تبلیغات
Be HaPpY - (8)Deep In My Heart

We're All MAD Here

(8)Deep In My Heart

نویسنده :Crystal Cullen
تاریخ:یکشنبه 1 شهریور 1394-11:41 ب.ظ

خب اومدیم باز ^-^
حف زیادی نارم بزنم...اومــــ برید بخونید نظر بدید فقط 
راستی بچه ها فیک The Wall فعلا آپ نمیشه



-یون...بیدار شو!!

با صدای آشنایی چشمانم را باز کردم و مادرم را دیدم که پرده ی اتاقم را کنار کشید، غر غر کردم و سرم را زیر بالش فرو بردم و خودم را گوله کردم.

-یون پاشو ببینم!

-نمیخواااام!

صدای خنده اش را شنیدم و سرم را بیشتر در بالش فرو کردم،حس کردم کنارم برروی تخت نشست و کحلفه را از روی کنار داد و گفت:«پاشو یون،امروز میخواییم بریم بیرون.»

از جا بلند شدم و گفتم:«کجا؟؟»

-هنوز نمیدونم ولی میریم این اطراف یه دوری بزنیم!

-عالیه!

از جا بلند شدم و تلو تلو خوران از روی تخت پایین پریدم و به سمت دستشویی دویدم تا دست و صورتم را بشورم و لباس هایم را عوض کنم،تصمیم گرفتم دوش مختصر و مفیدی هم بگیرم تا وقت داشتم.

-20 دقیقه بعد-

درحالی که موهایم را خشک میکردم به گوشی ام نگار کردم،خوشبختانه مادر از قبل برایم سیم کارتی خریده بود و کارهایم ناتمام نمیماند.

-راستی یون دانشگاه چی شد؟؟

-گشتم دوتا پیدا کردم،باید سربزنم بهشون!

-خیلی خب زودتر اینکارو انجام بده یه وقت دیر نشه!

-نه نترس...راستی مامان باید دنبال یه کاریم باشم!

-کار واسه چی؟؟؟؟

-خب میخوام یه پولی داشته باشم ته جیبم، بیچاره نشم!

خنده کنان گفت:«کار نمیخواد،به اندازه کافی درامد دارم!»

موهایم را بالای سرم بستم و گفتم:«نه مامان دوست ندارم!»

بعد از تقریبا 45 دقیقه حرف زدن بدون توقف مادر راضی شد البته نه به هرکاری مثل ظرف شستن در رستوران یا زمین تمیز کردن.

تصمیم براین شد تا همان روز برای پیدا کردن کار با مادرم بروم،از طرفی نمیخواستم برای پیدا کردن کار خیلی حساسیت به خرج بدهم و از طرف دیگر نمیخواستم مادر را نگران کنم برای همین به حرفش گوش دادم،اینطور بهتر بود.

از خانه بیرون آمدیم و سوار ماشین شدیم،یک اس یو وی سفید رنگ بود که چندان هم آنچنانی نبود. برروی صندلی نشستم و کمربندم را بستم و سپس مادر سوار شد و ماشین را بعد از بستن کمربندش روشن کرد و صبر کرد تا در پارکینگ باز شود و بیرون آمدیم،همان لحظه آقای پارک هم با ماشینش بیرون آمد و برایمان دست تکان داد،هانی نیز کنارش برروی صندلی نشسته بود و دست تکان میداد.

به راه افتادیم. در راه با یکدیگر حرفی نمیزدیم و به آهنگی که مادر گذاشته بود گوش میدادیم تا اینکه مادر در کوچه ای پیچید که علامت پارکینگ عمومی ابتدایش نصب شده بود.

-کجا میری مامان؟؟؟

-ماشین رو پارک کنیم راه بریم بهتر نیست؟؟؟

کمی فکر کردم و گفتم:«آره نظر خوبیه!»

همان لحظه تلفنم زنگ زد و جواب دادم.

-الو؟

-یون منم هانا!

-سلام خوبی؟

-اووهوم،تو خوبی؟

-آره...چی شده؟؟؟

-ببین یون بلیط ها همین الان رسید دستم،سه هفته دیگه پنجشنبه اس،ساعت 9 شب!

قلبم شروع به تپیدن کرد و انگار میخواست منفجر شود،استرس از حالا؟ به خودم تشر زدم و جواب هانا را دادم:«باشه خیلی خوبه!!»

-آرههه...تا بعد!

سپس گوشی را قطع کرد و من نیز قطع کردم،رو به مادر گفتم:«بلیط ها رسیده!»

-جدی؟خیلی خوبه!

-اوهوم!

اصلا عالی نبود،نه قسمت کنسرت رفتن. قسمت ناجورش وی آی پی بودن بلیط ها بود، اصلا نمیخواستم با اون لی دونگهه لعنتی رو در رو بشم.هربار که تصویرش در ذهنم پیدار میشد دلم میخواست آب شوم و دست خودم هم نبود.

رو به مادر کردم،چهره اش مشخص بود که از ماجرا با خبر بود،گفتم:«اونی که فکر میکنی نیست مامانننن!!!»

-آرههه من که میدونم!!

دو دسته از موهایم را در مشت هایم گرفتم و جلوی چشمانم آوردم و گفتم:«وااااایییی!!!» به داخل پیاده رو آمدیم و شروع به قدم زدن کردیم،درحالی که چشم هایم را به جلویم دوخته بودم نگاه مادر را برروی خودم حس میکردم،نمیدونستم چرا ولی حس سنگینی بدی را حس میکردم و انگار که ناراحت و نگران بود و نمیخواستم اینطور باشه، از بعد از ورودم مسبب نگرانی او باشم.

-بهش فکر نکن یون،من خوبم!!

با تعجب نگاهش کردم و گفتم:«چی؟؟من باز بلند فکر کردم؟؟؟»

خنده کنان درحالی که راه میرفتیم بغلم کرد و گفت:«فقط یکم بلند!!»

سرخ شدم و سپس خنده کنان دستش را گرفتم و به راه رفتن ادامه دادیم،رو به روی یک کافه ایستادم و گفتم:«مامااااان؟؟»

گفت:«بله؟؟؟»

برگشتم و گفتم:«میگم میتونم توی یه کافه کار کنمااااا!!!»

کمی نگاهم کرد و گفت:«یون مطمئنی که کار میخوایی؟؟؟؟؟»

سرتکان دادم،هیچوقت اینقدر درمورد کاری مطمئن نبودم،من کار میخواستم تا یه بار اضافه روی دوش مادرم نباشم،حتی وقتی در آلمان بودم با وجود آنکه پدرم کار خوبی داشت تابستان ها در کتاب خانه ای در نزدیکی محله مان کار میکردم.

-آره مامان مطمئنم!!!

آهی از سرناچاری کشید و گفت:«خیلی خب باشه ولی چی بهت گفتم؟؟»

چشمانم را بستم،انگشت اشاره ام را بالا آوردم و درست مثل مادرم تکرار کردم:« تو میتونی کار داشته باشی ولی نه هرکاری،یه کار خوب!!!»

خندید و گفت:«آفرین طوطی خوب!!»

چشمانم را در حدقه چرخواندم و گفتم:« خودم بعدا یه کاریش میکنم!!»

سرتکان داد و حرفی نزد میدانستم که اصلا دوست نداشت کار کنم ولی به هرحال این تصمیم من بود.

انتهای روز دیگر نمیتوانستم حتی پنجه ی پایم را بروی زمین بگذارم،فقط میخواستم هرچه زودتر به خانه برسم و برروی تختم بپرم و آهنگ گوش بدهم.با کسیه وسایلی که در دست داشتم به سمت ماشین دویدم و پایم را برروی زمین کوبیدم و غر زدم:«مامان بدوووووو دارم میمیرم!!»

کیسه خوراکی ها را جلوی ماشین زمین گذاشت و قفل را باز کرد سپس به سمت صندوق عقب رفت و خرید هارا داخل ماشین گذاشت و من هم کیسه هایی که دستم بود را برروی صندلی عقب گذاشتم و به سرعت سوار شدم و بلند گفتم:«آآآآآآآخییییییششش!»

-یون...آروم تر!!

سرم را از پنجره بیرون کردم و به تعدادی مرد و زن و کودک نگاه کردم که با تعجب به من نگاه میکردند،سرخ شدم و با لبخند احمقانه ای سرم را داخل ماشین بردم و شیشه را بالا کشیدم و به صندلی تکیه دادم.

مادر هم سوار شد و ماشین را روشن کرد و از پارکینگ بیرون آمدیم،گفتم:«وای خسته شدم...وای پایم...وای کمرم!!»

-یون غر نزن الان نشستی دیگه!!

چهره ی دردمندی به خودم گرفتم و گفتم:«ولی مامانننن تو که دردی که دارم رو حس نمیکنیییی!!»

خندید و به شانه ام زد ولی جوابی نداد،چشمانم را بستم و هندزفری هایم را در گوشم گذاشتم. سعی کردم تا خانه کمی بخوابم،بدنم هنوز حس خستگی بدی داشت و انگار هنوز خستگی سفر تو تنم بود.

مدت زمانی که تو راه بودیم را متوجه نشدم و فقط با تکان های مادرم یکی از چشمانم را مثل گرگ ها باز کردم.

-یون پاشو!!

-هوووم؟

-رسیدیم پاشو،برو بالا بخواب تا من وسایل رو جا به جا کنم.

سرتکان دادم و کلاهم را برروی سر و صورتم کشیدم، درماشین را باز کردم و پیاده شدم، درحالی که خمیازه میکشیدم در ماشین را بستم که چیزی مانند برق به سمت من هجوم آورد و بغل کرد و تکان داد. تکان ها به قدری شدید بود که کلاهم از سرم افتاد و موهایم به هم ریخت.

-یووون بیدار شو...پاشووو!!!

سرم را به به طرفین تکان دادم و گفتم:«هانا،خواب از سرم پرید بیدارم چی شده؟؟»

با لبخند گشادی که به لب داشت گفت:«بدو بیا،باید لباسم رو بهت نشون بدم زودباش!»

خمیازه دیگری کشیدم و با پشت دستم که زیر آستین بلندم مخفی شده بود چشمانم را مالاندم و گفتم:«بعدا میشه بیام؟؟»

-نهههههههههههه!!!

جیغش در گوشم باعث شد تا چشمانم آنقدر باز شود که نور آفتاب داشت کورم میکردم، آستین هایم را برروی گوشم فشار دادم و گفتم:«وووییی چقدر جیغ میزنی تو!!»

رو به من زبان درازی کرد و سپس رو به مادرم با چهره ی معصوم گفت:«خانم مین میتونم ببرمش؟؟» سچس لبخند عریضی لبانش را پوشاند.

-ببرش،فقط مراقب باش تو راه خوابش نبره!

-مامان...من خوابالو نیستم!



نوع مطلب : FanFiction  Deep In My Heart 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
livejasmin credit hack real
جمعه 4 اسفند 1396 08:25 ق.ظ
آیا در این سایت مساله هرزنامه دارید؟ من هم یک وبلاگ نویس هستم، و من در مورد وضعیت شما کنجکاو بودم؛
بسیاری از ما چند روش خوب ایجاد کرده ایم و ما به دنبال مبادله هستیم
راه حل با افراد دیگر، لطفا اگر علاقه مند به من ایمیل بزنید.
budtrader
پنجشنبه 3 اسفند 1396 05:34 ب.ظ
پست بسیار خوب! ما به این محتوای بسیار ویژه در وب سایت ما پیوند خواهیم داد.
نگه داشتن نوشتن خوب
cam4 tokens hack working undetectable.rar
جمعه 27 بهمن 1396 05:25 ب.ظ
وبلاگ شگفت آور من آن را پیدا کردم در حالی که گشت و گذار در اطراف یاهو اخبار.
آیا شما هر گونه پیشنهاد در مورد چگونگی ثبت نام در اخبار یاهو دارید؟
من برای مدتی تلاش کرده ام اما هرگز به نظر نمی رسد که آنجا بمانم!
قدردانی آن
free gems clash royale
چهارشنبه 18 بهمن 1396 02:01 ب.ظ
برادر من توصیه کرد که من این وبلاگ را دوست دارم. او کاملا درست بود.
این پست واقعا روزم را ساخت. شما نمیتوانید تصور کنید که چقدر زمان صرف شده است
برای این اطلاعات! با تشکر!
Ilene
پنجشنبه 16 آذر 1396 09:35 ب.ظ
Greetings! Very useful advice within this article!
It's the little changes that will make the most significant changes.
Thanks a lot for sharing!
How do you prevent Achilles tendonitis?
سه شنبه 17 مرداد 1396 10:13 ق.ظ
I got this site from my buddy who told me on the topic of this
site and at the moment this time I am visiting this web page and reading very informative content here.
What is distraction osteogenesis?
شنبه 14 مرداد 1396 01:14 ق.ظ
I will right away take hold of your rss as I can not
in finding your email subscription link or newsletter service.
Do you have any? Please permit me understand
in order that I may just subscribe. Thanks.
manicure
دوشنبه 21 فروردین 1396 06:26 ب.ظ
My programmer is trying to persuade me to move to .net from PHP.
I have always disliked the idea because of the expenses.
But he's tryiong none the less. I've been using
Movable-type on several websites for about a year and am worried about
switching to another platform. I have heard excellent things about blogengine.net.

Is there a way I can import all my wordpress posts into it?
Any help would be greatly appreciated!
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 05:27 ق.ظ
Greetings! Very useful advice within this post!
It's the little changes that will make the most important changes.

Thanks for sharing!
manicure
دوشنبه 14 فروردین 1396 04:44 ب.ظ
Hello there! This is my first comment here so I just wanted to give a quick shout out and tell you I genuinely enjoy
reading through your blog posts. Can you recommend any other blogs/websites/forums that cover the same topics?
Thanks a ton!
manicure
دوشنبه 14 فروردین 1396 02:48 ب.ظ
Hi, I do believe this is a great web site. I stumbledupon it ;) I
may revisit once again since I book marked it.
Money and freedom is the best way to change, may you be rich and continue to help others.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo