تبلیغات
Be HaPpY - Ban Love |part1

We're All MAD Here

Ban Love |part1

نویسنده :B_ Rabbit
تاریخ:سه شنبه 27 مرداد 1394-01:01 ق.ظ


درود=)

بسیار خب...من اومدم..با یه داستانه دیگه:/
یکی نیست بهم بگه اونارو ادامه بده-____-اونارم ادامه میدم در کنار این^^

این داستان برای من خییییییییلی خاصه...یه جورایی میشه گفت ..تجربه ی شخصی؟:/یا همچین چیزی؟:|
کسایی که جنبه ندارن و اینا(البته ی منظورم نویسنده ها نیست..اونا دارن:دی)نخونن خواهشا:|
و منظور از تجربه ی شخصی وقایع و اتفاقات داستان نیستن..اونا کاملا از تخیل من منشا میگیرن..منظورم موضوع و چارچوب کلی داستانه^^
زیادی ور نزنم...اینم پارت اول^^

+لازمه بگم که زحمت این کاورم تیام کشیده؟:|زحمتی نبودا..چارتا عکس بش دادم درست کرد دیه:|این نهایت حس تشکر منه

صدای کر کننده ی موسیقی در گوش هایش می پیچید.کلافه با پاهایش روی زمین ضرب گرفته بود.تکیه داده به دیوار نظاره گر جمعیت خوشحالی بود که خودشان را با انواع نوشیدنی ها خفه کرده بودند و دیوانه وار می رقصیدند.به دستین که کنارش ایستاده بود و با دختری حرف می زد نگاه کرد.دستین با لبخند جذابی که بر روی لب داشت، سعی در گفتن چیزی به دختر صورتش را به گوش های او نزدیک کرد.بعد از تقلای زیادی که برای فهماندن دختر از خود نشان داد بالاخره متوجه حرف های دستین شد و سرش را به علامت تایید تکان داد.جام نوشیدنی هایشان را به یکدیگر کوباندند و با لبخند یک نفس سر کشیدند.دستین برگشت و به کلیر نگاه کرد.

عصبی، خسته و کلافه جمعیت را نگاه میکرد.شاید مجبور کردن کلیر برای آمدن به این مهمانی آن هم با توجه به اینکه او گفته بود خستست، فکر احمقانه ای بود.به کلیر نزدیک شد و همانطور که لب هایش را به گوش او نزدیک می کرد صدایش را نیز متقابلا بالا برد، تا در میان موج وحشتناک موزیک کلیر متوجه ی حرف های او بشود.

-متاسفم...

کلیر شانه هایش را بالا انداخت و  همانطور که از دیوار فاصله می گرفت به دستین اشاره کرد که دارد می  رود.دستین سرش را به علامت فهمیدن تکان داد.کلیر خودش را از میان جمعیت مست به زور عبور داد و از خانه خارج شد.داخل خانه گرم بود.با ورود ناگهانی اش به خارج هجوم هوای سرد اورا در خود جمع کرد.کلاه بافتنی اش را از جیب کتش بیرون  و روی سرش کشید.دست هایش را در جیب فرو کرد و آهسته قدم برداشت.سعی میکرد با فرو رفتن در لباس هایش از لرزش بدنش کم کند.ساعت حدودا 11نیمه شب بود و کوچه خلوت، لبخندی زد.تنهایی دقیقا چیزی بود که امروز نیاز داشت.نسیم خنک اواخر پاییز به صورتش می زد.تنها صدایی که می شنید، برخورد کف کفش هایش با سنگفرش پیاده رو و صدای آرامش بخش نسیم بود.

آهی کشید و بغضش را فرو خورد.مدام در ذهنش تکرار میکرد«فکر نکن...دیگه گذشت..رفت»پلک هایش را روی هم فشرد تا مانع ریزش اشکش شود.دست هایش را در جیب هایش مشت کرد و دندان هایش را از عصبانیت روی هم فشرد.با وجود تلاشی که برای منحرف کردن ذهنش می کرد بازهم صحنه ها جلوی چشمش رژه می رفتند.با لبخند جذابی مقابلش ایستاده بود.«خطرناکه این وقته شب بیرون هستیا» عصبی از مرور خاطرات عذاب آوری که به دیواره ی ذهنش کوبانده می شدند، دست هایش را از جیب بیرون آورد و محکم سرش را گرفت.روی زمین زانو زد.با اولین اشکی که آرام از چشمش سرخورد و روی گونه اش لغزید، به سمت آسمان فریاد کشید.

-فکر نکن لعنتی...

با صدای جیغی جا خورد.از جایش برخواست و اطراف را نگاه کرد.دیوانه شده بود؟دست های لرزانش را بهم فشرد و دو طرف کوچه را نگاه کرد.این بار صدای فریادی آمد که با تقلا و کوشش زیاد کمک می خواست.ضربان قلبش بالا رفت.از پیاده رو بیرون آمد و با دقت بیشتری اطراف را نگاه کرد.

دوباره همان صدا آمد.کلافه همه جارا نگاه کرد و بالاخره تصمیم گرفت به سمتی که حسش می گفت ممکن است صدا از آن جا آمده باشد دوید.از چند بلوک که گذشت مقابلش یک کوچه ی باریک و بن بست را دید.دو موجود در تاریکی تکان می خوردند.

-کمــ...ک...

صدای دخترانه ای در گوشش طنین انداز شد و به دنبالش صدای پسری آمد.

-نمیخوام اذیتت کنم..فقط...

دختر التماس کنان با گریه گفت:

-خواهش میکنم..بزار برم..بزار برم...

خون در رگ های کلیر به جوش آمد.هجوم خاطرات داشتند دیواره ی ذهنش را نابود میکردند.درون تاریکی قدم برداشت.جسمش در اینجا و ذهنش چهار سال پیش را یادآوری میکرد«ولم کن..خواهش میکنم ولم کن..»عصبی از یاد آوری مجدد خاطراتی که هر سال در همین روز مشخص اورا نابود می کردند به سمت پسری که سعی در اذیت کردن دختری داشت یورش برد و یقه اش را از پشت کشید.پسر تعادلش را از این کشیده شدن ناگهانی از دست داد و روی زمین افتاد.دختربا گریه روی زمین نشست و خودش را در آغوش کشید.مدام تکرار میکرد«کمکم کن..کمکم کن..»

پسر از جایش بلند شد و روبه روی کلیر ایستاد.«من دیوونتم کلیر..نمیخوام اذیتت کنم»پسر کتش را تکاند و سعی کرد در تاریکی صورت کلی را ببیند.

-من نمیخواستم اذیتش کنم...

کلیر سرد جواب داد.

-ولی داشتی اذیتش میکردی..

خیلی سریع مشتش را در صورت پسرک کوباند.پسر تعادلش را از دست داد و به سمت عقب متمایل شد.کلیر یقه اش را گرفتو همانطور که فریاد می زد«هیچ میدونی چقدر ترسیده؟»لگدی با زانو نثار شکم پسر کرد.لگدهایی پشت سر هم، از حرص، با خشمی آمیخته از جنون و برای فراموش کردن خاطرات تلخی که دیوانه اش کرده بودند.درد هایی که می کشید.زندانی شده میان بازوهای شخصی که روزی عاشقانه اورا می پرستید.تا سر حد مرگ ترسیده و جایی برای فرار نداشت.دستی که دهانش را پوشانده بود تا صدایش در نیاید و اشک هایی که معصومانه ریخته می شدند.کلیر وحشیانه پسر را به دیوار کوباند.فرصت دفاع کردن از ازش گرفت.مشتش را در شکمش کوباند.بازویش به سمت بالا متمایل شد و مشتش محکم روی صورت پسر فرود آمد.داشت انتقام می گرفت.انتقام لحظه ای را که نتوانسته بود از خودش دفاع کند.دیگر صدای گریه کردن های دختر را نمی شنید.دیگر هیچ چیز را نمی شنید و نمی دید.تنها چیزی که می دید صورت پسر بود و تنها چیزی که می خواست کشتن او بود.لگد زد.مشت کوباند و تا توانست خودش را خالی کرد.

 

پسر بالاخره فرصت در رفتن از زیر دستان کلیر را پیدا کرد و عقب عقب رفت.صورتش خونی و لباسش پاره شده بود.همانطور که تلو تلو می خورد با خیزی که کلیر به سمتش برداشت، رویش را برگرداند و پابه فرار گذاشت.

کلیر صاف ایستاد و با دستانی مشت شده به ورودی کوچه ی بن بست نگاه کرد.نفس نفس می زد.از خشم بدنش داغ کرده بود و بعد از همه ی این ها بازهم خالی نشده بود.بازهم بغض لعنتی گلویش را چنگ می زد.دختر آرام به سمتش آمد و با بغضی نهفته در صدایش از او تشکر کرد.بغض دختر بیچاره خشم اورا سرکوب کرد.آرام شد و بدنش به لرزه افتاد.همانطور که دستان لزرانش را در جیب کتش پنهان میکرد به سمت دختر برگشت.با دیدن لباس پاره شده اش و لرزشی که از سرما و ترس بدنش را در برگرفته بود.کتش را در آورد و با وجود مخالفت های دختر کت را تن او کرد.لبخند تلخی زد و گفت:

-خوب شد من اینورا بودم نه؟

دختر سرش را تکان دادو بغضش را کنترل کرد.

-خونتون کجاست؟

دختر در کت فرو رفت و با صدایی لرزان گفت:

-چند کوچه بالاتر...

کلیر سرش را به علامت فهمیدن تکان داد و به صورت دختر نگاه کرد.با دیدن رنگ پریده ی او و وضعیتی که داشت بدون فکر گفت:

-نمیتونی الان بری خونه...

دختر منظورش را فهمید.

-اسمت چیه؟

-شوگا....

کلیر بازویش را گرفت و همانطور که اورا آرام به دنبال خود می کشید، گفت:

-میبرمت خونه ی خودم...چند خونه بالاتره...

شوگا ترسید و کمی در خودش جمع شد.کلیر با چشم هایش به او اطمینان خاطر داد.

-نترس..من بهت آسیبی نمیزنم..با این وضع بری خونه پدر و مادرت..

مکث کرد.

-پدر و مادرت نگران میشن..

و با چشمانی که هر لحظه از اشک پر می شدند، لبخند زد.



نوع مطلب : Ban Love 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
How did the Achilles tendon get it's name?
دوشنبه 27 شهریور 1396 04:05 ب.ظ
Currently it sounds like BlogEngine is the best blogging platform out there right now.
(from what I've read) Is that what you are using on your blog?
Can you have an operation to make you taller?
سه شنبه 17 مرداد 1396 11:27 ق.ظ
I am sure this post has touched all the internet viewers, its really really good post on building
up new web site.
BHW
چهارشنبه 30 فروردین 1396 10:19 ق.ظ
Peculiar article, exactly what I needed.
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 12:45 ق.ظ
I am not positive the place you are getting your info, however good topic.

I needs to spend some time finding out much more or working
out more. Thanks for great information I was on the lookout
for this info for my mission.
manicure
سه شنبه 15 فروردین 1396 08:14 ق.ظ
Fantastic items from you, man. I've remember your stuff previous to and you
are simply too wonderful. I really like what you have got
here, really like what you're saying and the best way in which you assert
it. You're making it enjoyable and you still care for to stay it wise.
I can not wait to read far more from you. This is actually a wonderful website.
manicure
سه شنبه 15 فروردین 1396 04:28 ق.ظ
Thank you for the auspicious writeup. It in fact was a amusement account it.
Look advanced to more added agreeable from you!
By the way, how could we communicate?
M.C
پنجشنبه 29 مرداد 1394 06:10 ب.ظ
تجربه ی شخصی
عاشق تجربه ی شخصیتم یعنی
خودت میدونی من چقد این داستان رو دوسارم لازمه باز بگم؟ عاشق کلیرم من...خیلی خوفه بی اعصابیشو دوسارم
خودتم دوسارم خودمم دوسارم
همه رو دوسارم اصن
پاسخ B_ Rabbit : وویی وویی نگو..خجالت خجالت^_____________^
اره اره میدونم...به خاطر تو هم ادامش میدم
jasmine(سمن چو)
سه شنبه 27 مرداد 1394 01:58 ب.ظ
ای وایییییییییییی قلبمممممم....ای خوووووودااااااااا بدبخت کلیر...چه قدر سختی کشیده
اون دختره...هی بابا ادم هر وقت نمی خواد بدبختیا سرش خراب میشن....
.
.
.
.......سحری خیلییییی شروع قشنگی داشت ممنون عزیزم و امیدوارم دیگه ازاین تجربه های تلخ نداشته باشی :-)))))
سحررررر دیس ایز آس رو چرا نمی نویسیییییی؟؟؟؟؟
پاسخ B_ Rabbit : اوهوم:(کلیر خیلی سختی کشیده..حالا توی قسمت های بعدی متوجه میشی که واقعا چی به سرش اومده:(

مرسی عزیزم^_^سمنی من این قسمتو به پستم اضاف کردم..تجربه ی شخصی منظورم چارچوب کلی داستانه..نه وقایع^^

ووووییی...منو نزندارم روی چشمه ی طنزم کار میکنم..یکم خشک شده...زودییییی مینویسم میزارم...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo