تبلیغات
Be HaPpY - مهمان ناخوانده 9

We're All MAD Here

مهمان ناخوانده 9

نویسنده :Thanatos
تاریخ:دوشنبه 26 مرداد 1394-10:23 ب.ظ

سلینگگگگگ خدمت شوما دوستان..عه عه بچه ها اگه یه موقعی کفشی صندلی دستتونه به زمین بگذارید با هم صحبت خواهیم کرد!
جاتون خالی رفتیم رشت به مدت دو روز واسه همین نشد واستون بذارم فیکو...عاغا چشتون روز بد نبینه هوا اون قدر گرم وشرجی بود که حس خفگی بهمون دست میداد.من وبابام گوله گوله از ثانیه ی اول که پامون رو از در هتل میذاشتیم بیرون عرق می ریختیم :|
خدا نصیب گرگ بیابون نکنه اون هوا رو که بد رقمه رو اعصاب آدم یورتمه میره...خب غرض از صحبت ها خواستم دلیل نذاشتن پارت رو بدونین وخواهشا به دل نگیرین شرمنده...اینم ازاین پارت باید فردا میذاشتم ولی فردا وقت نمیشه کامپیوتر رو روشن کنم بنابراین امشب میذارمش و تا شنبه مارو به خیر و شما رو به سلامت امیدوارم مورد پسندتون واقع بشه...
پ.س:جول ها مراقب باشین...یه شکلاتی چیزی بغل دستتون باشه پس نیفتین بدبخت میشم من :|




زندگی همیشه عجیب است...فرازها ونشیب هایی دارد که نمی دانی باید با هرکدام چه طور تا کنی!همیشه این طور است و تا می آیی به آن ها عادت کنی با تغییر دوباره اشان کلافه ات می کنند!این بارهم دوباره یکی از همان اتفاقات بود...دیدن ایونهیوک آن هم از نزدیک در واقعیت...برای دونگهه سنگین بود.آن قدر سنگین که باورش نمی شد وحس می کرد در خوابی شیرین به سر می برد.خوابی که علاقه ای به بیدار شدن از آن نداشت!...

به سختی چشمانش را از چشمان مست کننده ی پسر مقابلش گرفت وسعی کرد لرزش بدنش را کنترل کند...سعی می کرد با کشیدن نفس های عمیق تپش های دیوانه کننده ی قلبش را مهار کند.خواب بود!این تنها جمله ای بود که به ذهنش می رسید...دوباره سرش را بالا آورد و بادیدن لباس ها وعینک روی میز مقابل ایونهیوک به فکر فرو رفت وحالت متفکری به خود گرفت وبا فهمیدن اینکه ایونهیوک همان پسری بود که در سالن به او خورده بود نفسش بند آمد!آب دهنش را به سختی قورت داد وبه سمت کیوهیون برگشت.کیوهیون با نگرانی او را نگاه می کرد ومنتظر عکس العملی از جانب دونگهه بود.با دیدن رنگ گچ مانند دونگهه دلش فرو ریخت...بازوانش را در دستش فشرد و با نگرانی مشهود در صدایش گفت:«هائه آروم باش خواهشا...اگه حالت بده برو بیرون من هستم...»

دونگهه با آرامشی وحشتناک به سمتش برگشت وبا چشمانی که برق اشک در آن ها مشهود بود زمزمه کرد:«نه کیو!باید باشم...خودت میدونی که؟!» و با قدم هایی آرام ولرزان مستقیم به سمت ایونهیوک قدم برداشت!زمانی که به او رسید خیلی آرام در حدی که دونفر آن ها متوجه شدند زمزمه کرد:«متاسفم آقای لی بابت برخوردم داخل سالن...زیاد....زیاد حالم مساعد نبود!!!» و سعی کرد مانند هرشب زمان سرویس دادن سرش را پایین بیندازد ولی انگار قلبش با مغزش هم صدا و یک دل نبود!هرچه کرد نشد که نشد!سرش ناخودآگاه به سمت بالا کشیده شد ومنتظر در چشم های آرام ایونهیوک خیره شد.دقایق به سختی سپری می شدند و گویی خیال پایان نداشتند...!

زمانی که برای دونگهه طاقت فرسا بود برای ایونهیوک هیچ معنایی نداشت.ذاتا هیچ چیز برایش معنایی نداشت!سرش را به آرامی به سمت دونگهه چرخاند وبدون هیچ حسی او را نگاه کرد...دونگهه با همین نگاه نه چندان گرم تمام تنش قلب شد و قلبش در جایی نزدیک دهانش شروع به تپیدن کرد.پاهایش ست تر از قبل شدند و او به سختی خودش را نگه داشته بود تا همان جا بر روی زمین نیفتد...پوزخند تمسخرآمیز ایونهیوک تمامی امیدها وشادی هایش را به سرابی تبدیل کرد که درست جلویش قرار داده بود...منتظر بود تا ایونهیوک چیزی بگوید بلکه این دردی که در جانش پیچیده بود تمام شود ولی گویی او به هیچ وجه از فشردن قلب دونگهه خسته نمی شد!

آقای کیم برای تعویض فضا بلند گفت:«دجون اون مشروب رزان*د گر*یپسمون رو بیار!»

دونگهه با وحشت به سمت آقای کیم برداشت تا اور را منصرف کند ولی گویی دیر کرده بود زیرا همان موقع در باز و دختر زیبای بار وارد شد...چشمانش برق می زدند و گونه هایش به سرخی می گراییدند...دست و پای دونگهه شل شده بودند.خودش را کمی عقب کشید و سرش را پایین انداخت.نفس هایش منقطع وسنگین بودند وامانش را می بریدند.ایونهیوک که گویی تمامی حالات دونگهه را از حفظ باشد با تمسخر زمزمه کرد:«عاشق دلخسته!...بپا جونت درنره...یکم نفس بکش!» و لیوانش را یک نفس سر کشید.دونگهه...هیچ نداشت تا جوابش را بدهد...صدای نابودی وشکستنش را به وضوح می شنید.این درد حتی از درد فهمیدن حقیقت علاقه ی دجون به ایونهیوک هم دردناک تر وسنگین تر بود و فرای تحمل او!

همان لحظه دجون به آن ها رسید و با عشوه ای که هر مردی را از پا درمی آورد به سمت ایونهیوک خم شد ونفس دونگهه را در سینه برید!با لبخندی جذاب زمزمه کرد:«خیلی خوش اومدی اوپا!بفرمایین!» و چوب پنبه ی بطری مش/روب را با در باز کن گشود.رنگ جاری شده داخل لیوان درست رنگ خونی بود که داخل شریان های دونگهه عبور می کرد و او چه قدر دلش می خواست برای دقیقه ای این عبور جریان خون متوقف شود و او به مدت کوتاهی بخوابد تا آن برزخ جهنمی تمام شود!حقا که عشق نابودکننده بود...!

ایونهیوک زیر چشمی هیجانات دخترک را از نظر می گذراند و در دلش به کنترل ناشیانه اش پوزخند میزد...ناخودآگاه نگاهش به پسرکی افتاد که می دانست به سختی خودش را کنترل می کند تا همان جا از حال نرود!در دلش به عشق مسخره ی هر دو پوزخندی زد وگفت:«چیزی به اسم عشق وجود نداره...!»

دجون درست کنار ایونهیوک نشست تا برایش سرویس دهی بالایی قائل شود!مدام به سمتش خم می شد تا نگاه او را به اندامش جذب کند...ایونهیوک باز هم با آن چهره ی سرد ویخی خود به آقای کیم اشاره داد.آقای کیم به سمتش رفت وسرش را درست مقابل دهان خواننده ی مشهور نگه داشت وبا شنیدن حرفش با قورت دادن آب دهانش سرش را به معنای بله تکان داد.هیوک با پوزخند از جایش برخاست و با سر به دجون اشاره داد...هر دو حرکت کردند و آقای کیم هم از پشت سرشان حرکت کرد...کیوهیون که تا آن لحظه شرایط را می سنجید با وحشت به سمت آقای کیم رفت و دستش را گرفت و گفت:«رییس...نگین..نگین که می خواین اجازشو بدین بهشون!»

آقای کیم بازویش را از فشار انگشتان قوی کیوهیون آزاد کرد ومحکم گفت:«اون مشتریه کیوهیون.هرچی بگه باید انجام بشه...» و بی توجه به آن دو به سمت پله های منتهی به سالن بالا حرکت کرد.کیوهیون با استرس به سمت دونگهه ای برگشت که با چشمان بی حسش نظاره گر تمامی آن اتفاقات بود...به سمتش رفت ودستش را روی بازوی او گذاشت.دونگهه با چشمانی بی جان به سمتش برگشت وبا صدایی شکسته زمزمه کرد:«اون...واقعا...رفت اونجا؟...هه!کیو اون رفت بالا دیگه؟آره؟!»

کیوهیون بدون هیچ حرفی به او خیره شده بود وتنها کاری که می توانست در آن شرایط انجام دهد صحبت نکردن بود تا مبادا حال دونگهه را با حرف هایش بدتر کند...نگرانی داشت او را از پا در می آورد...او دیده بود که دونگهه تا چه حد حساس و زودرنج است...قلبش فشرد از این همه دردی که او به تنهایی تحمل می کرد...دونگهه پوزخند دردمندی زد وبه سمت بیرون دوید و کیوهیون به دنبالش دوید وسعی می کرد در آن شلوغی او را گم نکند...

در سویی دیگر ایونهیوک و دجون تازه وارد اتاق شده بودند.دجون خجل وخوش حال منتظر بود تا ایونهیوک بالاخره حرکتی نشان بدهد...و ایونهیوک در یک حرکت خودش را به او نزدیک کرد و دجون که اصلا انتظار این حرکت را نداشت به عقب خم شد وبر روی تخت افتاد.ایونهیوک خیلی آرام ونفس گیر بر رویش خم شد وسرش را در گردن دخترک فرو برد وپس از مکث کوتاهی زمزمه کرد:«قلبت داره از جاش کنده میشه!این قدر مشتاقی از شر با/کر/گیت خلاص شی؟البته اگه تا حالا شرشو کم نکرده باشی!»

دجون لبه های کت چرم مشکی او را درون مشتش فشرد و نفس هایش را قطعه قطعه به بیرون هدایت کرد...نمی توانست چیزی بگوید آن هم در آن موقعیت...!ایونهیوک دستش را آرام آرام بر روی بدن دخترک کشید تا زمانی که به گردن او رسید.دستانش را بالای سرش قفل کرد و در گوشش با زمزمه ی داغی گفت:«ولی میدونی چیه؟...من هیچ علاقه ای به س/کس و خصوصا جن*ده های خود/فروشی مثل تو ندارم...متاسفانه خودت باید از پس این وضعت بربیای.امیدوارم با خودت بهت خوش بگذره.» و بدون نگاهی دوباره به دختر اتاق را ترک کرد و به سمت راه پله رفت.از پله ها پایین آمد و عینکش را از روی میز سنگی بار برداشت وبه چشمانش زد و با پوزخندی در گوشه ی لبش به سمت در رفت.با باز کردن آن در هرچه صدا بود به درون سالن خصوصی هجوم آورد.بدن هایی که با رقص تخلیه ی انرژی می کردند او را تحریک می کردند تا هنر رقص واقعی را به آن ها بیاموزد...ولی از آن جایی که آن شب به اندازه ی کافی تحمل کرده بود یک راست به سمت در خروجی می رفت که ناگهان با صدای جیغ و تشویق سرجایش ایستاد و به سمت منبع تقویت کننده ی صدا چرخید.دو پسر با لباس هایی اسپرت بر روی سن ایستاده بودند و با شروع آهنگی تند وسخت ضرب گرفتند و هماهنگ با ریتم آهنگ بدن هایشان را تکان می دادند.مردم داخل بار کنترل خود را از دست داده بودند و با تمام قوا داد می کشیدند و دو پسر را تشویق می کردند.در آن تاریکی چیزی مشخص نبود ولی هیکل یکی از پسرها برایش آشنا بود.کمی جلوتر رفت و بادیدن همان بارمن عاشق با تعجب به او خیره شد.همان پسرکی که از همان ابتدا دلش را شکانده بود به همراه بارمن دیگر که همراه او به داخل سالن خصوصی آمده بود،هردو به زیبایی هرچه تمام تر بدن هایشان را تکان می دادند واختیار مردم را از آن ها می گرفتند.آهنگ با حرکت آخر آن ها به پایان رسید وصدای جیغ سالن را در بر گرفت...پسرک به شدت خسته و دل مرده به نظر می رسید.درست مانند گلی پژمرده...حواسش با نشستن دستی بر روی بازوان پسرک از صورت او پرت شد.به خود تشر زد:«لی هیوکجه...داری چه غلطی میکنی؟واسه چی موندی اینجا؟» همراه با جمعیت پراکنده شده ی مردم او هم به سمت خروجی می رفت که با شنیدن صدای گوش خراش و نگرانی که اسم «هائه» را فریاد می زد سریع به سمت صدا برگشت...پسرک بارمن بیهوش شده بود...



نوع مطلب : Unwelcome Guest 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
hay day cheats
دوشنبه 2 بهمن 1396 07:46 ب.ظ
مقاله خوب من همچنین از برخی از این مسائل نیز خواهم رفت.
Veronica
پنجشنبه 16 آذر 1396 08:57 ب.ظ
Fastidious answers in return of this issue with firm arguments and explaining the whole thing regarding that.
Can stretching help you grow taller?
شنبه 1 مهر 1396 05:34 ب.ظ
My brother recommended I might like this website. He was totally right.

This post actually made my day. You can not imagine
simply how much time I had spent for this information! Thanks!
feet complaints
جمعه 24 شهریور 1396 03:24 ق.ظ
This post provides clear idea in support of the new users of blogging, that
really how to do blogging.
Foot Problems
یکشنبه 8 مرداد 1396 03:28 ق.ظ
A person necessarily lend a hand to make severely posts I would
state. That is the very first time I frequented your web page and to this
point? I surprised with the analysis you made to make this particular publish extraordinary.
Great job!
Foot Problems
پنجشنبه 5 مرداد 1396 03:01 ب.ظ
Every weekend i used to go to see this web page, because i want enjoyment,
as this this site conations in fact fastidious funny information too.
BHW
جمعه 1 اردیبهشت 1396 08:06 ب.ظ
Do you mind if I quote a few of your articles as long as I
provide credit and sources back to your website? My blog site is in the exact same area
of interest as yours and my visitors would certainly benefit from some of the information you
provide here. Please let me know if this alright with you.

Regards!
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 03:40 ق.ظ
I have been browsing online more than three hours today,
yet I never found any interesting article like yours. It's pretty worth enough for me.

Personally, if all site owners and bloggers made good content as you did, the web will be
much more useful than ever before.
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 03:56 ق.ظ
I'm gone to say to my little brother, that he should also pay a
visit this webpage on regular basis to obtain updated from most recent gossip.
manicure
سه شنبه 15 فروردین 1396 09:22 ب.ظ
Good answers in return of this matter with genuine arguments and explaining all concerning that.
parmida
چهارشنبه 28 مرداد 1394 10:26 ق.ظ
ماهیه مننننننن!!!!!!!آخیییییییییی
یه حسی بهم میگه هیوک قراره اشهدشو بخونه با این کاری ک کرد
من بقیه میخوام...اخه چرا انقدر کم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مرسی عالی بود مثل همیشه
*marziyeh*
سه شنبه 27 مرداد 1394 02:28 ب.ظ
خب ایشالا که مسافرت خوش گذشتههه.
اشکالی نداره پیش میاد.

اوه اوه چه بد اخلاقه هیوک.

طفلکم ماهیییییییییییییییییییییییییی.

متشکر
mino
سه شنبه 27 مرداد 1394 03:06 ق.ظ
بمیرم برای ماهیم . ای جونم رقصیدن ‌!!! کیوهه دوس ه
خخخخ . ممنون عزیزم
Crystal
سه شنبه 27 مرداد 1394 01:12 ق.ظ
عاقا یعنی چیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
این کم بوووووووووووووووووووووووووووووووووود
عععععععععععععععععععععععععععععععععر
چرا خب اینطوری میکنی؟؟؟
تو میددددددددددددوننننننننننننننننننیییییییییییییی من چقده عرعروام....
خو نکن با قلب من ازین کاراااااا....
ینی واقعا تا شنبه ناریم؟؟ :| :| :| :|
A.s
سه شنبه 27 مرداد 1394 12:27 ق.ظ
زندگی سخته:(
عشق سخته:(
اهمیت دادن به کسی که بهت اهمیت نمیده سخته:(
سپردن کسی که دوسش داری به کسه دیگه ای سخته:(
دیدن دونگهه تو این جالت سخت تره:(
دیدن این عشقی که اینقدر قشنگ به تصویر میکشی خیلی سخته:(
من قلبم اومده تو حلقم:(
هیوک چقدر خوبه:(:)
خدای من:(من واقعا واقعا واقعا نمیدونم چی بگم:(این فقط منو یاده یه موضوعی میندازه:(
خیلی خیلی خیلی خوب بود:(من میخوام بقیشو بخونم:(
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
او..ایونهیوک بود
پاسخ Thanatos : ای وای...اره خب واقعا سخته...سحری ناراحت نباش لطفا...ببخش اگه ناراحت شدی :-(((((((
واقعا شرمنده...
تو هنوز درگیر این جمله ای جدا؟!
M.C
سه شنبه 27 مرداد 1394 12:16 ق.ظ
...........................................................................................................................................................Eror.............404...............Not Found..........................................................................................................................................................................................................
*افتادن از روی تخت*
*چرخ زدن از شدت هیجان*
*جیغ زدن و تخلیه کردن انرژی*
*وحشی بازی اوردن*
*هییییییییییییییییوک*
*درک نشدن توسط تیام*
*عرررررررررررررررررر*
پاسخ Thanatos : یا خدای شیوووووونیییییی
ارام باش فرزندم...درک میشه نگران نباش...
و من هم چنان هنگ
M.C
سه شنبه 27 مرداد 1394 12:06 ق.ظ
منظور از جول به من اشاره نداشتی که؟ من شکلات دم دسم نی کیثافففففط
برم بخونم
پاسخ Thanatos : کلا جول ها هرکی میاد و ممکنه جول باشه اللخصوص تو یکی :|
برو :|
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo