تبلیغات
Be HaPpY - (7)Deep In My Heart

We're All MAD Here

(7)Deep In My Heart

نویسنده :Crystal Cullen
تاریخ:سه شنبه 27 مرداد 1394-05:02 ب.ظ

خب بعد از یک خل بازی و دیدن یک فیلم که به هیچ "وجه" بههههه هیییییییچ "وجه" نباید میدیدم...
تیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــاچیــــــــــــــــــــــــــــــــــن خلط کردم 
خب....خب...بسه دیگه اهم...به اندازه کافی ونگیدم :| 
ای خــــــــــــــدا....
عاقا جدا من دارم نا امید میشم...عر چرا استقبال نمیشه؟؟؟ 

بدویید برید ادامـــه ^0^

درحالی تند تند به بازوی هانا میکوبیدم سرش جیغ جیغ میکردم:«تو دیوونه ای... دیوونه دیوونه دیوونه...واسه چی خریدیییی؟؟»

خنده کنان کلاهش را بروی میزش گذاشت و گفت:«دوست داشتم چون،حرفی داری؟»

لحظه ای مکث کردم و گفتم:«نه...فقط....!»

قدمی جلو گذاشتم و ناگهان جلو پریدم و بازویش را محکم گاز گرفتم اون نیز با بیشترین قدرتی که داشت جیغ کشید و عقب پرید اما نمیتوانست خودش را آزاد کند،میتوانستم تا هروقت که بخواهم آنطور بمانم،درحالی که گازش گرفته بودم لبخندی زدم و عقب رفتم و گفتم:«حسابتو بعدا میرسم!!»

-دیگه بدتر ازین؟؟

درحالی که بازویش را مالش میداد عقب رفت و چهره ی مظلومی به خود گرفت، همان لحظه صدای در را شنیدم و برگشتم و دختری دیگر را دیدم که در آستانه در دیدم، قد کوتاه تر از من و هانا بود و تقریبا شبیه به هانا با این وجود که موهای روشن تر و بلندتری نسبت به او داشت،جلو رفتم و گفتم:«سلام،تو باید خواهر هانا باشی؟!»

خنده کنان گفت:«اوهوم...اسمم هانیه.تو باید یون باشی؟؟»

-نه اون یه وحشیه...

برگشتم و لبخند خبیثانه ای به هانا تحویل دادم و گفتم:«من معمولا آزارم به مورچه ام نمیرسه هانی...مگرینکه یکی پیدا بشه بلیط وی آی پی ناخواسته بخره!!»

هانا چشمکی زد و زبانش را بیرون آورد و گفت:«هاااه!»

-هانا...هانی...یون بیایید پایین غذا آماده اس!

هانی به سرعت به طبقه ی پایین دوید،من نیز از اتاق بیرون آمدم و منتظر شدم تا هانا لباسش را عوض کند تا باهم به طبقه ی پایین برویم.از اتاق بیرون آمد و شلوارک قهوه ای به پا داشت و بلیز آستین کوتاه و نارنجی رنگی که بررویش پرچم کره را کشیده بود، کتونی های کانورس مشکی رنگی هم به پا داشت و باهم پایین رفتیم.

در آستانه ی در مردی حدودا 45 ساله را دیدم که از نظر بیس صورت بسیار شبیه به هانا بود و مانند او عینکی به چشم داشت اما قاب نداشت و دسته های باریک و ظریفی داشت، کت شلوار مشکی رنگی به تن داشت و کروات آبی نفتی به دور گردنش، پیراهن مردانه اش بسیار سفید بود.

هانا درحالی که به سمت پدرش میرفت سلام داد.

-سلام بابا!

-سلام هانا خوبی؟؟؟

-ممنون مرسی...

-باباییییی!

هانی از کنارم به سمت پدرش دوید و خودش را در بغلش جا داد و اورا بغل کرد، آقای پارک خندید و گفت:«سلام هانی،خوبی؟»

-اوهوم...اوه پدر این یونه!

آقای پارک هانی را زمین گذاشت و رو به من کرد و گفت:«اوه سلام یون،یورا گفته بود که میایی...خوش اومدی!»

جلو رفتم و تعظیم کوتاهی کردم و گفتم:«خوشوقتم آقای پارک!»

لبخندی زد و به اتاق نشیمن رفت تا به مادرم و خانم پارک سلام کند و بعد کمی دور هم نشستیم و صحبت کردیم،هانا درحالی که آرنجش برروی دسته مبل بود و مشتش زیر چانه اش سرش را به سمت من چرخواند و با چهره ی بیحالتش خمیازه ای بزرگی کشید و  گفت:«خسته شدم!!»

خندیدم و گفتم:«یکم تو جمع باش بابا!!»

-نمیخوام!

وقتی سرموضوعی جر و بحث میکرد مثل بچه هایی میشد که به زور به مهد کودک برده باشند و مجبور باشد جیغ جیغ های بچه های دیگر را تحمل کند.موهایش را بهم ریختم و گفتم:«الان شام حاضر میشه دیگه!»

چند دقیقه بعد مادرم و خانم پارک به آشپزخانه رفتند،من نیز به دنبالشان رفتم و هانا و خواهرش مشغول بحث با یکدیگر بودند و آقای پارک مشغول خواندن روزنامه.

بشقاب هارا از مادرم گرفتم و دور میز چیدم و سپس قاشق و چنگال هارا چیدم و سپس مشغول قرار دادن ظرف های خوراکی شدم. کمتر از 10 دقیقه میز آماده بود و همه دورش نشسته بودیم.

به اطرافم نگاه کردم،پیش مادرم بودم که با تمام وجود عشقش نسبت به خودم را درک میکردم،دوستی داشتم که با وجود آنکه دوروز از آشناییمان نگذشته بود باهم آنقدر صمیمی شده بودیم که خودم هم تعجب کرده بودم. همه چیز خوب بود.

-پدر راستی من بلیط خریدم!

-واسه یون هم؟؟

ناگهان غذا گلویم پرید و بریده گفتم:«از قبل...تعیین شده بود؟؟»

هانا خنده کنان پشتم زد و گفت:«آره چی فکر کردی؟؟»

رو به مادر کردم و او نیز خنده کنان گفت:«خیلی سعی کردم نذارم یون،قسم میخورم!» چشمانم را در حقده چرخواندم و ادامه ی غذایم را خوردم.

ساعت 11 بود و من و مادرم به خانه برگشتیم،چشمانم دیگر باز نمیشدند و به مادرم تکیه داده بودم و او من را با خود به داخل خانه میکشید.

-واقعا خریده بلیط رو؟؟؟

-اوهوم...خیلیییی شیطونه، آدم نمیدونه چیکار کنه باهاش!!!

-برو حتما بهت خوش میگذره!!!

-اووهوم!!!!

همراه مادرم لنگان به اتاقم رفتم و برروی تخت نشستم،مادرم کیفم را برروی میز گذاشت تا من کفش هایم را در آوردم و زیر تختم هل دادم و دراز کشیدم.مادر سمتم آمد و بلندم کرد و گفت:«پاشو ببینم با این میخوایی بخوابی؟؟»

غلتی زدم و گفتم:«چی؟؟»

بازویم را گرفت و بلندم کرد.گفت:«با این!»

سپس زیر سوییشرتم را باز کرد تا آن را در بیاورد اما من گویی برق به من متصل کرده باشند از جا پریدم و عقب رفتم و گفتم:«نهههه نمیخوام،خوبم!!»

کمی عقب رفت و نگاهم کرد و گفت:«یون خوبی؟؟»

-آره خوبم...هه هه ولش کن!!

دیگر کاملا مصمم شده بود تا بفهمد چرا نمیذارم نزدیکم شود،گفت:«یون درش بیار اون سوییشرت رو!»

برروی تخت پریدم و عقب رفتم و گفتم:«نه...نمیذارم،نمیخوام!!!»

اخم هایش در هم رفت و بازویم را گرفت و به سمت خودش کشید،باورم نمیشد حتی زورم از  مادرم هم کمتر بود و نمیتوانستم کاری بکنم.به راحتی سوییشرت را از تنم بیرون کشید،به خودم فحش میدادم که چرا زیرش بلیز آستین بلند تن نکرده بودم.

به سرعت دستانم را پشتم بردم و لبخند احمقانه ای زدم و گفتم:«خیلی خب مامان دراوردم دیگه چرا نمیری بخوابی؟خسته شدی!»

قدمی جلو گذاشت و گفت:«دستتو ببینم!!»

چشمانم گرد شدند و گفتم:«چی؟؟»

-گفتم دستااتو ببینم!

اصلا دوست نداشتم دوباره یاد گذشته بی افتم،یاد کارای احمقانه ای که میکردم. گفتم:« مامان اون مال قبله!!»

-میخوام ببینمشون یون...!!

آهی از سر ناچاری کشیدم و گفتم:«قول میدی داد و بیداد نکنی؟؟!!»

-قول میدم!

جفت دستانم را جلو اوردم و کنار هم قرار دادم،نگاهی ابتدا به من و سپس به دستهای خط خطی ام انداخت و گفت:«واسه چی؟؟»

-نمیدونم...هیچ دلیلی واسش ندارم!!

-فردا درموردش حرف میزنیم!

سپس از اتاق بدون آنکه حرف دیگری بزند  بیرون رفت. حس بدی داشتم،حس میکردم به او دروغ گفته ام،باید همان ابتدا درمورد این موضوع به او میگفتم.برروی تخت نشتم و پتویم را دورم پیچیدم.

آهی کشیدم و گفتم:«تهش همش باید خراب بشه!!»

دراز کشیدم و چشمانم را بستم و منتظر فردا شدم،نمیدانستم که چطور خواهد بود اما روز چندان خوشایندی نخواهد بود.



نوع مطلب : FanFiction  Deep In My Heart 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
How we can increase our height?
دوشنبه 30 مرداد 1396 03:51 ب.ظ
It's actually a nice and useful piece of information. I'm glad that you shared this helpful
information with us. Please stay us informed like this.
Thank you for sharing.
What do you do when your Achilles tendon hurts?
چهارشنبه 18 مرداد 1396 12:35 ق.ظ
Hi! Someone in my Facebook group shared this site with us so I came to take a look.
I'm definitely enjoying the information. I'm book-marking and will be tweeting this to
my followers! Excellent blog and fantastic design and style.
Foot Pain
جمعه 13 مرداد 1396 06:40 ب.ظ
I know this web site gives quality depending posts and other stuff, is there
any other web site which gives such stuff in quality?
BHW
دوشنبه 28 فروردین 1396 04:04 ق.ظ
Incredible! This blog looks exactly like my old one! It's on a entirely different topic but it has
pretty much the same page layout and design. Wonderful choice of colors!
manicure
دوشنبه 21 فروردین 1396 05:31 ب.ظ
Hello, Neat post. There is a problem along with your
website in internet explorer, would check this? IE nonetheless is the market leader and a large section of people will leave out your
fantastic writing due to this problem.
manicure
دوشنبه 14 فروردین 1396 04:33 ب.ظ
If some one desires expert view on the topic of running a blog after that i recommend
him/her to go to see this blog, Keep up the pleasant job.
angel hell
چهارشنبه 28 مرداد 1394 04:49 ب.ظ
حالا ببین برای یه بلیط کنسرت چه نازی میکنه یون :|
دستششششششششش

خوبببببببببببب بودش افرین :)

همش مگه چند نفر روزی بازدید داره که تو می گی استقبال نمیشه کارت خوبه همینجور ادامه بدههههههههه
پاسخ Crystal Cullen : اوووووفـــــ خو بچه عادت نداره :|
مرسی :)
خب اون چیزی که من فکرشو میکردم نیست :(
باشه مرسی
parmida
چهارشنبه 28 مرداد 1394 10:32 ق.ظ
من عاشق هاناامممممم...یعنی میمیرم برای این بشر...خیلی شیطونه
یعنی دستای یون چرا اینطور شده؟بمیرم حتما گذشته سختی داشته!!!
مرسی عزیزم..مثل همیشه عالیی
پاسخ Crystal Cullen : خب همش برمیگرده به گذشته اش
مرسی که وقت گذاشتی ^0^
jasmine(سمن چو)
سه شنبه 27 مرداد 1394 07:34 ب.ظ
عالی مثل همیشه...میدونی دلم واسه یون خیلی کبابه...خوش حالم مادر وهانا پیششن تا اروم باشه!.................دیگه بقیشو نمیگم!
پاسخ Crystal Cullen : آخ من یه حالی ازت بیگییییرم سمنچین ^-^
کیف کنی خودت
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo