تبلیغات
Be HaPpY - Ban Love | Part 2

We're All MAD Here

Ban Love | Part 2

نویسنده :pค໓r໐ຖē
تاریخ:دوشنبه 9 شهریور 1394-11:01 ب.ظ


چند ضربه به در زد، صدای دویدن شخصی به گوشش رسید و بلافاصله در باز شد.کارولاین نفس نفس زنان در چارچوب در ایستاده بود.با قیافه ی گرفته ی کلیر ترجیح داد سکوت کند و کنار برود تا او وارد شود.پشت سر کلیر دختر دیگری هم وارد شد.کارولاین با تعجب به کلیر نگاه کرد.کلیر سرش را تکان داد و گفت:
-اسمش شوگاست..ببرش تو پذیرایی...
همانطور که به طرف آشپزخانه قدم بر میداشت،گفت:
-یه نفر بهش حمله کرده بود...
کارولاین سریعا در را بست و با صورتی مهربان در حالی که جواب سلام آرام شوگا را می داد اورابه سمت پذیرایی راهنمایی کرد.کلیر لیوانی را پر از آب یخ کرد و یک نفس سر کشید.به رفتارای مهربانانه خواهر کوچک ترش لبخندی زد و لیوان را در سینک ظرف شویی گذاشت.
کارولاین وارد آشپزخانه شد و گفت:
-موضوع چیه؟
با دیدن خونی که روی دستان کلیر بود با نگرانی گفت:
-زخمی شدی؟چی شده؟
کلیر لبخندی زد و به سمت دستشویی رفت.
-خونه خودم نیست...
از مقابل شوگا که خودش را روی کاناپه جمع کرده بود و با تعجب خونه ی کلیر را نگاه میکرد،رد شد و با گفتن«کاری بهش لباس راحتی بده»وارد دستشویی شد.در را پشت سرش بست و همانجا تکیه داده به در چشمانش را بست.نفس عمیقی کشید و به سمت روشویی رفت.آب را باز کرد و بعد از شستن دستانش سرش را زیر آب سرد گرفت.
کارولاین در میان لباس های کلیر به دنبال پیراهن و شلوار مناسبی گشت.کلیر 3سال از او بزرگتر بود و با تخمینی که کارولاین از سن شوگا زده بود.آن دو تقریبا همسن هم بودند.بالاخره پیراهن گشاد آبی رنگی را به همراه شلوارک مشکی ای را انتخاب کرد و آن هارا به شوگا داد.در مقابل تشکر او لبخندی زد و به اتاقش رفت.
شوگا اطراف را نگاه کرد و پیراهن پاره شده اش را در آورد، همان لحظه کلیر از دستشویی بیرون آمد.بدون توجه به خجالتی که شوگا از بالا تنه ی برهنه اش می کشید با سری خیس و قطرات آبی که از موهایش چکه می کردند به طرف دیگر سالن رفت و وارد اتاقش شد.شوگا نفس حبس شده اش را بیرون داد.سریع لباس هایش را عوض کرد و روی کاناپه نشست.سرش را میان دستانش گرفت.اگر کلیر کمکش نمی کرد چه اتفاقی می افتاد؟سرش را تکان داد تا هجوم افکار دیوانه وار آزارش ندهند.
کلیر سریع لباس هایش را با یک تاپ مشکی و شلوارک صورتی عوض کرد.حوله ای را روی موهایش انداخت و همانطور که آن هارا خشک میکرد از اتاق بیرون زد.از داخل کمدی پتو و بالشتی را بیرون آورد و سمت شوگا قدم برداشت.
-بیا...
و آن هارا جلوی شوگا گرفت.شوگا تشکر آهسته ای کرد و پتو و بالشت را گرفت.کلیر بدون هیچ حرفی به اتاقش بازگشت و در را بست.شوگا روی کاناپه دراز کشید و پتو را روی خودش انداخت.برایش عجیب بود.دو دختر تنها در خانه زندگی میکردند؟قاب عکس هایی در بالای شومینه توجهش را جلب کردند.با دیدن زن و مرد جوانی در کنار یکدیگر و ربان مشکی ای بالای قاب عکس، نفس عمیقی کشید و ناراحت سرش را زیر پتو کرد.
کلیر روی تخت نشست و گیتارش را از کناره ی تخت برداشت.به انگشتان لرزانش نگاهی انداخت و لبخند تلخی زد.آرام انگشتانش به حرکت در آمدند و گیتار ناله کنان صدایی از خودش بیرون آورد.کلیر بارها و بارها آهنگ های مختلف را امتحان کرد.درست لحظه ای قصد کوباندن گیتار به دیوار را داشت تقه ای به در خورد.
-میشه بیام تو؟
کلیر کلافه پایش را تکان داد.
-بیا تو...
در باز شد و شوگا در چارچوب در ایستاد.لبخندی زد و همانطور که میگفت«صدای گیتار زدنتو شنیدم»وارد اتاق شد و در را بست.خجالت زده همانجا ایستاد و گفت:
-ببخشید مزاحم شدم..
کلیر گیتار را کناری گذاشت و شانه هایش را بالا انداخت:
-اشکالی نداره..در هر صورت امشب...
به دستانش نگاه کرد.
-دستامم ازهم حمایت نمیکنن...
به شوگا اشاره کرد بیاید و کنارش بشیند.با اینکه امشب حوصله ی هیچ کسی را نداشت اما دور از ادب بود که اورا همانطور سر پا نگه دارد.شوگا آرام کنار او نشست.
-خوابت نمیبره؟
کلیر از پنجره ی اتاقش بیرون را نگاه کرد.
-نه..ولی ای کاش میبرد...
شوگا آهی کشید و گفت:
-اوهوم...چشامو که میبندم اون صحنه میاد ..
و حرفش را قطع کرد.کلیر خیلی خوب اورا درک میکرد.به نیمرخ صورت نگاه کرد.دماغی کوچک و خوش فرم.پوستی صاف و سفید، چشمانی مورب و کشیده به رنگ قهوه ای تیره، با لبخندی از او پرسید:
-کره ای هستی؟
شوگا وقتی کلی را مشغول کند وکاو در صورتش دید کمی خجالت کشید.
-دورگه..مامانم کره ایه..بابام انگلیسی...از بچگی اینجا بزرگ شدم.
کلیر سرش را به علامت فهمیدن تکان داد.شوگا کمی خودش را جابه جا کرد وگفت:
-اممم..من اسمتو نمیدونم هنوز..
کلیر از این آشنایی عجیب خندید و گفت:
-کلیر...کلیرآلن...
شوگا با لبخند دستش را جلو آورد و گفت:
-خوشبختم..شوگا آدامز..
کلیر با لبخندی دست شوگا را فشرد.باورش نمی شد، برای اولین بار بعد از چهار سال بالاخره در این روز شوم لبخند زده بود.روی تخت دراز کشید و گفت:
-اگر می ترسی..میتونی پیش من بخوابی...
شوگا با تعجب اورا نگاه کرد.کلیر شانه هایش را بالا انداخت.
-هرطور میلته...
و رویش را برگداند و چشمانش را بست.شوگا با تردید به قسمت خالی کنار کلیر نگاه کرد.دوست نداشت اعتراف کند از تنهایی خوابیدن می ترسد، آن هم بعد از این اتفاق؛ در حالی که غرورش مدام در گوشش میخواند برود وروی کاناپه بخوابد، کنار کلیر دراز کشید.



نوع مطلب : Stories  Ban Love 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.




Admin Logo
themebox Logo