تبلیغات
Be HaPpY - CAN you talk?part5

We're All MAD Here

CAN you talk?part5

نویسنده :B_ Rabbit
تاریخ:جمعه 23 مرداد 1394-07:06 ب.ظ


درود

خوب سرتونو درد نیارم..شرمنده که یک هفته طول کشید و اینا...

امیدوارم خوشتون بیاد...شاید باورتون نشه...ولی سر نوشتن یه تیکش..از ترس هی پشت سرمو نگاه می کردم:|

توماس هراسان در حالی که اطراف را نگاه میکرد با وجود درد سختی که در دستش داشت، زخم های لیز را بست.عرق پیشانی اش را با لباسش پاک وخودش را روی صندلی  رها کرد.سرش را میان دستانش گرفت و سعی میکرد راهی پیدا کرده تا گریه های لیز را متوقف کند.با وجود اینکه درد داشت سعی میکرد به رویش نیاورد تا لیز بیشتر از این نترسد.

لیز اطراف پذیرایی را نگاه و اشک هایش را پاک کرد.


-توماس...چکار کنیم؟من نمیفهمم..چی شده؟


توماس سرش را بالا آورد و با چشم هایی که از خستگی قرمز شده بودند به نیم رخ گریان لیز نگاه کرد.دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید اما با صدای نفس کشیدن شخصی سریعا آن را بست.تمام حواسش را به کار برد.جرئت نداشت پشت سرش را نگاه کند.صدای نفس کشیدن ها تند تر شد و آن قدر نزدیک که توماس می توانست سرمای ناشی از آن هارا روی گردنش حس کند.آرام زمزمه کرد«لیز»


لیز به سرعت سرش را طرف توماس برگرداند و با دیدن جای خالی او از جایش پرید.بدون فکر فریاد زد.


-توماس؟؟..


گریه کنان خودش را به دیوار چسباند و اطراف را نگاه کرد.


-خدای من..توماس ...تومــــــــاس...


دست بچگانه ای از پشت شروع به نوازش کردن موهایش کرد.ضربان قلب لیز بالا زد.آهسته، سنگین و محکم به قفسه ی سینه اش ضربه می زد.زمان برای او متوقف شده بود.چشم هایش تار می دیدند.از شدت ترس بدنش یخ بسته بود.توانایی جیغ کشیدن و یا دویدن را نداشت.از پشت به دیوار تکیه داده بود و دقیقا از پشت سرش شخصی اورا نوازش میکرد.با زمزمه ای در گوشش«مامان»تلنگری به او زده شد و با فریادی گوش خراش از دیوار فاصله گرفت و بدون اینکه پشت سرش را نگاه کند  شروع به دویدن کرد.صدای دویدن شخصی را پشت سرش می شنید.جرئت نداشت پشت سرش را ببیند.


خودش را به راهرو رساند و وارد آن شد.با  ظاهر شدن ناگهانیه چهره ی آلیس مقابلش فریادی کشید و روی زمین افتاد.بغض به گلویش چنگ می زد.بالای سرش را نگاه کرد.هیچ کس نبود.پشت سرش را نگاه کرد.خودش را روی زمین کشید و به دیوار تکیه داد.میخواست تا جایی که حنجره اش اجازه می دهد زجه بزند اما به جایش تنها با دستانش دهانش را پوشاند و ناله های خفیفی از خود سر داد.اشک ها بدون اختیار پایین می ریختند.


با شندین صدایی از انتهای راهرو سرش سریع به آن سمت برگشت.آلیس با آن لباس سفید زیبایش در حالی که جای جای آن را لک خون پوشانده بود.آرام آرام به سمتش قدم بر می داشت.صورتش جدی و بدون احساس بود.موهایش شلخته اطراف صورتش پخش بودند.ریشه ی موهای طلایی زیبایش اش به خاکستری می زد.چشم چپش متورم و قرمز بود و مایع زرد رنگی از آن بیرون می زد.لیز پیراهنش را چنگ زد و خودش را به سمت جهت مخالف حرکت آلیس روی زمین کشید.دهان آلیس باز شد و با صدای ظریف و بچگانه ی سابقش گفت:

-مامان...


و لیز چقدر در این صدای گرم آلیس احساس امنیت را حس می کرد.لب های آلیس به لبخندی باز شدند و با صدای بم و مردانه ای بارها پشت سرهم تکرار میکرد.


-مامان....مامان.....مامان...

لیز به پاهایش ملتسمانه فرمان می داد.با هر زوری که بود بلند شد و به سمت راه پله های طبقه ی دوم دوید.خودش را بالا کشید و در حالی که نفس نفس می زد.سعی میکرد نسبت به صدای آلیس بی توجه باشد.

-مامان....مامان....مامان...


این صدای بم و خشک از حد تحمل او فراتر بود.این صدا روح و قلبش را خراش می داد.پاهایش را سست میکرد و ترس را بیشتر از قبل در دلش می انداخت.همان جا روی پله ها نشست و گوش هایش را گرفت.با التماس فریاد می زد.

-بس کن...بس کن...بس کن....


چند ثانیه ای گوش هایش را گرفت.با فرض اینکه دیگر صدایی نمی اید دست هایش را برداشت و پایین پله هارا نگاه کرد.برگشت تا دوباره بالا برود.آلیس ناگهان جلویش ظاهر شد و جیغ کشان گفت:

-

MoM

لیز تعادلش را از دست داد و افتاد.روی پله ها غلت زد تا اینکه سرش به لبه ی یکی از پله ها اصابت کرد و بیهوش روی زمین افتاد.آلیس آرام کنار او نشست و لبخند زنان موهایش را نوازش و شعر کودکانه اش را زمزمه کرد.

-یه روز اقا خرگوشه...


از پیشانی ضرب دیده ی لیز خون گرم و سرخ بیرون می زد.انگشتان آلیس آرام به سمت خون حرکت کردند.انگشت هایش را با خون لیز رنگی کرد و آرام در دهانش گذاشت.با صدای فریاد توماس از طبقه ی بالا بلند شد و سوت زنان در حالی که سعی میکرد حرکات بچگانه ی آلیس را تقلید کند، از پله ها لی لی کنان بالا رفت.



 



نوع مطلب : Can You Talk?  Stories 
دنبالک ها: پارت1  پارت2  پارت3  پارت4 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
What is a heel lift?
دوشنبه 30 مرداد 1396 05:03 ب.ظ
I need to to thank you for this great read!! I definitely
loved every bit of it. I have you bookmarked to look at new stuff you post…
What makes you grow taller during puberty?
یکشنبه 15 مرداد 1396 12:25 ق.ظ
fantastic issues altogether, you simply won a emblem new reader.
What would you suggest about your put up that you simply
made some days ago? Any positive?
http://obduliaykm.mihanblog.com/
شنبه 10 تیر 1396 06:47 ق.ظ
It's very easy to find out any topic on web as compared to books, as I found this piece of writing at this website.
karren46.soup.io
سه شنبه 6 تیر 1396 07:35 ب.ظ
Asking questions are genuinely pleasant thing
if you are not understanding something completely, however
this post gives fastidious understanding yet.
BHW
پنجشنبه 31 فروردین 1396 11:43 ب.ظ
Woah! I'm really enjoying the template/theme of this blog.
It's simple, yet effective. A lot of times it's tough to get that "perfect balance" between usability and visual appearance.
I must say you've done a superb job with this.

Also, the blog loads super fast for me on Chrome.
Outstanding Blog!
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 08:18 ب.ظ
hello!,I like your writing so much! proportion we be in contact extra approximately
your article on AOL? I require an expert on this area to solve my
problem. Maybe that is you! Looking ahead to peer you.
manicure
سه شنبه 15 فروردین 1396 09:03 ق.ظ
Woah! I'm really loving the template/theme of this site.
It's simple, yet effective. A lot of times it's difficult to get that "perfect balance" between superb usability and appearance.
I must say you have done a amazing job with this.
In addition, the blog loads super fast for me on Firefox.

Superb Blog!
BHW
جمعه 11 فروردین 1396 02:41 ب.ظ
Write more, thats all I have to say. Literally, it seems as though you relied on the video to make your point.
You clearly know what youre talking about, why waste
your intelligence on just posting videos to your weblog when you could be giving us something enlightening to read?
M.C
سه شنبه 27 مرداد 1394 12:44 ق.ظ
عر عر عررررررررر
من ترررررررررررررررررررررررررس
وووهااااااااااااای
هیییییییییییییییییییییییییع
جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییع
بقیشوووووووو باس بزارمممممممممممم
ووهااااااااااااای
پاسخ B_ Rabbit :

ببینم چه میکنی...یوهاهاهاهاهاها
jasmine(سمن چو)
دوشنبه 26 مرداد 1394 06:34 ب.ظ
یا خدای شیووووووووون نجات بده منووووووو
خیلیییییییییییییییییی خوبهههههههه من عااااااااشق داستانای ترسناکممممممممممم عرررررر
عالیییییییییییییییییی بوددددددددد
ادومه ادومه
پاسخ B_ Rabbit : باوشه باوشه^_^

امیدوارم اونطور که میخواستم ترسناک شده باشه:/
Crystal
شنبه 24 مرداد 1394 11:40 ب.ظ
واااااااااااهاهاهاهااااایییییی
عالیییییییییییییییییییییییی
پاسخ B_ Rabbit : ^^مرسینگو
parmida
شنبه 24 مرداد 1394 12:57 ق.ظ
هاااااااان؟؟؟؟؟؟؟؟؟الان دقیقا چ اتفاقی افتاد؟توماس چطور یهو غیبش زد؟؟؟؟ووووییییی این قسمتش خیلی ترسناک بود!!!!!!!!!!!!!
مرسی عززززییییززززمممم
پاسخ B_ Rabbit : ^^
غیب شدن توماس کاره آلیسه...یا همون بی رابیته خودمون...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo