه؟؟»

میزو سرتکان داد و اشک هایش را پاک کرد و گفت:«اوهوم!»

پسر لبخندی زد و گفت:«ولش کن اون همیشه اینطوریه.خیلی خب بیا بریم،الان دیگه فرمانده ها میرسن!!»

میزو لبخندی زد و هردو باهم به سمت صف ها رفتند،پشت سر تهانو و کنار آلیس ایستاد.آلیس از گوشه ی چشم نگاهی به صورتش انداخت و گفت:«چی شده؟باز کی بهت حرف زده؟؟؟»

چشمان میزو از تعجب و وحشت گرد شد،دوست نداشت آلیس قبل ازینکه گروهبندی شوند خرابکاری به بار بیاورد.خنده کنان دستانش را تکان داد و گفت:«هیچی،هیچی!»

تهانو گفت:«بعد از گروهبندی مشخص میشه هیچی هیچی!»

میزو حرفی نزد و سرش را پایین انداخت.نمیخواست دوستانش را ناراحت یا نگران ببیند،صدای فرمانده آمد،همه شان ادای احترام کردند و در همان حالت باقی ماندند.

-حتما همتون میدونید ورود به ارتش به چه معنیه...            

همه هماهنگ باهم گفتم:«بله قربان!»

-خوبه...همتون میدونید که زندگی بشریت به شماها وابسته است و این تمرینات شماس که باعث میشه ازتون یک سرباز خوب یا یک سرباز به درد نخور بسازه...

سکوت کرد،از هیچکس صدایی بلند نمیشد و فقط صدای باد بود که در رفت و آمد بود،فرمانده نفس عمیقی کشید و گفت:« حالا همه جمع شدیم تا تعدادی از شماهارو جدا کنیم و به گروه های جداگونه برای خدمت بفرستیم و باید اینو بگم که از قبل انتخاب شدید...با توجه به توانایی هاتون!»

میزو با نگرانی به آلیس نگاه کرد و الیس لبخندی زد.نمیخواست استرسش را نشان بدهد چراکه اینطور میزو بیش از قبل استرس خواهد گرفت.

-حالا لحظه ای که خیلی از شماها منتظرش بودید فرا رسیده.

همه چیز در سکوت فرو رفته بود،هیچکس حتی جرعت نفس کشیدن نداشت.این تصمیم گیری توسط فرماندهان برای خیلی از سربازان حکم مرگ و زندگی را داشت.خیلی ها آرزوی ورود به دسته ی سه گانه بود و اگر واردش نمیشدند زندگی دیگر برایشان معنایی نداشت،بیشتر آنها میخواستند وارد پلیس ارتش یا دسته ی جست و جو بروند،جای سربازان خبره.

میزو زیر لب گفت:«چرا زودتر تموم نمیشه!»

جوی عذاب آور بود و هیچکس نمیخواست برای مدت زمان طولانی در این فضا باشد،هرکدام میخواستند هرچه زودتر خلاص شوند.



نوع مطلب : The Wall  FanFiction 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
What do you do when your Achilles tendon hurts?
سه شنبه 28 شهریور 1396 02:20 ق.ظ
Hi there to every single one, it's in fact a good for me to go to see this web site, it includes precious
Information.
How long does it take to recover from Achilles injury?
دوشنبه 30 مرداد 1396 11:06 ق.ظ
There is definately a lot to find out about this issue.
I really like all the points you made.
Foot Pain
شنبه 14 مرداد 1396 01:12 ب.ظ
I like the helpful info you provide in your articles.
I'll bookmark your weblog and check again here regularly.
I'm quite sure I'll learn many new stuff right here!
Best of luck for the next!
manicure
سه شنبه 15 فروردین 1396 02:49 ق.ظ
Hey just wanted to give you a brief heads up and let you
know a few of the pictures aren't loading correctly. I'm not sure why
but I think its a linking issue. I've tried it in two different internet browsers and both
show the same outcome.
manicure
یکشنبه 13 فروردین 1396 09:49 ق.ظ
Today, I went to the beach with my children. I found a
sea shell and gave it to my 4 year old daughter and said "You can hear the ocean if you put this to your ear."
She placed the shell to her ear and screamed. There was a hermit crab inside
and it pinched her ear. She never wants to go back!
LoL I know this is entirely off topic but I had to tell someone!
BHW
جمعه 11 فروردین 1396 02:30 ق.ظ
Hello everyone, it's my first visit at this site, and paragraph is genuinely fruitful designed for me, keep up posting these articles.
M.C
سه شنبه 27 مرداد 1394 12:45 ق.ظ
من عاشقه این فیکه ام میدونستی؟
کلا فیکی که با کتک نوشته شده باشه خوندنش خیلی کیف داره
ذوووووووووووووووووووووووووووووووخ
جییییییییییییییییییییییییییییییع
چرا من حال میکنم دوباره میخونم؟ 0-0
پاسخ Crystal Cullen : دارم مشاهده میکنم :)))))))))
کلا پدر و دختر لنگه همین...کپی برابر اصلید
والا باید از خودت بپرسم
jasmine(سمن چو)
دوشنبه 26 مرداد 1394 07:00 ب.ظ
ای ووووووووووووووی سلماااااااااااااا
ااااااا خو موندم تو خماری کههههه بذارش زودتر پلیز
ولیییییی خیلییییییی خفن بودددد استوروز وهیجان مرا در خود بلعید 0_0
دست داداشت هم ندرده دست تو هم طلا
پاسخ Crystal Cullen : نمووون نموووون میذارم زود
خخخخ استوروووووزززززززز...
دست شما درد نکنه که میخونی ^-^
A.s
جمعه 23 مرداد 1394 07:28 ب.ظ
عرررررررررررررررر....خیلی عالی بود

خیلی خیلی خیلی خوب بود...

بهش بگو زودتر بنویسه خب:/یکی نیست به خودم بگه البته^^

شدیدا مشتاقم ببینم بقیش چی میشه=)

تشکر
پاسخ Crystal Cullen : تشکر میشه ^-^
حالا اون یکی فیکه مونده :))))))))
گویا قراره طنز باشه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo