تبلیغات
Be HaPpY - super snow white4

We're All MAD Here

super snow white4

نویسنده :B_ Rabbit
تاریخ:جمعه 23 مرداد 1394-08:17 ب.ظ

درود:/

اینم از پارت چهارم...کم شده و به طرز عجیبی حس میکنم افتضاح شده:|

بروید ادامه:/



 

با سردرد عجیبی از خواب بیدار شد.دستی به موهایش کشید و نیمه هشیار روی تخت نشست.همانطور که خمیازه می کشید و در عجب بود که چرا فرانک صبح خروس خون با نعره اش اورا از خواب بیدار نکرده است از تخت پایین پرید.جنگلی را به خاطر می آورد.دستی به پیشانی اش کشید.یک خواب آشفته ی دیگر؟"دین وینچستر"پوزخندی زد و بازویش را خواراند.در خوابش دین وینچستر را دیده بود؟این دیگر خیلی مسخره بود."سفید برفی"ناخواسته زیر خنده زد و به طرف دستشویی رفت.او و دین وارد داستان سفید برفی شده بودند؟داستانی به شدت کلیشه ای و مزحک؛ با فرض بر اینکه در سرویس بهداشتی اتاقش باز است گیج و منگ جلو رفت و محکم به دیوار برخورد کرد.

فحشی زیر لب دادو پیشانی اش را از درد گرفت.«خدا بخواد کورم دارم میشم»این را در ذهنش گفت و در حالی که هنوز هشیاری کاملش را به دست نیاورده بود و تار می دید سعی کرد دنبال در بگردد.زمانی که در جست و جویش شکست خورد، به مدت چند ثانیه ایستاد تا خمیازه ی دومش را بکشد.ناگهان چشم هایش گشاد شدند و دیوار سفید مقابلش را نگاه کرد.

-..من مطمعنم دستشویی اینجا بود..

برگشت و اطراف را نگاه کرد.با دیدن فضای اطرافش تقریبا فریاد کشید.

-یا مسیح...همش راست بود؟

یک اتاق مربعی شکل با تختی سلطنتی در وسطش، پنجره ای بزرگ در سمت راستش به همراه آیینه ای بزرگ و مستطیل شکل و کمدی چوبی در دو طرف تخت.به سمت پنجره دوید.حین دویدن به پاهایش و لباس خواب سفید و بلندی که تنش بود نگاه کرد.

-شوخیتون گرفته؟دوربین مخفیه؟اینجا چه خبره؟

از پنجره بیرون را نگاه کرد و زبانش بند آمد.تا چشم کار میکرد درخت و سبزه و قصر های کوچک و بزرگ دیده می شد.کالسکه ها در رفت و امد ومردم با لباس های عجیب و غریب در جنب و جوش بودند.نورا وحشت زده برگشت و به طرف آیینه رفت.«یا شایدم فقط من دیوانه شدم»

خودش را در آیینه دید زد.حدااقل قیافه اش تغییر نکرده بود.عصبی خندید و با خودش گفت«فرانک دیوانه..آخرش منو دیوانه کردی...توهم فانتزی زدم»روی تخت نشست و سرش را میان دستانش گرفت.

-حالا چه غلطی بکنم...چه غلـــــطی....

در اتاقش بعد از تقه های کوتاهی باز شد و زنی تقریبا میانسال وارد شد.موهایش را بالای سرش جمع کرده بود.شیک و رسمی لباس پوشیده بود.یک پیراهن بلند مشکی رنگ با دامنی چین دار، در حالی که لباسی در دستانش داشت تعظیمی کرد و با گشاده رویی گفت:
-صبح بخیر پرنسس...

 

نورا همچو جن زده ها جیغی کشید و عقب رفت.

-یا مریم مقدس...پرنسس؟؟

زن میانسال با لبخند به او نگاه کرد.انگار که جیغ های پرنسس اتفاق جدیدی نیستند.لباس را گوشه ای آویزان کرد و شروع به حرف زدن کرد.

-امشب..برای شما شبه سرنوشت سازیه..امیدوارم شاهزادتون سوار بر اسب سفید پیداش بشه...

و ریز ریز خندید.در اتاق برای بار دوم باز شد و زن جوانی همراه با سینی غذا وارد شد.این هم مانند زن میانسال لباس به تن کرده بود.بالبخند سینی را جلوی نورا گذاشت و بعد از گفتن«بعد از صبحانه مزاحمتون میشیم»همراه با زن میانسال از اتاق خارج شدند.

نورا گیج به در بسته خیره شد.در حالی که با خودش فکر میکرد اگر آن عجوزه را ببیند چطور حالش را سر جایش بیاورد تکه نانی را از سینی برداشت و با حرص گاز زد.بعد از تست مزه ی نان نظرش صد و هشتاد درجه تغییر کرد و همچو قحطی زده ها به محتویات سینی حمله ور شد.

**

-هی اسمت چیه؟

دختر جوان در حالی که تعجبش را از طرز حرف زدن نورا در صورتش نشان می داد،گفت:

-ایزابلا..

نورا لبخندی زد و بعد از گفتن «اسم قشنگیه»روی صندلی مقابل آیینه نشست.بعد از خوردن صبحانه پیرزن که نامش مریلا بود وارد اتاق شد و بعد از یک سخنرانی طول دراز راجب آداب جشن امشب و درد آوردن سر نورا بالاخره  اتاق را ترک کرده بود و آماده کردن"پرنسس" را به دست ایزابلا سپرده بود.نورا همانطور که کلمه ی پرنسس را در ذهنش تکرار می کرد در آیینه به چهره اش نگاه کرد.موهای بلند مشکی رنگی داشت که به طرز عجیبی موج داشتند و هیچ وقت صاف نمی شدند، یا شاید هم فقط نورا سعی نمیکرد آن هارا صاف کند یا شاید هم هیچ وقت حوصله ی درست شانه زدنشان را نداشت.برای همین ایزابلا با تقلا سعی میکرد آن هارا شانه بزند . نورا در آیینه با دیدن قیافه ی تلاشگر بلا خندید و در مقابل صورت پرسشگر او تنها شانه هایش را بالا انداخت.

آن طور که از صبحت های مریلا متوجه شده بود.جشن امشب برای او برگزار می شد.شاهزادگان جوان از سرتاسر جهان دعوت شده بودند تا دل پرنسس جوان را ببرند و اگر بخت یارشان باشد با او ازدواج کنند.

حواسش را جمع لباسی که قرار بود امشب بپوشد کرد.یک لباس به رنگ قرمز که از قسمت بالا تنه تنگ بود و از کمر به پایین پف می کرد.نورا هیچ وقت دامن یا چیزی مانند آن را نپوشیده بود.بی تفاوت شانه هاش را بالا انداخت.همیشه بار اولی وجود دارد.

**



نوع مطلب : super snow white  FanFiction 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
feet issues
شنبه 18 شهریور 1396 11:39 ق.ظ
I have been surfing online more than 3 hours today, yet I never found any interesting article like
yours. It's pretty worth enough for me. In my
view, if all web owners and bloggers made good content as you did, the net will be much more useful than ever before.
Can exercise increase your height?
دوشنبه 30 مرداد 1396 04:23 ب.ظ
Its like you learn my thoughts! You seem to grasp so much approximately this, like you wrote the
book in it or something. I believe that you simply could do with some p.c.
to power the message home a little bit, however instead of that, that is fantastic blog.
A great read. I will certainly be back.
Can you lose weight by doing yoga?
سه شنبه 17 مرداد 1396 11:05 ق.ظ
I’m not that much of a internet reader to be
honest but your sites really nice, keep it up!
I'll go ahead and bookmark your site to come back later.
All the best
Do compression socks help with Achilles tendonitis?
جمعه 13 مرداد 1396 09:59 ب.ظ
Great work! This is the type of information that are supposed to be shared across the net.

Disgrace on the search engines for not positioning this
publish higher! Come on over and talk over with my web site .

Thank you =)
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 02:11 ب.ظ
I love what you guys are up too. Such clever work and coverage!
Keep up the good works guys I've incorporated you guys to my personal blogroll.
sogol
یکشنبه 6 دی 1394 10:24 ب.ظ
سلام
خسته نباشید
شما دیگه این فن فیکشن رو ادامه نمیدین؟؟
M.C
سه شنبه 27 مرداد 1394 12:43 ق.ظ
ووووهاااای ترکیدم
عاشق این دخترم مننننن
فک کن دین سوار بر اسب سفید
بقیشو بزااااااااااار
پاسخ B_ Rabbit : فک کن؟؟؟؟؟؟دین مگه میتونه سوار چیزه دیگه ای به جز جیگرش بشه:دی

بقیشو میزاااااااااااارم^^
jasmine(سمن چو)
دوشنبه 26 مرداد 1394 06:41 ب.ظ
برو باباااااااااااااا به این خوبی
سحر وسط داستان چرا قطعوندیش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ادامشو زودی بذار که خیلی هم عالیهههههههههه
بدبخت نورا...دلم واسش میسوزه
پاسخ B_ Rabbit : اوووووووووووووووکی^^باقیش رو زودی میزارم...
تازه کجاشو دیدی:(موجود بدبختیه:(
Crystal
یکشنبه 25 مرداد 1394 11:33 ق.ظ
ای وووویییییییی...خو چه خبره؟؟ :|
چــــــــی شد؟؟؟
بدو بقیه ارو بزااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار
پاسخ B_ Rabbit : ^____^
توی پارت بعدی مشخص میشه دقیق چه خبره^^اوووووکی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo